بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

معرفی کوتاه کتاب:

خاطرات آزاده و رزمنده ۱۳ ساله مهدی طحانیان است با قلمی جذاب و تأثیر گذار. انگار خدا می‌خواست که او زنده بماند و در ۱۳ سالگی به اسارت نیروهای وحشی بعثی دربیاید و ۹ سال مقاومت کند. معجزه امام زمان علیه السلام در کنج اتاق بازجویی وقتی سرگرد محمودی خبیث به قصد فلج کردن او ، با گرز معروفش به کمر او می‌زند اما با نظر امام زمان عج گرزش تکه تکه و ریش ریش می‌شود ! او زنده می‌ماند تا برای ما روایت کند استقامت و مردانگی و ولایت پذیری یک سرباز کوچک امام را.

عبارت‌های جذاب از کتاب:

جفت پاهایش تیر خورده بود. نمی‌توانست راه برود. اما کار عجیبی کرد. یک‌دفعه کف دست‌هایش را گذاشت زمین و پاهایش را برد بالا و شروع به راه رفتن کرد! پاهایش در هوا بود و لخته‌های خون مثل تکه‌های جگر گوساله از زیر فانوسقه‌اش می‌افتاد زمین! فرمانده سریع به سمت ما دو نفر دوید مرا هل داد یک طرف و سر سربازان عراقی داد کشید و به عربی دستور داد؛ دستور آتش!

یک‌دفعه چند سرباز عراقی در چشم به‌هم‌زدنی خشاب‌هایشان را در تن این تکاور شجاع خالی کردند! چند ثانیه بدن او میان زمین و هوا مثل یک ستون ماند. بعد از آن مانند یک پهلوان به خاک افتاد. (ص۲۵)

مترجم به طرفم آمد و اولین سوالی که پرسید این بود: « تو چند سال داری؟» قبل از اینکه جواب بدهم بسم الله الرحمن الرحیم گفتم، با بسم الله گفتنم ولوله‌ای افتاد توی سربازها، انگار شوک بهشان وارد شده بود. بی توجه به هیاهو، بلند پاسخ دادم: « سیزده سال » و هیاهو و ولوله بالا گرفت.

مترجم پرسید:‌« تو را به زور از مهدکودک به جبهه‌های جنگ آورده‌اند؟»

جواب دادم: « من داوطلب به جبهه آمدم.  زیر هیجده سال اجازه آمدن به جبهه ندارد. من سه سال دوره دیدم تا مسئولین راضی شدند به جبهه بیایم.» (ص۴۲)

یک شب دیدم کرمعلی مثل هر شب ایستاده و نماز می‌خواند. ... با صدای بلند می‌گفت، سیصد تا الهی العفو را باید می‌گفت. متوجه شدم کسی که کنار کرمعلی خوابیده بود چند دقیقه‌ای می‌شد که از صدای او بیدار شده و کلافه است. یک‌دفعه از جا بلند شد و پتو را انداخت سر کرمعلی و او را پیچید داخل پتو و زور می‌زد او را بخواباند، حالا کسی که این کار را می‌کرد خودش نماز شب‌خوان بود اما دیگر کلافه شده بود! اول از کارش ناراحت شدم اما دیدم می‌گوید: « آخه لامصب بگیر بخواب! این‌قدر شب‌ها بیدار می‌شوی می‌گوید الهی علف ... الهی علف، مستجاب الدعوه هم که هستی، همه غذای ما شده علف، علفی نیست که عراقی‌ها به خورد ما ندهند. چقدر بهت بگویم بابا بگو الهی العفو!»

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 زندگی داستانی سردار شهید حاج‌علی محمدی‌پور فرمانده گردان ۴۱۲ لشکر ۴۱ثارالله کرمان که در سال ۷۶ به همت کنگره شهدای لشکر ۴۱ ثارالله به چاپ رسیده است. کتابی زیبا و جذاب با قلمی روان و دلچسب ، مورد توصیه اکید استاد عزیزم جناب آقای مرتضی سرهنگی

جملاتی زیبا از کتاب:

حاج علی سلاحش را برداشت و از چادر بیرون آمد. هوا سرد بود. سوز سردی از طرف غرب می‌آمد و خود را به چادر می‌کوبید. سرما از کف زمین بالا می‌آمد. از پتوی کهنه‌ی بچه‌ها می‌گذشت و بر استخوان‌ها می‌نشست.

