بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۵۸ مطلب با موضوع «رمان ایرانی» ثبت شده است

معرفی کوتاه:

ماجرای جوانی به نام داوود که همه فکر می‌کنند مبارز انقلابی است اما در آخر هم معلوم نمی‌شود که بوده؟ به شهری دورافتاده می‌رود و با ناصر آندرستند! هم کلام و هم خانه می‌شود. زمستان سال ۵۶ است و همه‌ی گروه‌های مبارزاتی مثل توده‌ای ها و بچه مسجدی‌ها و ... علیه شاه کار می‌کنند. نقطه اوج داستان ، آخر کتاب است که باید بخوانید و لذت ببرید.

نقطه قوت این کتاب عبارات زیبا و تازه با فضاسازی‌ها و صحنه پردازی‌های ماهرانه است. علاوه بر آن نحوه‌ی حرف زدن شخصیت‌هایی مثل ناصر و آدم‌های روستایی و گلممد افغانی بسیار خوب ترسیم شده است. این رمان خواندنی توسط نشر نون به چاپ رسیده است.

عباراتی زیبا از کتاب:

سگ به چشم‌های داوود خیره شد، کلوس کلوس حزن‌انگیزی سر داد، زبان خیسش را دور لب‌ها چرخاند و قدری بعد قرار گرفت، زوزه‌ای محزون سر داد، روی دست‌هایش شکست و روی دو پا نشست. (ص۱۴)

صبح از درز دریچه‌ی چوبی خزیده بود داخل اتاق، تیغه مورب نور از درگاهی بین دو اتاق رد می‌شد و طاقچه‌ی روبه‌رو را روشن می‌کرد. یک نفر داشت رگباری در می‌زد. گاو از ته حیاط ماغ کشید. داوود پرده را کنار کشید و صدا زد: «شما؟»

«نوکر بابات، غلام سیا. پا شو درو واز کن.»

ناصر آندرستند کفش‌های گلی‌اش را چند بار به برآمدگی سینه‌ی حیاط خاراند تا گلشان گرفته شود. (ص۲۷)

اوقات هوا تلخ بود. شیشه‌ی آسمان، انگار که گل‌مالی‌اش کرده باشند، کدر بود و پر از بهت و بیم... صدای غَلَنگ غلنگ آب در وهم شب می‌ریخت. بچه گربه‌ای که توی امعا و احشاء به‌جامانده از بره می‌لولید سرش را بالا آورد.... قطرات درشت باران از دوده‌ی شب می‌بارید روی خاک پوک. (ص۶۷)

مردم عین ماهی‌های مظهر قنات محله‌ی سنگسر، در حلق بزرگ بازار در حال رفت و آمد بودند. (ص۷۳)

دستم را گرفتی. دست‌هایت را دوست داشتم ای کسی که مثل گور تنها پسر جوانی بودی برای مادرش، ای کسی که مثل باد آواره‌ی توام، ای گردوی جوان، ای ترانه‌ی تلخ. (ص۱۰۷)

صدای جوانانه‌ی موسی سحر داشت؛ ساحرانه می‌خواند، غریب و جادویی و دلنواز. ذهن مردان کار و کشت را به دوردست‌های جوانی می‌برد؛ به عاشقی‌ها و اشتیاق‌ها ... به روزگاری که دختران جوان به خوشه‌چینی می‌آمدند و مردان عزب دل در گروی زنی داشتند.... نوای نی انگار از میان استخوان‌های مردان پیر می‌آمد. (ص۱۳۴)

خان در قسمت بالای کپر لم داده بود به رختخوابی بزرگ. ماهیچه‌های گوشتالوی سینه‌ی پاهایش کمرِ متکای کنار منقل را تا کرده بود. مش رحمت همین‌طور که داشت خاطره‌ای از قدیم تعریف می‌کرد به مفاصل پاهای خان روغن می‌مالید و با وسواس ماهیچه‌ها را ماساژ می‌داد. (۱۸۵)

سبیل‌های نازک جعفر لبِ بالایی‌اش را پوشش نمی‌داد. دهانش در حین تحریر کج‌وکوله می‌شد. اندام لاغر مرد در حین خواندن به پیچ و تاب می‌افتاد، گونه‌های چُغُرش گود می‌افتاد و از ته دل می‌خواند. (ص۱۸۷)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

