بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

روایت داستانی از ۱۵خرداد سال ۱۳۴۲

معرفی کوتاه:

این رمان نوجوان با دو زاویه دید «دانای کل» و «اول شخص» روایت شده که اول شخص آن نوجوانی است که در زمان حال به سر می‌برد و تاثیرات واقعه ۱۵ خرداد را مشاهده می‌کند و با نگاهی جستجوگر در پی کشف ماهیت این واقعه برمی‌آید. به زیبایی برخورد امام خمینی ره با مزدوران شاهنشاهی و کشتار مردم قم و تهران را به تصویر کشیده است. این رمان جذاب توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

وقتی گفتم تاریخ، چیزی توی دلش باز شد و از دهانش بیرون آمد. کلمه‌ی تاریخ، مثل یک کلید، در صندقچه‌ی دلش را باز کرد؛ آن هم برای من؛ یک پسربچه شانزده ساله. (ص۱۴)

دلش می‌خواست کراواتش را شل کند و دکمه‌ی بالایی پیراهنش را باز کند، کتش را دربیاورد و بگیرد روی دستش... جایش تنگ بود و دوزانو نشسته بود و کمربندش به شکم گرد و قلنبه‌اش فشار می‌آورد. حتی به ذهنش رسید که کمربندش را هم شل کند؛ ولی با خودش فکر کرد که حامل پیامی از اعلی حضرت است و بایدخودش را همین طور شقّ و رق نگه دارد. (ص۲۹)

جرأت نگاه کردن به چشم‌های امام را نداشت. برای همین چشم دوخت به دست‌های امام و با عجله جملاتی که چند بار برای خودش تکرار کرده بود، به زبان آورد:

-«من از طرف اعلی حضرت مأمورم به شما ابلاغ کنم که اگر شما بخواهید امروز در مدرسه فیضه سخنرانی بفرمایید، کماندوها را به مدرسه می‌ریزیم و آن‌جا را دوباره به خاک و خون می‌کشیم، آتش می‌زنیم و مردم را به گلوله می‌بندیم.»

بعد آب دهانش را قورت داد. کمی سرش را بالا آورد و به صورت امام نگاه کرد. امام بی اینکه خم به ابرویش بیاورد، حتّی نگاهش هم نکرد و فقط به مردم عزادار نگاه کرد و بدون معطلی جواب داد: « ما هم به کماندوهایمان دستور می‌دهیم که فرستادگان اعلی حضرت را ادب کنند.» (ص۳۲)

یحیی افتادن دو تا از زن‌ها را دید. بعد سیدحسین روزنامه فروش را هم شناخت که تیر بدنش را سوراخ کرده بود و روی زمین افتاده بود. مردم هجوم می‌بردند و جلو می‌رفتند و از گلوله‌ها نمی‌ترسیدند. انگار با افتادن هر نفر روی زمین، جمعیّت جان تازه‌ای می‌گرفت و جلوتر می‌رفت. (ص۸۵)

مطالب بیشتر:

بی‌کتابی / محمدرضا شرفی خبوشان

آنک آن یتیم نظر کرده / محمدرضا سرشار

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

رضا کشمیری

انتخاب شده به عنوان بهترین رمان سال ۱۳۷۸

معرفی کوتاه:

دستمایه رمان " نیمه غایب " زندگی پنج تن از نسل جوان و جوانی پشت سر گذاشته‌ی امروز ، در دانشگاه و میانه‌ی کشاکش های سال های دهه ی شصت است. در داستان بیشتر به کش مکش و رابطه انسان ها و اجتماع و تخاصم بین آنها پرداخته شده و به قرارداد های سنتی و غیر سنتی و زندگی هر یک از شخصیت‌ها با آنها و مشکل آنها با سنت ها و در گیری هایشان. این کتاب تا کنون ۱۸ بار توسط نشر چشمه تجدید چاپ شده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

