بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

معرفی کوتاه:

داستان به روایت سه دانشجوی دختر است که همان روز انتخاب واحد با هم دوست می‌شوند، شبانه، روجا و لیلا. روایت‌های رفت و برگشتی زیادی در لابه‌لای متن دیده می‌شود که در کنار توصیفات بدیع و خلق صحنه‌های زنده و جاندار این کتاب را رنگین و خواندنی کرده است.

جزئی نگری هنرمندانه و زنانه در کنار فضاسازی‌ در بسیاری از صحنه‌ها و پلان‌های رمان، حواس شش گانه را درگیر می‌کند و آدم را می‌کشاند به درون خودش. این کتاب توسط نشر چشمه در ۱۸۹ صفحه به چاپ سی و نهم رسیده است و در سال ۹۴ برگزیده جایزه جلال آل احمد شده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه. اما کار که داشته باشم، دیگر فکر نمی‌کنم. کار می‌کنم و خسته می‌شوم و بعدش خستگی‌ام را بغل می‌کنم و آرامِ آرام می‌خوابم. (ص۱۳)

معذرت که می‌خواهد، ماهیچه‌هایم شل می‌شوند و چیزی از دلم می‌جوشد که چشم‌هایم را خیس می‌کند. نور قرمز چراغ ماشین‌های جلویی، شش ضلعی‌هایی تار می‌شوند. زل می‌زنم به سقف ماشین چیزی از چشم‌هایم نریزد. (ص۶۵)

شیشه‌پاک کن را می‌پاشم روی لکه‌ی زرد خشک‌شده‌ی ماست، روی میز شیشه ای. کمرم را راست می‌کنم و صبر می‌کنم تا قطره‌های آبی شیشه‌پاک کن خرده‌های زرد ماست را حل کنند و لابد از آن برگ و سبزه بروید و خانه را گلستان کند. (ص۱۰۲)

هوا را آنقدر با صدا و عمیق فرو می‌کشد که صدای چرخیدنش را در ریه‌هایش می‌شنوم. «نمی‌دانم، شاید» را هم طوری می‌گوید که نفس غمگینش با گفتن آن فوت می‌شود توی گوشی تلفن و در گوشم سوت می زند. (ص۱۰۸)

استخوان‌هایم خشک شده بود و درد می‌کرد. درد می‌پیچید توی دست‌هایم و راه می‌افتاد تا توی پاها و باز از نو. تریاک بودی، داشتم ترکت می‌کردم... طعم گس فکرهای به‌هم‌ریخته، می‌ریخت در دلم و حالم را به‌هم می‌زد. دلم می‌خواست تمام مغزم را بالا بیاورم و راحت شوم. (ص۱۲۱)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

شمّاس نام خادمی نصرانی است که در شهر شام به همراه ارباب خود جناب جالوت زندگی می‌کند. جالوت در مجلس یزید حاضر است زمانی که سر مبارک پسر پیامبر خدا صل الله علیه و آله را جلوی او می‌گذارند و آن ملعون بی‌احترامی می‌کند. جالوت خونش به جوش آمده و در برابر طغیان و خباثت یزید فریاد می‌زند و در نهایت سر به نیست می‌شود. این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

وقتی به دیر یوحنای قدیس رسیدیم پدر آگوست تینوس مشغول رسیدگی به امور راهبان دیر بود. بوی کندر در صحن دیر پیچیده بود. نغمه‌ی راهبان که داشتند دسته‌جمعی آوازی را تمرین می‌کردند، فضای روحانی به دیر داده بود که در آن وقت روز غیرقابل وصف بود. (ص۵۳)

اوقات بر من تلخ می‌گذشت. نه خواب داشتم نه خوراک. هر چه بیشتر می‌گشتم کم‌تر به سرورم نزدیک می‌شدم. سرنوشت سرورم هم‌چون ماه که در محاق بماند، برایم روشن نمی‌شد. (۱۳۳)