ماجرای جوانی تاریخ‌دوست و تاریخ خوان که برای تحقیق درباره خاندان یعقوب لیث صفّار به وسط کویر لوت سفر می‌کند، به وادی بُهت در گندم بریان، کنار کوه خواجه ملک‌محمد و روستای چند خانوارش با زبانی عجیب و غریب و نافهم. در گرمای سوزان کویر راه گم می‌کند و در آستانه‌ی مرگ توسط شابان هُن‌هُن‌گو نجات پیدا می‌کند، زبان عجیب آنها را نمی‌فهمد، درگیر رسم و رسومات عجیب آنها می‌شود. نثری پر از جملات و ترکیبات جدید و محلی و تازه که در کنار قصّه جاندارش، روح را جلا می‌دهد. این رمان که توسط نشر نیماژ به چاپ سوم رسیده، اخیراً شایسته تقدیر  در جایزه جلال آل احمد شده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

نوک نیزه‌ی خورشید بر فرق سرش نشسته بود و داشت جمجمه‌اش را سوراخ می‌کرد. فکر کرد اگر شدت گرما با همین روند ادامه پیدا کند، بعید نیست که تا چاله‌ی گندم‌بریان آب دورِ مغزش در کاسه‌ی جمجمه به جوش بیاید و قُل بزند. (ص۸)

کامیون مردد سرعت گرفت و قدری جلوتر از شتابش کم شد. خس‌خس‌کنان سُکید. فرت‌فرت کرد و جایی جلوتر گوشه‌ی جاده از نفس افتاد. (ص۱۳)

گلویش خشک شده بود و بیخ بینی‌اش می‌خارید. آب بطری داغ شده بود. تصمیم گرفت بدنه‌ی بطری‌ها را با آب دریاچه خیس کند و حسابی گل بمالاند تا در معرض بادی که هرازگاه سر و کله‌اش پیدا می‌شد آب آشامیدنی‌اش خنک شود. شب زهر زمین گرفته می‌شد و می‌توانست نا و نفسی تازه کند. (ص۲۹)

هرم از ذات خاک برمی‌خاست و کف کتانی‌ها به طرز آزاردهنده‌ای داغ می‌شد. فکر کرد اگر گرما همین‌طور ادامه پیدا کند، تا یکی‌دو ساعت دیگر چسب کفی کفش‌ها ذوب خواهد شد. (ص۴۴)

تنها رونده‌ی کویر باد است بابک؛ تنها عابر صحاری سوزان؛ تنها زنده‌جان؛ تنها موجودی که رفیق راه است؛ می‌تواند قلندرانه به هوهو بنشیند؛ ... کپه‌ای شن را بازیگوشانه جابه‌جا کند و ذهن را از ترس و تنهایی برای لحظاتی هم که شده، خالی کند؛ بیفتد در چاک لباس‌ها، عرق تن را بخشکاند و قدری از التهاب جان بکاهد. (ص۶۰)

از پوزه‌ی پشته بالا رفت. پشته‌ی سیاه، به هیأت کشتی‌ای قیراندود، در دریای سرخ شن نشسته بود. آفتاب مورب می‌تابید و سنگ‌های سیاه را گویی که در دوات فرو برده بودند. (ص۸۱)

همین‌طور که بی‌ناونفس پا بر خاک می‌کشید، سکندری خورد و به پوزه روی زمین افتاد. با مشقت چشم باز کرد. بافتار بیابان و ماهیت خاک عوض شده بود. پنجه بر خاک رُس کشید. (ص۸۵)

پیرزن نوازنده‌ گوشه‌ی گلیم نشسته بود، ... زیر لب وردی به زمزمه می‌خواند. چروک‌های صورتش در هم می‌شدند و دهان بی‌دندانش انگار که خوارکی ترش‌مزه‌ای را بمکد، جمع و جمع‌تر می‌شد. (ص۱۰۵)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 ماجرای جوانی به نام میرجان از بیابانی‌هایِ رودبار، جنوب کرمان که توسط طائفه‌ای از اشرار گروگان گرفته می‌شود. فرار می‌کند و به صحرا می‌زند، تا بیابان‌های جازموریان و قلعه گبری را زیر پا می‌گذارد. زخمی و دمِ مرگ مردی به نام خورشید نجاتش می‌دهد. دو خط آخر داستان، نقطه اوج داستان است که زهر هلاهل به روداله‌ی میرجان رسیده و راوی را خاموش می‌کند و تمام.