کشیک شب، نرس ، فقط مانتویی نازک، تکیه داده به تخت ایستاده، توی تاریکی، چشم‌ها نیمه‌باز ، با سری که انگار روی گردن سنگینی می‌کند و جایی نیست تا سنگینی‌اش را روی آن بگذارد. نفس‌هایی عمیق و آرام.  همان طور در پیچ و تابی نرم و کند در هوا. (ص۸)

شاخه‌های گل توی دست‌هاشان گرفته بودند و چشم‌هاشان خیس از اشک بود یا مات و پشت لایه‌ای از اندوه. به تریلی‌ها رسید که چنان کند و بی‌تکان پیش می‌رفتند که انگار روی هوا بودند و فقط درجا می‌زدند... دست‌ها از کنار و روی هم دراز می‌شد تا به اولین تابوت‌ها برسند و آنها را مسح کنند یا گل به روشان بریزند، که از سفری دراز برگشته بودند- از پایان جنگ نزدیک به دو سال گذشته بود. (ص۷۰)

تلخی چای زبان و سق دهان و بعد گلو و بعد تمام سینه‌اش را پر می‌کند. به سرفه می‌افتد و نفسش در نمی‌آید. اشک توی چشمش جمع می‌شود و سرفه‌اش تمام نمی‌شود. صورتش را اشک می‌پوشاند. گریه نمی‌گذارد درست سرفه کند و سرفه امان نمی‌دهد که نفس بیرون بیاید. (ص۱۴۶)

بیشتر صندلی‌های پلاستیکی از حالا پر است و سرها خم روی میز، و دهان‌ها پر، از استانبولی یا خنده یا حرف. سر و صدای سینی‌ها و بشقاب‌های استیل از همه بیشتر است... دختر پشت سری چپ‌چپ نگاهم می‌کند، مثل اینکه به نظرش غیردانشجویی‌ام که آمده تا از ارزانی این غذای مزخرف استفاده کند. (ص۲۳۲)

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

دختر شهید العیساوی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

مهرعلی کارمند دولت است که تمام فکر و ذکر او نوشتن یک رمان و چاپ آن است . او به خصوص به یاد دوران سربازی خود و ستوانی به نام منصور مرعشی است و دوست دارد در مورد او بنویسد. یک ستوان لات و دور از انضباط ، اهل قمار اما پر دل و جرأت که از مقامات بالا نیز هوای او را دارند. در همین حال متوجه می شود پرونده ای که زیر دست اوست مربوط به همان ستوان است و خود ستوان نیز به عنوان ارباب رجوع در همان روز به او مراجعه می کند. آنها با یکدیگر همسفر می شود و مرعشی از فلسفه و استعفا و ... می گوید . وقتی به خانه می رسند متوجه می شوند که پدرزن مهرعلی نیز در حال نوشتن فیلم نامه ای در مورد منصور مرعشی است اما از نظر او مرعشی یک قاتل بی رحم است و .... همه داستان ها در هم گره می خورد ... قصه پردازی های مرعشی ، خاطرات مهرعلی ، داستان مهرعلی ، فیلم نامه سرهنگ ، نامه ی مادرزن مرعشی و ....... داستان های تو در تو در کنار هم قرار می گیرند تا خواننده در مورد خط سیر واقعی تصمیم بگیرد ...

پیچ در پیچ بودن داستان ها و روایت ها و نوعی فانتزی که وارد ماجرا شده، کتاب را خواندنی کرده است . لحن بیانش هم شاعرانه و خیال انگیز است.این کتاب که توسط انتشارات مرکز به چاپ رسیده در سال ۱۳۸۱ برنده جایزه ادبی یلدا شده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

گروهبان ایزدی هم تحفه‌ای بود که آن سرش ناپیدا! سر تاس و صورت زیادی سفیدش همیشه از تمیزی برق می‌زد. تبعید شده‌ای مجرد و وسواسی بود که هر روز تمام لباس‌های زیر و رویش را می‌شست و اتو می‌کشید. (ص۱۱)