انگار سرورم حرف‌هایی از پیغمبر مسلمانان می‌زند و فرزندان او. سرورم بهتر از هر کس دیگری در آن مجلس می‌دانسته که خلیفه با چه کسانی وارد جنگ شده. در بی‌رحمی و قساوت خلیفه چند کلامی حرف می‌زند و اینکه تقاص خون مظلوم را خدا می‌گیرد و خیلی حرف‌های دیگر... (ص۱۵۳)

مطالب بیشتر:

قصه‌های مجید / هوشنگ مرادی کرمانی

خاطرات تبلیغی یک طلبه

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

گلیچی طلبه‌ای است که به روستایی در شمال می‌رود برای تبلیغ. دورگردی می‌کند. طبیب دوّار است. هر سال جایی را انتخاب می‌کند.  به قول گلیچی: « ما بین مردم می‌گردیم تا هر کی خواست، دردشو به ما بگه. هر کاری از دستمون بربیاد، انجام می‌دیم. » همسرش شیرین مریض است و نیاز به سکوت و آرامش دارد اما مشکلاتی بوجود می‌آید که اوضاع را پیچیده می‌کند. این کتاب توسط نشر معارف به چاپ رسیده است.

 

جملاتی از کتاب:

جوان یک بار دیگر دور و برش را پایید که چشمش به عمامه افتاد. سمتش رفت. بَرش داشت و نگاهش کرد. نگاهی به ایلچی انداخت. ایلچی گفت: « زود باااااش... »

جوان گفت: « شما ملداش ما نیستی؟ » و عمامه را باز کرد.

ایلچی فریاد زد: « زود باااااااش ... » (ص۲۸)

میثم با سینی گردِ مسی و برّاق برگشت. گذاشتش بین ایلچی و پدر. داخل سینی چند تا استکان کمرباریک پر از چایی بود که از آن‌ها بخار بلند می‌شد. چند نعلبکی و یک قندان هم بود. (ص۱۳۳)

من که باید بیشتر از بهداشت و دامپزشک دوره‌گرد باشم. من باید « طبیب دَوّار بطبّه » باشم. همه این‌ها به من و امثال من نیار دارند؛ آیت، شهرام، ستاره، قهرمان، یعقوب ... خودم هم به این‌ها نیاز دارم. ما همه به هم نیاز داریم. (ص۱۴۰)

ایلچی با یعقوب چشم در چشم شد. از چشم‌های قرمزش اشک می‌آمد.

-چشمت چی شده؟

-داشتم تیّمم می‌کردم خاک رفت توی چشمم.

-چی جوری تیمّم کردی؟

-داشتم خاک رو به دست و صورتم می‌مالیدم یه لحظه چشمم رو باز کردم خاک رفت توش.

-یعنی خاک ریختی روی صورتت و مالیدی؟

-مگه توی تیمم به جای آب خاک نمی‌ریزن؟

ایلچی چشمانش را گشاد کرد: یعنی خاک رو به جای آب ریختی روی صورتت؟!    

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستان دکتری به ظاهر فلیسوف و شاعر و مهربان اما قاتل که همه زن‌ها و منشی‌های خود را کشته و اکنون در فکر قتل عام همه مردم شهر است. عجیب و پر کشش ماجراها دنبال می‌شود.

جملاتی از کتاب:

به من ضعف و رقتی دست داد که احساس کردم در خواب و رویا به سوی مرگ می‌روم و می‌خواستم فریاد بزنم، اما زبانم بریده بود و از دهانم خون گرم سفید بر زمین می‌چکید ... می‌خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ می‌ترسم و می‌گریزم که مرا پست می‌کند، خاک می‌کند و به دهان کرم‌ها و حشرات می‌اندازد... (ص۴۵)

در هوای گرگ و میش در کنار جیپ ایستاده بودند و پا به پا می‌کردند.

-چرا تا کنون نفهمیده بودم که مرگ خواهد آمد؟! سال‌ها به خوبی کار کردم و حرف زدم و راه رفتم، زندگی معتدل و پاکی داشتم، مال کسی را نخوردم و به همه کمک رساندم. اما احمق بودم ...

نسیم سرد در تنشان لرز انداخت و آنها قوز کردند و دست‌هایشان را به هم مالیدند.