نثر زیبا و پر از تصویرسازی و اصطلاحات کرمانی و محلی بلوچی است. خواننده را می‌‌اندازد توی کوه و کمر و بیابان. مزه کباب تیهو و کبک و چنگمال روغنی را زیر زبان حسّ می‌کنی. 

تاریک ماه روایت آوارگی و دلدادگی‌ست. راوی رمان، یاغی سرگردانی است، مستأصل در شنزارها و کوه‌ها جنوب. این رمان خواندنی توسط نشر نیماژ به چاپ چهارم رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

درد گراناز کمرشکنم کرد. چه می‌کند حالا؟ به خانه‌ی شوی‌اش چه می‌کند؟ لابد این وقت شب کنار آن بی‌پدر نشسته دارد موهایش را شانه می‌زند. یحتمل درگوشی حرف می‌زنند در خنکای آدوربند. (ص۳۰)

ولو شدم روی تشکچه و لم دادم به رختخواب‌بند. با حیرت مرا می‌پاییدی. چشمم که بالا رفت دیدم که به پاهای پر از خاک و چرکم بر تمیزی پوست آهویِ روی تشکچه زل زده‌ای. (ص۳۲)

راه آب را با سرِ بیل باز می‌کنم، تقسیم می‌کنم بین کرت‌ها... زانوبه‌زانویم می‌نشینی روی زمین، بلند می‌شوم لنگم را دور کمرم محکم می‌کنم، از تنه‌ی باریک نخل می‌روم بالا. می‌گویی: « هادِر خودت باش میرجان. » می‌رسم به کله‌ی نخل... (ص۳۵)

پشتم را که می‌چسباندم به زمین، سرما بیشتر می‌خزید توی استخوان‌هایم، در شانه‌هایم جمع می‌شد، از مهره‌های کمرم می‌گذشت و به نوک انگشت‌هایم می‌رسید، خِزواخِز می‌کردم و سرما جا عوض می‌کرد، حتی خون بدنم درد می‌گرفت. (ص۴۴)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 ماجرای دختری نامسلمان و متنفّر از هرچه مسلمان است، با پدری سازمان زده، مادری شیعه و صبور و زجر کشیده،  برادری که ابتدا مسلمان می‌شود، بعد داعشی و ...؛ دخترک چشم آبی با هدایت نیروهای اطلاعاتی سپاه وارد ایران می‌شود و کم‌کم تحت تأثیر حسام سپاهی قرار می‌گیرد و شیعه می‌شود و عاشق او! ؛ در نهایت به پیاده‌روی اربعین پا می‌گذارد و شوهرش حسام در درگیری با داعشی‌ها به شهادت می‌رسد، روز اربعین، کربلا...

قلم نویسنده روان و پر کشش، در عین حال متعّهد به اسلام و انقلاب و احساسی و زنانه است. خواننده را به خوبی دنبال خود می‌کشد امّا بعضی جاهای کتاب، سخنانی که راوی تازه مسلمان شده و بی‌خبر از اعتقادات شیعه می‌زند، به سیر منطقی داستان خلل وارد کرده است. به نظرم تغییر و تحول راوی خیلی شدید و ناگهانی است و این برای رمان نقطه ضعف است. انتشارات کتابستان معرفت این کتاب را به چاپ هشتم رسانده است.

فرازهایی از کتاب:

راست می‌گفت، من از خدا می‌ترسیدم. از او و کمر همتش، برای نابودی‌ام وحشت داشتم. این جوان چه از زندگی‌ام می‌خواست که زلزله به راه می‌انداخت؟

  • گاهی... بعضی آدما، چاییشون رو با طعم خدا می‌خورن... بعضی هم، فنجان چایشون رو در کنار خود خدا.

حرف‌هایش به کام دل می‌نشست. نفس عمیق کشید که بی‌شباهت به آه نبود. ادامه داد:

  • اما اون کسی می‌بره که چایی رو با طعم خدا، مهمون خود خدا بخوره. (ص۱۷۸)

آن روز تا عصر، مدام خدا را صدا زدم. با تمام وجود و به اندازه‌ی تمام ساعت‌هایی که به خدایی قبولش نداشتم، عرق شرم ریختم. دیگر شنیدن صدای دانیال، هوایی‌ام کرده بود و نبضم شدت گرفته بود. روحم آرامش می‌خواست و دل دل می‌کرد برای نجوای قرآن حسام. (ص۲۲۶)

مطالب بیشتر:

حواستان به گلوله‌های داغ باشد!