رنگش پریده بود و به مهتابی می‌زد، ولی طنین صدایش محکم بود، و همین صلابت حیرتم را برمی‌انگیخت ... قلبم مثل پلنگی وحشی سر به دیوار سینه‌ام می‌کوبید. (ص۶۹)

تا چشم باز کردم دندان‌های طلا و پوزه خیس صاحب مسافرخانه تو ذوقم زد.صدایش هم یادآور ماغ گاو بود... یادم نمی‌آمد چرا گاوم زائیده؟ فقط چانه و زیر چشمم درد می‌کرد. چه کرده بودم که گاوم زائیده بود؟! (ص۱۲۲)

کاپشن صمد تنگ است. بی آنکه دست از بازی بکشد با مهارت درش می‌آورد. منصور هم بلوزش را از تن می‌کند. عرقگیر رکابی‌اش سیاه است. خالکوبی‌های ظریف روی بازوهایش به چشم می‌آید. زنی، مردی ، تاجی ، پادشاهی ... ! (ص۱۴۶)

صبح منصور رفت سراغ عصمت ریزه میزه که از آن پاچه ورمالیده‌هاش بود. عصمت تو آشپزخانه صبحانه می‌خورد. منصور بالا سرش ایستاد و گفت: بدهی‌های شوکت هندی با من ... (ص۲۷۵)

مطالعه بیشتر:

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

جزء از کل /  استیو تولتز

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمان هیس به استقبال مرگ رفتن سه شخصیت را روایت می‌کند. شخصیت‌هایی که هر کدام به دلیلی ناچار به مردن هستند. پاسبانی (راوی) که تا انتهای رمان نامش گفته نمی‌شود. با کلمه ستوان یا لوطی خطاب قرار می‌گیرد. جهان شاه که متهم به قتل هفده دختر است. و مجید که جسدش با سر له شده کنار اتوبان افتاده.

رمان هیس یک تجربه تکرار نشدنی است. شیوه روایت منحصر به فرد و خاص. متنی قابل تأویل. نام گذاری خاص. و با گذشت بیش از یک دهه از نگارش این رمان هنوز تازگی و جذابیت فرم را دارا می‌باشد. و به نظر می‌رسد با هر بار خوانش از نو نوشته می‌شود.

به نظر می‌رسد با اینکه این رمان مربوط به خودکشی و قتل است اما مفاهیم عالی انسانی را می‌توان از لابه لای آن برداشت کرد. حتی مفاهیم عرفانی و اسلامی را البته اگر خواننده خودش اهل باشد. نشر ققنوس تاکنون ۹ بار این رمان را به چاپ رسانده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

آرام از پله‌های زنگ زده که گِل و سبزی له شده چسبیده بود بهش رفتم بالا. وسط راه پله بودم که صدایی شنیدم. ایستادم. دولا شدم و از لای میله‌ها تو دفتر را نگاه کردم. (ص۱۳)

کاش عقلم می‌رسید یک مرگ باافتخار انتخاب می‌کردم... آدم زرنگ کسی است که از مردنش هم مثل زندگی‌اش لذت ببرد و الا چه فایده دارد آدم بمیرد، بهتر است که زنده باشد و رنج ببرد. (ص۹۶)

رمق‌های آخرش بود دیگر. حرف‌هایش کش می‌آمد توی دهانش. عین مست‌ها شده بود. (ص۱۱۲)

از دردی که می‌کشیدم هم خوشم می‌آمد هم می‌ترسیدم. مثل مادری که از لگدهای بچه توی شکمش کیف می‌کند ولی از زاییدنش ترس دارد. (ص۱۸۳)