-این سزای حماقت من است. سزای همه آن سال‌ها و روزهایی است که مصرانه به زندگی چسبیدم و خودم را نکشتم، خودم را پیشاپیش آسوده نکردم! ... (ص۸۹)

مطالب بیشتر:

خون دلی که لعل شد

آن سوی مرگ / جمال صادقی

گلوله‌های داغ در قلب دشمن

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی با روایت جناب حلیمه مادر رضاعی پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله. کاهنان یهودی که در پی دزدیدن پسر چهارساله‌ای هستند که طبق پیش‌بینیها پادشاه خواهد شد و بساط عیش و ثروت آنها در خطر می‌افتد. این کتاب جذاب، روایت زندگی یک روز پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله است که توسط انتشارات عصر داستان و کتابستان معرفت در ۱۸۴صفحه به چاپ رسیده است. جملات کوتاه و کشش داستانی و قلم روان و تاریخی، از نکات قوت کتاب است.

جملاتی از کتاب:

کاهنان همچنان به زبان خود مشغول گپ و گفت‌اند. مگس‌ها غوغا کرده‌اند داخل خیمه. حارث نمی‌داند چطور به آنها بگوید که حلیمه از غریبه‌ها می‌ترسد. (ص۴۷)

حلیمه همین که چشمش به این مردان رنگی و غلام حبشی‌شان با آن زخم روی گونه‌اش افتاده بود، گفته بود این‌ها شوم‌اند.اما فکر نمی‌کرد بخواهند او را از دیارش آواره کنند یا امانت مردم را از چنگش در بیاورند.  جای بهتر، فراوانی ، آبادانی! بخت یارت بوده! کدام بخت‌یاری؟ کدام شوربختی؟ تازه داشت در سایة این طفل یتیم طعم زندگی را حس می‌کرد. (ص۸۳)

تا چشم کار می‌کند ریگزار است و آفتاب که صحرا را برای صبحی تازه بیدار می‌کند. سپیده که سر زد چشم حلیمه به رشته کوه‌های پیش رو افتاد، اما هرچه می‌رود نمی‌رسد. کوه‌ها به گلة شترانی قهوه‌ای، کبود و سفید می‌مانند؛ گله‌هایی گریزپا. (ص۱۴۷)

مطالب بیشتر:

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

عزاداران بَیَل / غلامحسین ساعدی

دختری در جنگ / سارا نوویچ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

ماجرای جلال امین صاحب یک تعمیرگاه که ناخودآگاه وارد یک بازی کثیف قاچاق هروئین از خارج کشور می‌شود. برادرش حسین را می‌کشند و او با طراحی یک نقشه و به کمک کاکوی شیرازی که پلیس از آب درمی‌آید، باند قاچاق را منهدم می‌کنند. استفاده از لهجه شیرازی ، گفتگوهای زنده و پر و پیمان ، کشش و تعلیق کتاب را بسیار خواندنی کرده است.

جملاتی از کتاب:

برف نرم رقصانی که ناز داشت و تاب غارت زمین نمی‌آورد و به تأنی سینه به خاک می داد و ننشسته آب می‌شد. چون که زمین نفس کشیده بود و برف را نمی‌پذیرفت و از برفاب مه رقیقی به جا می‌ماند که به هوا می‌پیچید و قاطی چرک و دود شهر می‌شد. (ص۱۶)

فولکس وارد محوطه شد. جلال آن را می‌دید که ایستاد؛ حالا سروصدایش بریده بود. آن وقت اول یک دست بزرگ و یک شانه از در بیرون آمد، بعد یک سر بزرگ پرمو و بعد شانه‌ی دیگر. و دست چپ مرد حاشیه بالای در را چسبید و حالا یک هیکل گنده سرپا ایستاده بود. ماشین کوچک که از زیر بار سنگین درآمده بود، به طور محسوسی قد راست کرد. (ص۳۱)