راز نامگذاری کتاب شب حنظله‌ ها چیست؟

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این رمان قصّه پنج برادر است در سال‌های دهه‌ی شصت ایران. از تهران تا اصفهان، از بیروت تا آبادان و از مشهد تا کلیسایی کوچک در محله‌ی نارمک که دو روح بر صلیبِ لقش نشسته‌اند. قصه‌ی برادرانِ سوخته. برادرانی که گم شده‌اند. توصیفات بدیع و فضاسازی‌های هنرمندانه در کنار خلق داستانی جذاب و تازه از شاخصه‌های مهم این کتاب شمرده می‌شود. این رمان خواندنی توسط نشر چشمه به چاپ چهاردهم رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

گوشی را خاموش کرد و گذاشت توی جیب کتش. سرش را که بالا آورد دید آدم‌ها کم‌تر شده‌اند. تک‌وتوکی ایستاده بودند و همه سر در گوشی‌های خود داشتند. بی‌شان هوا ایستاده بود انگار؛ کدر مثل شیشه‌های در قطار.چشم‌هایش را مالید و نفس عمیقی کشید تا صحنه‌ی گند اول صبح را بریزد بیرون از سرش، اما باز یاد خون کف کفش‌هایش افتاد و انگشت‌های پاهایش را مچاله کرد. (ص۱۴)

دوباره ذهنش می‌چرخید به نم جورابش و این که یادش رفته کفشش را دربیاورد در رختکن و خیالش راحت بشود که جوراب پاک است نه خون‌خورده. کفشش را محکم‌تر کشید روی آسفالت دانه‌درشت خیابان کنار غسالخانه که بوی قیر تازه می‌داد و سیاهی‌اش بکر بود و نو. (ص۱۹)

وینستون به فیلتر رسیده بود و خنکی آب دوش لرز می‌انداخت بر تن ناصر. سیگار را با تأنی پرت کرد سمت راه‌‌آب فلزی که بفهمی‌نفهمی چند تار مو گره خورده بود به پره‌هایش. نارنجی فیلتر چرخید در آب سرد و گیر کرد بین شبکه‌ی موها و پایین نرفت و ناصر نگاهش را برگرداند. (ص۳۴)

ناصر فشاری بر سرش حس کرد و فرمانی که نمی‌چرخید. زخم سرش ناگهان تند سوخت. از سیگار تازه‌روشن‌شده با آخرین نفس کام گرفت و بعدش داغ شد و سیاه. زغال. بن استخوانش آب شد زیر آن همه داغی و اعصابش از هم پاشید. غضروف‌ها آب شدند و گوشتش کنده شد. همه‌جا سیاه و داغ شد . سریع...سریع... (ص۶۹)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستان به روایت سه دانشجوی دختر است که همان روز انتخاب واحد با هم دوست می‌شوند، شبانه، روجا و لیلا. روایت‌های رفت و برگشتی زیادی در لابه‌لای متن دیده می‌شود که در کنار توصیفات بدیع و خلق صحنه‌های زنده و جاندار این کتاب را رنگین و خواندنی کرده است.

جزئی نگری هنرمندانه و زنانه در کنار فضاسازی‌ در بسیاری از صحنه‌ها و پلان‌های رمان، حواس شش گانه را درگیر می‌کند و آدم را می‌کشاند به درون خودش. این کتاب توسط نشر چشمه در ۱۸۹ صفحه به چاپ سی و نهم رسیده است و در سال ۹۴ برگزیده جایزه جلال آل احمد شده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه. اما کار که داشته باشم، دیگر فکر نمی‌کنم. کار می‌کنم و خسته می‌شوم و بعدش خستگی‌ام را بغل می‌کنم و آرامِ آرام می‌خوابم. (ص۱۳)

معذرت که می‌خواهد، ماهیچه‌هایم شل می‌شوند و چیزی از دلم می‌جوشد که چشم‌هایم را خیس می‌کند. نور قرمز چراغ ماشین‌های جلویی، شش ضلعی‌هایی تار می‌شوند. زل می‌زنم به سقف ماشین چیزی از چشم‌هایم نریزد. (ص۶۵)

شیشه‌پاک کن را می‌پاشم روی لکه‌ی زرد خشک‌شده‌ی ماست، روی میز شیشه ای. کمرم را راست می‌کنم و صبر می‌کنم تا قطره‌های آبی شیشه‌پاک کن خرده‌های زرد ماست را حل کنند و لابد از آن برگ و سبزه بروید و خانه را گلستان کند. (ص۱۰۲)