صبح که از خانه می‌خواستم بیایم بیرون، گردنبند حلبی را انداخته بودم گردن زری(درخت انگور). شاید پنج دقیقه همین طور زل زده بودم به نوشته رویش: من مال توام. ... شاید برای همین دلم نمی‌آمد با چاقو روی تنه‌اش اسمم را حک کنم که یادش بماند مال من است. بی آنکه بفهمم زری جزئی از من شده بود. جزئی که بعد از مرگم هم نفس می‌کشید. مثل بچه که مادرش سر زا رفته باشد. خوبی‌اش این بود که برای نفس کشیدن آن بچه زنی را زخمی نکرده بودم، اسمم هم رویش حک نبود. (ص۲۶۴)

مطالب بیشتر:

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

دُن آرام ج۳و۴ / میخائیل شولوخوف

فقط به زمین نگاه کن/ محمدرضا کاتب

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

لم‌ یزرع به سراغ ماجرای کشتار شیعیان منطقه دجیل در عراق رفته است. شیعیانی که به خاطر سوءقصد و ترور ناکام صدام در روستایشان و نه توسط خودشان حتی، حزب بعث تمامی خانه و کاشانه و زمین‌های کشاورزی‌شان را نابود می‌کند. این رمان برگزیده جایزه کتاب سال و جایزه ادبی جلال آل احمد و جایزه شهید حبیب غنی پور شده است و توسط نشر نیستان به چاپ رسیده است.

بخش‌هایی از کتاب:

 دور شیر حلقه زده و همدیگر را هل می‌دهند. هر کس فقط به فکر خودش است و توجهی به دیگران ندارد. برای سعدون تصاویر گویی کند می‌شوند و زمان گویی کش می‌آید. آفتابی که صورت سربازان را گداخته و گردوخاکی که در هوا معلق است و روی و موی‌شان را هم پوشانده ... انگار روز قیامت است و همه از قبرها بیرون آمده‌اند. (ص۱۶۰)

باران می‌بارد؛ درشت، پر آب، دم اسبی ، اریب و با شدت تمام و مدام و مدام! آسمان گویی می خواهد هر چه را که بالا رفته بود، به زمین برگرداند! (ص۳۲۵)

مه به زمین چسبیده است. پیچ‌وتاب خوران همه جا را پر می‌کند و جلو می‌آید. خانه‌ها، نخل‌ها، زمین‌های سوخته و آدم‌ها، غرق می‌شوند و محو. تیرگی همه‌شان را بلعیده است. معلوم نیست هستند یا نه؛ وجود دارند یا خیالی هستند در خیالی؟ سایه‌واره‌هایی مانده است ازشان؛ فقط! (ص۳۴۳)

مطالب بیشتر:

مردگان باغ سبز / محمدرضا بایرامی

عقاب‌های تپه ۶۰ / محمدرضا بایرامی

درباره گلوله‌های داغ

دختر شهید العیساوی

رضا کشمیری

 

معرفی کوتاه:

داستانی بلند از ماجرای یک سرگرد که می‌خواهد از اسیرها اعتراف بگیرد. عمده داستان با گفتگو جلو می‌رود که مهارت بالای نویسنده را می‌رساند. این کتاب توسط انتشارات نیروی زمینی ارتش در سال ۱۳۷۲ به چاپ رسیده است.

بخشی از کتاب:

در خیلی زود باز شد و ستوان با سینی آمد تو. توی سینی لیوانی پر از یخ بود و یک بطر ماءالشعیر. گذاشتش جلوی سرگرد، روی میز. در ماءالشعیر را باز کرد ریخت تو لیوان. یخها توی لیوان بالا و پایین رفتند و کف سفیدی روی لیوان آمد. (ص۳۲)

سرگرد توی شیشه روی میزش خیره شده بود به موهاش: « خیلی چیزها.»

موهاش بد جوری سفید شده بود.

-« تو موهاتو رنگ نمی‌زنی؟ » ...