این مسجد را همیشه دوست می‌داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود، مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها، آن حوض کوچک پر آب که در جنبش ماهی‌های آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها ، آن کفترهای دست آموز. آن صحن تسلی بخش. (ص۹۴) 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 این کتاب قصه‌هایی است از زندگی مردم روستای بیل در اوج قحطی و بیماری و مرگ و میر. در یکی از قصه‌ها گاو مشدی حسن می‌میرد و مشدی حسن از شدت علاقه و دلبستگی به گاوش تبدیل به گاو می‌شود، فیلم مشهور گاو از همین قصه گرفته شده است. بعضی از قصه‌ها و شخصیّت ها نیمه کاره رها می‌شوند و آخر ماجرا معلوم نمی‌شود. این کتاب بارها و بارها توسط انتشارات‌های قطره، نگاه ، مرکز و  ... به چاپ رسیده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

بز سیاه اسلام از پنجره آمد بیرون و رفت کنار گاری و یونجه‌های له شده را که به چرخ‌های گاری چسبیده بود، لیس زد. همه منتظر بودند، سرها را از پنجره‌ها بیرون می‌کردند و گوش می‌دادند. (ص۲۵)

بقیه طناب‌ها را کشیدند. جنازه که بالا می‌آمد، سبکتر می‌شد. پاهای لخت و ورم کرده‌اش، تار عنکبوت‌های روی دیوار را جمع می‌کرد و چند تا شیار جا می‌گذاشت. (ص۵۷)

عباس پنجره را باز کرد و رفت تو . کاسه لعابی و کیسه را برداشت و آمد لب استخر. آستین‌هایش را زد بالا و شروع کرد به شستن خاتون آبادی. اول پاپاخ و بعد بز سیاه اسلام و آخر سر سگ‌های دیگر بیل و پسر مشدی صفر آمدند و دوش به دوش هم ایستادند به تماشای عباس و خاتون آبادی که بی‌خودی می‌لرزید و خودش را لیس می‌زد. (ص۱۶۱)

پسر مشدی صفر یک قدم دیگر جلو آمد و ایستاد. کلنگ را دو دستی برد بالا و مثل برق آورد پایین و کوبید به کمر خاتون آبادی. اول صدایی بلند شد، انگار که درختی را انداختند. بعد زوزه‌ی درمانده‌ای که ناگهان منفجر شد و تبدیل شد به نعره وحشتناک و عجیبی که همه بیلی‌ها شنیدند. (ص۱۷۱)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این رمان با زبان گفتاری و عامیانه نوشته شده و توسط نجف دریابندری ترجمه شده است. مترجم قهّار و بزرگ این کتاب، به زبان عامیانه آن پایبند مانده است به خوبی !

بسیاری از منتقدان این رمان را ساده‌ترین و در عین حال کامل‌ترین رمان فاکنر می‌دانند. سادگی ظاهری آن تا حدی فریبنده است اما دقایق و ظرایف آن غالباً در نگاه اول آشکار نمی‌شود. نشر چشمه این رمان را به چاپ رسانده است.

جملاتی از کتاب: 

من از وقتی بچه بودم فهمیدم آب که تو سطل چوب کاج بمونه خیلی خوشمزه می‌شه. آب نیمه خنک مزه ملایمی داره، مثل بوی بادی که وسط تابستون از لای درخت‌های کاج بیاد. آب باید اقلاً شش ساعتی تو سطل مونده باشه، باید با ملاقه کدویی هم بخوری، آب رو هیچ وقت نباید تو کاسه فلزی خورد. شب مزه‌ش باز هم بهتر می‌شه... «ص۱۷»

می‌گم «جوئل، اسب تو که نمرده.» راست رو صندلی نشسته، کمی خم شده جلو، پشتش مثل چوب. لبه کلاهش خیس خورده دو جا از دوره جدا شده، آب می‌ریزه رو صورت چوبیش، ... (ص۱۱۷)

کش طاق‌واز رو زمین خوابیده، سرش رو یک تکه لباسِ تاکرده‌ست. چشم‌هاش رو همه، صورتش خاکستری، موهاش صاف به پیشونیش چسبیده، انگار با قلم مو نقاشی کرده‌اند. صورتش انگار کمی قُر شده، ... (ص۱۸۳)

مطالب بیشتر:

سه دقیقه در قیامت / گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

خاطرات تبلیغی یک طلبه

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 این کتاب به نثری ساده و نافصیح نوشته شده و مترجم سعی کرده به شیوه نویسنده وفادار بماند و همین کار را جذاب و ماندگار کرده است. خداحافظ گاری کوپر یکی از آخرین آثار رومن گاری است، ناله‌ی نسل جوان امروز است علیه نظام قهار و ضدانسانی ماشین و نعره‌ی انزجار انسان است علیه تعفن منجلاب تمدن امروز. جناب سروش حبیبی این رمان را ترجمه و انتشارات نیلوفر آن را به چاپ رسانده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

بعد از سه ماه که عزی مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زد، فاتحه دوستیشان خوانده شد. مثل این بود که حجاب زبان یکباره بین آنها کشیده شده است. حجاب زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آن وقت دیگر امکان تفاهم آنها به کلی از بین می‌رود. (ص۸)

در ایالات متحده ، مسئله زبان وحشتناک بود. هر کس و ناکسی می‌توانست با آدم حرف بزند و آدم در مقابل هر احمقی که ویرش می‌گرفت و یکهو از آدم خوشش می‌آمد، بی دفاع بود. (ص۲۰)

سپیده دودل بود و بدمم ندمم می‌کرد و مرغابی‌های دریایی که بر آسمان غمزده و شیری رنگ صبح حرکت می‌کردند و شیون‌های غمزده و احمقانه‌شان گوش را می‌آزرد ، از پنجره قایق دیده می‌شدند. (ص۱۶۶)

صدای عرعر خری را می‌شنوید، خری است و بسیار هم خوشبخت است. آنقدر خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است. ولی آدم با خودش می‌گوید: « خدایا چقدر غمناک است! » عرعر خرها دل آدم را کباب می‌کند. ولی این برای آن است که خر واقعی خود ما هستیم. (ص۱۶۶)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی شاهکار که روایت دختری ده ساله از بحبوبه جنگ داخلی یوگسلاوی قدیم و کشتار مردم بوسنی است که توسط نازنین اعظم نوری ترجمه شده و انتشارات هیرمند آن را به چاپ رسانده است. این رمان، داستان جنگ خانمان‌سوز بالکان و خانواده‌ای در زاگرب است که تمامی زندگی‌شان دست‌خوش تغییر و تحول می‌شود. راوی داستان، پس از گذر از ماجراهایی پرفراز و نشیب، در پی شناختی تازه از هویت خود است.

جملاتی زیبا از کتاب:

همه چیز در شهر، مرطوب و چسبناک بود. دستگیره‌ی در و دستگیره‌ی داخل قطارها از عرق مردم لیز شده و بوی ناهار روز قبل، همچنان در هوا باقی بود... احساس می‌کردم زیر آب سرد بخار از بدنم بلند می‌شود و پوستم جلز و ولز می‌کند. (ص۱۳)

بوی کپک و عرق بدن پناهگاه را برداشته بود. وقتی چشمانم به تاریکی محیط عادت کرد، نگاهی به آن دور و بر انداختم؛ تختی تاشو، نیمکتی چوبی در نزدیکی در و دورتر دوچرخه‌ای ژنراتوری قرار داشت... همدیگر را با آرنج می‌زدیم که نفر بعدی سوار شود و پا بزند تا با نیروی آن چراغ‌های پناهگاه روشن شوند. (ص۲۴)

سپس مرد را از موهایش گرفت و سرش را به طرزی غیرطبیعی این‌طرف و آن‌طرف چرخاند و بعد روی گل و شل رهایش کرد. سرباز دسته مویی را که از سر مرد کنده بود، از کف دستش پاک کرد، سلاحش را تنظیم کرد و به پشت سر مرد نقاش شلیک کرد و خون از سوراخی که در مغزش ایجاد شده بود، فواره زد.(ص۹۱)

با شلیک هر گلوله، فکر می‌کردم سربازی را که با دندان‌های پوسیده و زردرنگش به پشت زانوی پدرم زد و به او خندید، می‌کشم. انگار نیرویی که از خان تفنگ بیرون می‌زد، مستقیم وارد رگ‌هایم می‌شد و به من احساس لذت و قدرت می‌داد. (ص۲۳۹)

رضا کشمیری