هوا را آنقدر با صدا و عمیق فرو می‌کشد که صدای چرخیدنش را در ریه‌هایش می‌شنوم. «نمی‌دانم، شاید» را هم طوری می‌گوید که نفس غمگینش با گفتن آن فوت می‌شود توی گوشی تلفن و در گوشم سوت می زند. (ص۱۰۸)

استخوان‌هایم خشک شده بود و درد می‌کرد. درد می‌پیچید توی دست‌هایم و راه می‌افتاد تا توی پاها و باز از نو. تریاک بودی، داشتم ترکت می‌کردم... طعم گس فکرهای به‌هم‌ریخته، می‌ریخت در دلم و حالم را به‌هم می‌زد. دلم می‌خواست تمام مغزم را بالا بیاورم و راحت شوم. (ص۱۲۱)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

شمّاس نام خادمی نصرانی است که در شهر شام به همراه ارباب خود جناب جالوت زندگی می‌کند. جالوت در مجلس یزید حاضر است زمانی که سر مبارک پسر پیامبر خدا صل الله علیه و آله را جلوی او می‌گذارند و آن ملعون بی‌احترامی می‌کند. جالوت خونش به جوش آمده و در برابر طغیان و خباثت یزید فریاد می‌زند و در نهایت سر به نیست می‌شود. این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

وقتی به دیر یوحنای قدیس رسیدیم پدر آگوست تینوس مشغول رسیدگی به امور راهبان دیر بود. بوی کندر در صحن دیر پیچیده بود. نغمه‌ی راهبان که داشتند دسته‌جمعی آوازی را تمرین می‌کردند، فضای روحانی به دیر داده بود که در آن وقت روز غیرقابل وصف بود. (ص۵۳)

اوقات بر من تلخ می‌گذشت. نه خواب داشتم نه خوراک. هر چه بیشتر می‌گشتم کم‌تر به سرورم نزدیک می‌شدم. سرنوشت سرورم هم‌چون ماه که در محاق بماند، برایم روشن نمی‌شد. (۱۳۳)

انگار سرورم حرف‌هایی از پیغمبر مسلمانان می‌زند و فرزندان او. سرورم بهتر از هر کس دیگری در آن مجلس می‌دانسته که خلیفه با چه کسانی وارد جنگ شده. در بی‌رحمی و قساوت خلیفه چند کلامی حرف می‌زند و اینکه تقاص خون مظلوم را خدا می‌گیرد و خیلی حرف‌های دیگر... (ص۱۵۳)

مطالب بیشتر:

قصه‌های مجید / هوشنگ مرادی کرمانی

خاطرات تبلیغی یک طلبه

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

گلیچی طلبه‌ای است که به روستایی در شمال می‌رود برای تبلیغ. دورگردی می‌کند. طبیب دوّار است. هر سال جایی را انتخاب می‌کند.  به قول گلیچی: « ما بین مردم می‌گردیم تا هر کی خواست، دردشو به ما بگه. هر کاری از دستمون بربیاد، انجام می‌دیم. » همسرش شیرین مریض است و نیاز به سکوت و آرامش دارد اما مشکلاتی بوجود می‌آید که اوضاع را پیچیده می‌کند. این کتاب توسط نشر معارف به چاپ رسیده است.

 

جملاتی از کتاب:

جوان یک بار دیگر دور و برش را پایید که چشمش به عمامه افتاد. سمتش رفت. بَرش داشت و نگاهش کرد. نگاهی به ایلچی انداخت. ایلچی گفت: « زود باااااش... »

جوان گفت: « شما ملداش ما نیستی؟ » و عمامه را باز کرد.

ایلچی فریاد زد: « زود باااااااش ... » (ص۲۸)

میثم با سینی گردِ مسی و برّاق برگشت. گذاشتش بین ایلچی و پدر. داخل سینی چند تا استکان کمرباریک پر از چایی بود که از آن‌ها بخار بلند می‌شد. چند نعلبکی و یک قندان هم بود. (ص۱۳۳)

من که باید بیشتر از بهداشت و دامپزشک دوره‌گرد باشم. من باید « طبیب دَوّار بطبّه » باشم. همه این‌ها به من و امثال من نیار دارند؛ آیت، شهرام، ستاره، قهرمان، یعقوب ... خودم هم به این‌ها نیاز دارم. ما همه به هم نیاز داریم. (ص۱۴۰)

ایلچی با یعقوب چشم در چشم شد. از چشم‌های قرمزش اشک می‌آمد.