سرگرد توی شیشه موهای بغل سرش را با دست مرتب کرد و گفت: « نگفتی! » (ص۴۰)

مرد نگاه می‌کرد به لیوان. یخ آب شده بود. همه این چیزها را در خواب دیده بود. می‌دانست وقتی یخها آب شوند، حکم مرگش را بش می‌دهند. (ص۵۳)

من ده دقیقه وقت دارم فکر کنم و کلی فکر دارن . تو چی؟ تو می خوای این همه سالو به چی فکر کنی؟ (ص۵۴)

انسان گاه از خودش دور می‌شود. آن قدر دور که دلش برای خودش تنگ می‌شود. در به در دنبال خودش می‌گردد. زاویه‌های پنهان روحش را می‌کاود و باز خودش را نمی‌یابد. به هر کس که می‌رسد، سراغ خودش را می‌گیرد. کسی نمی‌شناسدش، هیچ کس نمی‌شناسدش. (ص۷۵)

مطالب بیشتر:

بیست و هشت اشتباه نویسندگان - جودی دلتون

روی ماه خداوند را ببوس! - مصطفی مستور

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / زویا پیرزاد

تنور گرم گلوله‌‌های داغ

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

آب‌نبات پسته‌ای / مهرداد صدقی / چاپ موسسه انتشارات کتاب چرخ فلک / رمان طنز / محسن پانزده ساله و ماجراهای عروسی خواهرش در کنار دامادی دایی‌اش در ابتدای دهه هفتاد که در شهر بجنورد می‌گذرد / نثری روان و شیرین با لهجه مشهدی

بخشی از کتاب:

تقریبا هم‌زمان با روزهای بازگشت داداش محمدم از عراق، صدام که به قول آقاجان باز جُوِش زیاد شده بود، به کویت حمله کرد. (ص۴۳)

همه جای وانت صدا می‌داد، به جز بوقش. به جز در داشبوردش هم به هر جایش که دست می‌زدی، باز می‌شد. حق با دایی بود که گوسفند برایش صرف نمی‌کرد؛ اما برای آن وانت قراضه، خروس که هیچی، چغوک هم زیاد بود. (ص۱۰۳)

آرایشگر چنان موهایم را ماشین می‌کرد که انگار در دید او، لذتی که در کچل کردن دیگران هست، در انتقام گرفتن نیست. کارش که تمام شد، به این نتیجه رسیدم که متأسفانه جمجمه بچه حلال زاده به دایی‌اش می‌رود. احساس کردم این آه دایی است که مرا گرفته به دامبوشدن او خندیدم؛ اما حالا خودم شبیه «جیمبو» شده بودم. (ص۱۵۵)

مطالب بیشتر:

آنک آن یتیم نظر کرده / محمدرضا سرشار

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان

رضا کشمیری

 جزء از کل /  استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار

معرفی کوتاه کتاب:

رمانی فلسفی-روانشناسی عمیق و پر تعلیق ، گاه منزجر کننده و ناامید کننده، گاه امیدوارانه و امیدبخش .

چاپ چهل و نهم آن را از نشر چشمه در نمایشگاه کتاب خریدم گران! فکر نمی‌کردم اینقدر پر کشش باشد که تمام۶۵۶ صفحه‌اش را پشت سر هم در سه روز بخوانم. رمان‌های حجیم معمولاً حوصله‌سربر هستند و من تحمل تمام خواندشان را ندارم، این اولین رمان حجیمی بود که از اول تا آخرش را خواندم. نمی‌دانم دیوانگی شخصیت‌ها مرا گرفته بود یا بینش فرافلسفی و چرند و پرند گویی مارتین دین !