افراد گروهان‌های مختلف به سرعت از چادرها بیرون می‌آمدند. صدای برخورد خشک خشاب‌ها و اسلحه‌ها از چادرها شنیده می‌شد. عده‌ای داشتند تجهیزات می‌بستند. یکی سراغ کلاه آهنی‌اش را از دیگران می‌گرفت. یکی داشت فانوسی را روشن می‌کرد و محمدی نسب بیسمش را امتحان می‌کرد...

توده‌ی درهمی که زیر نور ماه به زحمت دیده می‌شد، کم کم از هم باز شد. انگار جوی باریکی از چشمه‌ای جدا می‌شد و راه می‌افتاد و راه باز می‌کرد. گردان در امتداد خط راه آهن خرمشهر- اهواز رو به شمال می‌رفت. پشت سرشان در آن دورها اروندرود خروشان جریان داشت.

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

 پرخواننده‌ترین نویسنده آمریکای لاتین بعد از گابریل گارسیا مارکز است. در این کتاب سخن از روح جهان و افسانه‌ی شخصی هر فرد است که چگونه به دنبال گنج با کیمیاگر همراه می‌شود. این رمان پر کشش با ترجمه دل آرا قهرمان توسط انتشارات فروزان روز بیش از ۴۲ بار تا کنون به چاپ رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

فاطمه در آستانه‌ی خیمه ظاهر شد. با هم به نخلستان رفتند. می‌دانست که این خلاف سنت است، ولی حالا دیگر اهمیتی نداشت.

  • من می‌روم. می‌خواهم بدانی که باز می‌گردم، من تو را دوست دارم، چون ...

فاطمه حرفش را قطع کرد:

  •  دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین. هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. (ص۱۱۷)

شبی که به آسمان بی‌مهتاب می‌نگریست به کیمیاگر گفت:

  • قلب من از رنج کشیدن می‌ترسد.
  • به او بگو که ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و بگو که هیچ قلبی وقتی به دنبال رویاهایش بوده است هرگز رنج نکشیده، چون هر لحظه‌ی این جستجو، لحظه ملاقات با خدا و ابدیت است.(ص۱۲۴)

 و مرد جوان در روح جهان غرق شد و دید که روح جهان جزیی از روح خداست و دید که روح خدا، روح خود اوست.

پس او هم حالا قادر بود که معجزه کند. (ص۱۴۵)

مطالب بیشتر:

داستان‌های عاشورایی

رمان ایرانی

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

برادر من تویی ، زندگینامه داستانی حضرت عباس علیه السلام است با قلمی روان و نثری پخته و دلچسب در روایت این بزرگ مرد تاریخ اسلام از کودکی تا شهادت. این کتاب ارزشمند تاکنون چهار بار توسط انتشارات کتابستان معرفت در ۲۱۰ صفحه به چاپ رسیده است.

جملاتی اثرگذار از کتاب:

عباس با پاهای لرزان از اتاق خارج شد. در کوچه ده‌ها کودک ریز و درشت با کاسه‌های سفالی لبریز از شیر منتظر بودند با دیدن عباس شروع به همهه کردند.

  • برای امیرالمومنین شیر تازه آوردیم.
  • می‌گویند شیر برای ایشان خوب اشت.
  • حال پدرمان چطور است؟

کودکی یتیم کاسه‌ای شیر دست عباس داد. عباس گریه کنان به کاسه‌ی شیر خیره شد. به یکباره شیون بانو زینب و زنان و کودکان از خانه بلند شد. کاسه‌ی شیر از دست عباس افتاد و شکست. عباس به دیوار تکیه داد و زار زد. (ص۵۴)

شمر بر سر سربازانش فریاد کشید:

  • ای ترسوهای بزدل. چرا فرار می‌کنید؟! شماها صد نفرید و آنها چهار نفر.

