بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام


دُن آرام جلد اول  میخائیل شولوخوف


کلوخ های خاک یخ زده از زیر پاهاشان در می‌رفت و غبار پوک برف به هوا می‌پاشید.


توی سرما از کله‌ی تاس تپه بخار بلند می‌شد.


مطالب بیشتر:

مجموعه داستان ایرانی


  • رضا کشمیری


 یکی بود یکی نبود  سید محمد علی جمال‌زاده


باباغوری : کسی که چشمش از کاسه بیرون زده


اهن و تلمب / اکبیر / بامبول زدن / بنجل / پخمه 


 پک و پوز /  تک و پوز / خیت شدن / جنم / ریغو / الم شنگه


 قرتی / قنبرک / کنس / کیپ شدن / گاگول / مزه گس / موس موس کردن


مطالب بیشتر:

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

  • رضا کشمیری



مجموعه داستان همین امشب برمی‌گردیم/ پیمان اسماعیلی


داستان تونل:


بوی گچ تازه‌ی اتاق نگهبانی گلویش را خارش انداخت.


داستان کانبرای من:


کلمه ها را توی دهنش می‌چرخاند ، گاز می‌زد و می‌جوید.


مطالعه بیشتر:

کتاب‌های توصیه شده توسط ولی امر مسلمین جهان

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

  • رضا کشمیری


مجموعه داستان تا آنگاه که مرگ جدایمان کند


داستان نشان شیطان:


مانند روح نجات یافته ای که نور از حدقه چشمانش می‌تراوید.

موهای لخت فلفل نمکی اش ریخت توی صورتش  / آن مو پس زدن‌های مکرر و لجوجانه.

نور کور کننده ای مثل شمشیر داخل چشمانش و مغزش فرو رفت.


داستان سنگ ها:


قطرات عرق در چاله چوله های صورتش جا خوش کرده بودند.

تخته سنگ ها نور خورشید را باز می‌تاباندند.

هوا از گرما وول می‌زد.


مطالب بیشتر:

تقوا در کلام امیر بیان علیه السلام

مرگ در کلام امیرالمومنین علیه السلام

عاشقانه‌های اربعین


  • رضا کشمیری


کتاب الف (۱۷ داستان کوتاه از بورخس)


پله های فلزی از دیوار بالا می‌رفتند.


احساس ملغمه ای بی معنا.


پلکان های باور نکردنی باژگونه.


خورشید دشت را به تب و تاب انداخته بود.




بیشتر بخوانید:

نظرات حضرت امیر علیه السلام درباره‌ی مرگ


  • رضا کشمیری



داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

با تمام گنجایش سینه هوا را استشاق می‌کرد و چشمها را در برابر شعاع های آفتاب، که از لا به لای شاخه‌های کاج نفوذ می‌کردند و پوست بدن از تماس با آنها احساس گرمی می‌کرد، نیمه باز کرده بود.

ملخک های فرز با پاهای نازک و درازشان نزدیک پای نیزار، روی آب صاف می‌دویدند، و در پایشان مثل تور روی آب باقی می‌ماند. موج خفیف آب، آهسته، ساحل شنزار را مک می‌زد. 

تاقباز روی آب خوابید و بی حرکت ماند، آسمان آبی بی انتها، جلوی چشمش بود.

ابرهای کوچک مثل جمعیتی پر تکاپو، در حال خزیدن و فشار به هم بودند.

دشت را قشری از مه پرپشت ژولیده، مثل پوست بره ای سفید، پوشیده بود.



مطالعه بیشتر:
 
  • رضا کشمیری



گذر از رنجها تولستوی


رنگ صورتش سرخ می شد و سینه پرموی خود را از لای چاک پیراهن می‌خاراند.


غباری آهک گونه چون ابری ضخیم روی خورشید را نهان کرده و در آسمان شهر خیمه زده بود.


از شیشه های آن قطره های آب فرو می غلتیدند.


مطالب بیشتر:

خانواده یعنی؟


  • رضا کشمیری

 



۳-  خانواده تیبو جلد اول:


چهره سنگین پیه گرفته‌اش / چهره پف کرده‌اش / پلک سنگین


چین‌های غبغش مدام لای یقه اش گیر می‌کرد.


دانه‌های تسبیج بعد از چهل سال خود به خود از لای انگشت هایش می‌لغزد.


صدای جارو روی فرشها و صدای ناله‌ی درها بر اثر جریان هوا.


دست های تپلش را آرام آرام به هم می‌مالید گویی به آنها صابون می‌زد.


همان دست بلند رگ نما را که به طور نامحسوسی می‌لرزید و عقیق پهن انگشت کوچکش رامی‌لرزاند.


لطفا بخوانید و نظر دهید:

پلیس بیچاره(طنز)


  • رضا کشمیری



 ۲- رمان آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز


کفر آدم را در میاره- کلمه کفر را چنان ادا کرد که گفتی ده دوازده تا ک و ر را پشت سر هم تلفظ می‌کند.

انواع و اقسام حشرات لای اوراقشان له شده بود.

دهانش چون شکاف صندوق پست نیمه باز بود.



نکته:

برای نویسنده شدن چه بخوانیم!؟

  • رضا کشمیری

 

۱- مجموعه داستان جایی دیگر گلی ترقی


پاهایم توی کفش باد کرده است.

فلانی پشت پلک‌هایم می‌لولد.

گوش بچه را می‌گیرم و می‌پیچانم، عر می‌زند


نکته:

خودت را بکشی شاید نویسنده بشوی!!

  • رضا کشمیری