عباراتی جذاب از کتاب:

بقیه‌ی اوقات کلاس‌‌هایش را در اتاق خواب برگزار می‌کرد؛ لای صدها کتاب دست‌دوم، عکس‌های ترسناکی از شاعران مرده، شیشه‌های آبجو، بریده‌های روزنامه، نقشه‌های قدیمی، پوست موزهای سیاه خشکیده، بسته‌های سیگارِ نکشیده و زیرسیگاری‌هایی پر از سیگارِ کشیده. (ص۱۳)

بله، وقتی به انتظار مرگ روی تخت دراز کشیده بودم داشتم نقشه می‌کشیدم. به تمام کرم‌ها و لاروهایی که در زمین قبرستان بودند فکر می‌کردم و این‌که چه سوروساتی در انتظارشان است. هله‌هوله نخورید ای لاروها! گوشت آدم در راه است! شام‌تان را خراب نکنید! (ص۳۱)

اولین دفن لحظه‌ی مهمی ست برای  یک شهر. شهری که یکی از خودش را دفن کند شهر زنده‌ای است. فقط شهر‌های مرده‌اند که مرده‌های‌شان را صادر می‌کنند. (ص۳۲)

به حرف آوردن آدم‌بزرگ‌ها کار ساده‌ای بود. انگار همیشه دنبال حفره‌ای می‌گشتند تا فاضلاب تصفیه‌نشده‌ی زندگی‌های‌شان را در آن خالی کنند. (ص۹۳)

جواب داد، هر چند مثل فشفشه‌ای که روز زمین فش فش می‌کند و جرقه می‌زند و بعد ناگهان خاموش می‌شود... به گذشته که نگاه می‌کنم می‌‌بینم بعد از یک عمر نوشته‌ی ریزِ زیرِ تیترِ اصلی برادرم بودن، چقدر مذبوحانه دلم توجه می‌خواست. (ص۱۲۲)

بازویم را گرفت. چیز وحشتناکی در چشمانش دیدم. انگار می‌گریستند و بدنش را از نمک و تمام مواد معدنی ضروری پاک می‌کردند. بیماری‌اش داشت تلفات می‌گرفت. لاغر شده بود. پیر شده بود. (ص۱۵۶)

آن سه هفته انتظار رسماً شکنجه‌ای ماهرانه و پیچیده بود ... به بی‌تابی یک سیم لخت بودم. می‌توانستم نوک بزنم ولی نمی‌توانستم بخورم. می‌توانستم چشمانم را ببندم ولی نمی‌توانستم بخوابم. می‌توانستم بروم زیر دوش ولی نمی‌توانستم خیس شوم. روزها مثل بناهای یادبودی جاودانه از جا تکان نمی‌خوردند. (ص۱۷۸)

لبخند پدرم باز عریض‌تر شد. شبیه شامپانزه‌ای شده بود که برای آگهی تلویزیونی روی لثه‌اش کره‌ی بادام‌زمینی مالیده‌اند. (ص۳۰۵)

زمان گذشت. خورشید مثل یک آب‌نبات طلایی‌رنگ زکام در آسمان حل شد... به خاطر بی‌توجهی فرزندش را از دست داده بود. درست مثل کسی که بچه‌اش را روی سقف ماشین بگذارد و یادش برود برش دارد و راه بیفتد. (ص۳۶۹)

یک روز صبح با قیافه‌ای شبیه یک انگشت شست زیادی خیس خورده وارد کلاس شد. بعد ایستاد و چشمانش را گشاد کرد و با نگاهی که سوراخ‌مان می‌کرد به تک‌تک‌مان خیره شد. (ص۳۷۶)

اطرافم جیرجیرک‌ها سروصدا می‌کردند. انگار داشتند نزدیکم می‌شدند تا محاصره‌ام کنند. فکر کردم یکی‌شان را بگیرم و بکنمش توی پیپ و دودش کنم. (ص۴۰۹)

من و بابا یک گوشه به زور خودمان را جا کرده بودیم، ساندویچ‌شده بین کیسه‌های برنج و یک خانواده بدسیگاریِ اهل جنوب چین. در آن قفس داغ و پرعرق تنها هوایی که تنفس می‌کردیم بازدم بقیه‌ی مسافران بود. (ص۶۱۲)

مطالب بیشتر:

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

دُن آرام ج۳و۴ / میخائیل شولوخوف

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

داستان دختری به نام نورا (از کودکی شاگرد امام صادق علیه السلام بوده) که در قصر هارون به مناظره با دانشمندان عصر خود می‌نشیند و با بیان و منطق قوی همه را محکوم می‌کند. ولایت حضرت امیرالمومنین علیه السلام را اثبات کرده و به کمک بعضی از یاران علی بن یقطین به سوی مدینه فرار می‌کند.

