بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجموعه داستان» ثبت شده است

 

 مجموعه داستان جوی و دیوار و تشنه/ ابراهیم گلستان


داستان عشق سال‌های سبز:


از آب تیره جوی بر خاک خیابان می‌پاشید، غبار بر می‌افشاند و آنگاه بوی گندیدگی‌اش با بوی نم خوردگی خاک می‌آمیخت.

پف سفید ابرها رها به راندن‌های باد.

نسیم در گندم‌ها خش خش می‌انداخت.

یک شقایق از شکاف سنگ رسته در نسیم نرم می‌رقصید.

لذت می‌بردم که هوا سرد بود و نفس‌هایم گرم. و آنگاه مزه شیر داغ و بوی پارگی پوست پرتقال خوشایند بود.

پف‌های لوله بخار اتوشویی در هوا . گل‌های لاله عباسی در زمین.

 

داستان درخت‌ها:


باد بخارهای لَخت روی خاک خیس و برگ‌های تازه باز را کشید و نرم برد.

 

داستان بعد از صعود:


پاهایم از گل چسبیده سخت سنگین بود. انگار خاک مرا می‌گرفت.

دیدم قطره‌ای که از دُم یک خار می‌چکید خورشید با تمام فروغش نشسته بود.


مطالب بیشتر:

تقوا در کلام امیر بیان علیه السلام

مرگ در کلام امیرالمومنین علیه السلام

خاطرات تبلیغی یک طلبه

عاشقانه‌های اربعین


  • رضا کشمیری


 یکی بود یکی نبود  سید محمد علی جمال‌زاده


باباغوری : کسی که چشمش از کاسه بیرون زده


اهن و تلمب / اکبیر / بامبول زدن / بنجل / پخمه 


 پک و پوز /  تک و پوز / خیت شدن / جنم / ریغو / الم شنگه


 قرتی / قنبرک / کنس / کیپ شدن / گاگول / مزه گس / موس موس کردن


مطالب بیشتر:

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

  • رضا کشمیری



مجموعه داستان همین امشب برمی‌گردیم/ پیمان اسماعیلی


داستان تونل:


بوی گچ تازه‌ی اتاق نگهبانی گلویش را خارش انداخت.


داستان کانبرای من:


کلمه ها را توی دهنش می‌چرخاند ، گاز می‌زد و می‌جوید.


مطالعه بیشتر:

کتاب‌های توصیه شده توسط ولی امر مسلمین جهان

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

  • رضا کشمیری


مجموعه داستان تا آنگاه که مرگ جدایمان کند


داستان نشان شیطان:


مانند روح نجات یافته ای که نور از حدقه چشمانش می‌تراوید.

موهای لخت فلفل نمکی اش ریخت توی صورتش  / آن مو پس زدن‌های مکرر و لجوجانه.

نور کور کننده ای مثل شمشیر داخل چشمانش و مغزش فرو رفت.


داستان سنگ ها:


قطرات عرق در چاله چوله های صورتش جا خوش کرده بودند.

تخته سنگ ها نور خورشید را باز می‌تاباندند.

هوا از گرما وول می‌زد.


مطالب بیشتر:

تقوا در کلام امیر بیان علیه السلام

مرگ در کلام امیرالمومنین علیه السلام

عاشقانه‌های اربعین


  • رضا کشمیری


کتاب الف (۱۷ داستان کوتاه از بورخس)


پله های فلزی از دیوار بالا می‌رفتند.


احساس ملغمه ای بی معنا.


پلکان های باور نکردنی باژگونه.


خورشید دشت را به تب و تاب انداخته بود.




بیشتر بخوانید:

نظرات حضرت امیر علیه السلام درباره‌ی مرگ


  • رضا کشمیری

 

۱- مجموعه داستان جایی دیگر گلی ترقی


پاهایم توی کفش باد کرده است.

فلانی پشت پلک‌هایم می‌لولد.

گوش بچه را می‌گیرم و می‌پیچانم، عر می‌زند


نکته:

خودت را بکشی شاید نویسنده بشوی!!

  • رضا کشمیری