-چشمت چی شده؟

-داشتم تیّمم می‌کردم خاک رفت توی چشمم.

-چی جوری تیمّم کردی؟

-داشتم خاک رو به دست و صورتم می‌مالیدم یه لحظه چشمم رو باز کردم خاک رفت توش.

-یعنی خاک ریختی روی صورتت و مالیدی؟

-مگه توی تیمم به جای آب خاک نمی‌ریزن؟

ایلچی چشمانش را گشاد کرد: یعنی خاک رو به جای آب ریختی روی صورتت؟!    

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستان دکتری به ظاهر فلیسوف و شاعر و مهربان اما قاتل که همه زن‌ها و منشی‌های خود را کشته و اکنون در فکر قتل عام همه مردم شهر است. عجیب و پر کشش ماجراها دنبال می‌شود.

جملاتی از کتاب:

به من ضعف و رقتی دست داد که احساس کردم در خواب و رویا به سوی مرگ می‌روم و می‌خواستم فریاد بزنم، اما زبانم بریده بود و از دهانم خون گرم سفید بر زمین می‌چکید ... می‌خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ می‌ترسم و می‌گریزم که مرا پست می‌کند، خاک می‌کند و به دهان کرم‌ها و حشرات می‌اندازد... (ص۴۵)

در هوای گرگ و میش در کنار جیپ ایستاده بودند و پا به پا می‌کردند.

-چرا تا کنون نفهمیده بودم که مرگ خواهد آمد؟! سال‌ها به خوبی کار کردم و حرف زدم و راه رفتم، زندگی معتدل و پاکی داشتم، مال کسی را نخوردم و به همه کمک رساندم. اما احمق بودم ...

نسیم سرد در تنشان لرز انداخت و آنها قوز کردند و دست‌هایشان را به هم مالیدند.

-این سزای حماقت من است. سزای همه آن سال‌ها و روزهایی است که مصرانه به زندگی چسبیدم و خودم را نکشتم، خودم را پیشاپیش آسوده نکردم! ... (ص۸۹)

مطالب بیشتر:

خون دلی که لعل شد

آن سوی مرگ / جمال صادقی

گلوله‌های داغ در قلب دشمن

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی با روایت جناب حلیمه مادر رضاعی پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله. کاهنان یهودی که در پی دزدیدن پسر چهارساله‌ای هستند که طبق پیش‌بینیها پادشاه خواهد شد و بساط عیش و ثروت آنها در خطر می‌افتد. این کتاب جذاب، روایت زندگی یک روز پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله است که توسط انتشارات عصر داستان و کتابستان معرفت در ۱۸۴صفحه به چاپ رسیده است. جملات کوتاه و کشش داستانی و قلم روان و تاریخی، از نکات قوت کتاب است.

جملاتی از کتاب:

کاهنان همچنان به زبان خود مشغول گپ و گفت‌اند. مگس‌ها غوغا کرده‌اند داخل خیمه. حارث نمی‌داند چطور به آنها بگوید که حلیمه از غریبه‌ها می‌ترسد. (ص۴۷)

حلیمه همین که چشمش به این مردان رنگی و غلام حبشی‌شان با آن زخم روی گونه‌اش افتاده بود، گفته بود این‌ها شوم‌اند.اما فکر نمی‌کرد بخواهند او را از دیارش آواره کنند یا امانت مردم را از چنگش در بیاورند.  جای بهتر، فراوانی ، آبادانی! بخت یارت بوده! کدام بخت‌یاری؟ کدام شوربختی؟ تازه داشت در سایة این طفل یتیم طعم زندگی را حس می‌کرد. (ص۸۳)

تا چشم کار می‌کند ریگزار است و آفتاب که صحرا را برای صبحی تازه بیدار می‌کند. سپیده که سر زد چشم حلیمه به رشته کوه‌های پیش رو افتاد، اما هرچه می‌رود نمی‌رسد. کوه‌ها به گلة شترانی قهوه‌ای، کبود و سفید می‌مانند؛ گله‌هایی گریزپا. (ص۱۴۷)

مطالب بیشتر:

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

عزاداران بَیَل / غلامحسین ساعدی

دختری در جنگ / سارا نوویچ

رضا کشمیری