سه ماه از انتشارش توسط نشر عهد مانا گذشته که به چاپ دوازدهم رسیده است. زبان قوی و صحنه پردازی های ماهرانه با نثری جذاب و شیرین این رمان را خواندنی کرده است. این اثر ماندگار و زیبا ۱۳۶ صفحه دارد.

جملاتی زیبا از کتاب:

یونس خانه را از پشت پنجره ورانداز کرد. انگار گردی از زمان بر همه جای آن نشسته بود. چشمش افتاد به حوضی که آبش از فرط ماندگی رو به سیاهی می‌رفت. از کنج حیاط ظرف کهنه مسی را برداشت و افتاد به جان حوض، اما حواسش جای دیگری بود؛ به حرف‌های نورا ... (ص۱۴)

شهر سرزنده بود و مردم در تکاپو. آفتاب ملایمی می‌تابید. نسیم خنکی که بوی درختان و سبزه‌زار و نمِ‌ دجله را با خود به همراه داشت، به صورتش زد. (ص۲۰)

یونس یک‌شبه شده بود مرید جابر و آدمِ نورا. گاهی با خودش فکر می‌کرد که از بصره تا بغداد را آمده دنبال کیمیا، آن‌وقت مثل شیفته‌ها افتاده دنبال کارهای جابرِ بازرگانِ بی‌چیزِ رافضی! (ص۲۳)

یونس انگار هنوز داشت وزن ابراهیم را لا‌به‌لای سلول‌های ذهنش می‌سنجید. بت ابراهیم در چشمانش شکسته بود. (ص۷۸)

رو به ابراهیم پرسید: « مگر ابوبکر و عمر از پیامبر نشنیده بودن که فرمود: « علی با حق است و حق با علی؟ » چرا گواهی او را نپذیرفتند؟ آیا دلیلی جز کفر آنان به رسول خدا دارید؟! » (ص۱۱۴)

مطالب بیشتر:

همرنگ خدا / سعید عاکف

مردگان باغ سبز / محمدرضا بایرامی

برادر من تویی / داوود امیریان

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

 پرخواننده‌ترین نویسنده آمریکای لاتین بعد از گابریل گارسیا مارکز است. در این کتاب سخن از روح جهان و افسانه‌ی شخصی هر فرد است که چگونه به دنبال گنج با کیمیاگر همراه می‌شود. این رمان پر کشش با ترجمه دل آرا قهرمان توسط انتشارات فروزان روز بیش از ۴۲ بار تا کنون به چاپ رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

فاطمه در آستانه‌ی خیمه ظاهر شد. با هم به نخلستان رفتند. می‌دانست که این خلاف سنت است، ولی حالا دیگر اهمیتی نداشت.

  • من می‌روم. می‌خواهم بدانی که باز می‌گردم، من تو را دوست دارم، چون ...

فاطمه حرفش را قطع کرد:

  •  دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین. هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. (ص۱۱۷)

شبی که به آسمان بی‌مهتاب می‌نگریست به کیمیاگر گفت:

  • قلب من از رنج کشیدن می‌ترسد.
  • به او بگو که ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و بگو که هیچ قلبی وقتی به دنبال رویاهایش بوده است هرگز رنج نکشیده، چون هر لحظه‌ی این جستجو، لحظه ملاقات با خدا و ابدیت است.(ص۱۲۴)

 و مرد جوان در روح جهان غرق شد و دید که روح جهان جزیی از روح خداست و دید که روح خدا، روح خود اوست.

پس او هم حالا قادر بود که معجزه کند. (ص۱۴۵)

مطالب بیشتر:

داستان‌های عاشورایی

رمان ایرانی

رضا کشمیری