حمید بن مسلم ازدی با عصبانیت گفت:

  • چرا سرکوفت می‌زنی و مسخره‌مان می‌کنی شمر؟ اگر هزار نفر هم باشیم، مگر می‌توانیم با عباس مقابله کنیم؟ تو خود اولین نفر هستی که از برابر او می‌گریزی و جانت را نجات می‌دهی. (ص ۱۹۱)

عباس بارها از امام حسین علیه السلام اجازه خواست که به نبرد با دشمنان برود، اما امام نپذیرفت و گفت:

  • تو پشت و پناه منی عباس جان. وقتی اهل بیتم، زنان و کودکان تو را در نزدیکی خود می‌بینند، دلگرم و شاد می‌شوند. بهتر است نزدیک خیمه‌ها هشیار بمانی.

عباس سر پایین انداخته و گفته بود:

  • گریه و ناله‌ی کودکان از تشنگی و عطش قلبم را به درد آورده است. آ‌ن‌ها از من آب می‌طلبند. دیگر طاقت دیدن گریه‌ی آنان را ندارم.
  • صبر کن برادر، صبر کن. (ص۱۹۳)

نگاهش به چند کودک افتاد که پیراهن بالا داده و شکم و سینه‌شان را بر خاک خنک سایه‌ی خیمه‌ها گذاشته‌اند. بغضش ترکید. کودکان با دیدن عباس بلند شدند. ناله کردند:

  • عموجان آب، تشنه‌ایم ، آب ... (ص۲۰۱)

مطالب بیشتر:

لب‌های خشکیده

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این رمان توسط آقای نجف دریابندری ترجمه شده است و ماجرای سرباز آمریکایی که در خط مقدم ایتالیا در جنگ جهانی اول شرکت کرده را روایت می‌کند. و توسط انتشارات علمی فرهنگی برای بار ششم در ۳۳۳ صفحه به چاپ رسیده است.

جملاتی جذاب از کتاب:

گلوله هفتادوهفت بود و هوا را شکافت و سوت زد و فرود آمد و سخت منفجر شد و برق زد و بعد دود خاکستری از جاده برخاست. سربازها اشاره کردند که برویم. از نقاط اصابت گلوله به زمین که می‌گذشتیم، من سعی کردم گودال‌های کوچک گلوله‌ها را وسط چرخ‌های ماشین بدزدم. بوی تند باروت و گل پاشیده شده و سنگ‌های چخماقی که تازه به هم زده باشند، می‌آمد. (ص ۲۵)

هر دو سوی جاده درخت داشت و من از میان درخت‌های دست راست، رودخانه را دیدم. آبش زلال و تند و کم‌ژرفا بود. رودخانه کم‌آب بود و در بستر آن، پاره‌های زمین شنی و قلوه‌سنگی بیرون زده بود. آب گاهی مانند یک لعاب درخشان روی بستر قلوه‌سنگی‌اش پهن می‌شد. (ص ۴۷)

درخت‌های توت، لخت و کشتزارها، قهوه‌ای‌رنگ بود. از ردیف درخت‌های لخت، برگ‌های مرده‌ی خیس روی جاده افتاده بود و آدم‌ها روی جاده کار می‌کردند. (ص۱۶۳)

عقب‌نشینی منظم و خیس و عبوسانه بود. شب آهسته در جاده‌ی شلوغ پیش می‌رفتیم. (ص۱۸۸)

به نظرم رسید که لبخند اندوهناکی زد، ولی نتوانستم تشخیص بدهم. چنان پیر بود و چهره‌اش چروکیده بود که لبخند، آن‌قدر خط در چهره‌اش می‌انداخت که کیفیتش در آن گم می‌شد. (ص ۲۶۷)

اسب‌ها سم به زمین می‌کوبیدند و سر تکان می‌دادند تا خودشان را گرم نگاه دارند. روی بال‌هاشان برفک نشسته بود و نفس‌هاشان توی هوا به شکل کلاف‌هایی از مه یخ‌زده درمی‌آمد. (ص۳۰۴)

مطالعه بیشتر:

رمان سال‌های ابری / علی اشرف درویشیان

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

رضا کشمیری