بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتشارات شهید کاظمی» ثبت شده است

بسم ربّ الشهداء و الصدیقین

 

قطعه‌ای از کتاب شب حنظله ها: 

« حقیقت انسانی در بستر این سه مایع حرکت می‌کند و به کمال می‌رسد: عرق بدن ، اشک چشم و خون. » 

جمله‌ای تکان دهنده و قابل بحث و گفتگو است. از مخاطبان گرامی و فرهیخته تقاضا دارم برداشت و تحلیل خود را از این جمله بفرمایند.

 

مطالب بیشتر:

 

راز نامگذاری کتاب شب حنظله‌ ها چیست؟

 

خرید کتاب با تخفیف ویژه

دانلود کتاب

رضا کشمیری

معرفی کتاب:

این کتاب خاطرات داستانی روحانی شهید محمدمهدی آفرند، فرمانده دسته ویژه غواص ؛ گردان ۴۱۲ لشکر ۴۱ ثارالله است که الحمدلله با وجود کرونا و تأخیرات پیش آمده توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسید.

 

 

بخشی از کتاب :

چند دقیقه‌ای برای بچه‌ها سخنرانی کرد و در پایان روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواند. همه اشک می‌ریختند، خودش از همه بیشتر.  شروع کرد به سینه زدن و نوحه خواندن: « چه زیباست شهادت ، چه زیباست شهادت، شهادت شیرین است. »
آخر سخنانش گفت: « بچه‌ها امشب، شب حنظله‌ها ست، امشب خیلی از حنظله‌ها(تازه داماد‌ها) شهید می‌شن! »
یکی از بچه‌ها پرسید: « منظورت چیه؟! کدوم یکی از بچه‌ها شهید می‌شن؟ »
با دست اشاره کرد سمت یکی ، یکی و گفت: « تو شهید می‌شی! ... تو و تو شهید می‌شید! ... »
یکی از بچه‌ها سرش را نزدیک گوش محمّدمهدی برد و پرسید: « خودت چی؟! خودت هم حنظله هستی. »
لبخندی شیرین زد: « خودم هم امشب شهید می‌شم. »

 

گزارش خبرگزاری فارس : انتشار خاطرات شهیدی که حاج قاسم گفت که او را حتما معرفی کنید.

گزارش خبرگزاری میزان : «شب حنظله ها» منتشر شد/خاطراتی از فرمانده غواص لشکر ۴۱ ثارالله «محمد مهدی آفرند»

رضا کشمیری

معرفی کتاب:

این کتاب خاطرات کشکول مانند رزمنده باصفای دیروز و امروز است که از شهدا و رفقایش با قلب نوشته و حتما خودش لذت برده و ما را هم سر سفره باصفایش نشانده است. این کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ چهارم رسیده است.

بخش‌هایی زیبا از کتاب:

اصلا با خودم فکر نمی‌کردم روزی برسد که از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم! آنقدر بریده بریده و تکه‌تکه نفس می‌کشید که من خسته شدم. من که فقط نظاره‌گر بودم و ذره‌ای از حال و روزش را درک نمی‌کردم.

همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می‌داد پایین، و تکه‌تکه برمی‌گرداند بالا. وقتی فهمیدم از سال ۶۵ تا امروز همین‌طور سخت و سوزنده تنفس می‌کند، رنگم پرید. (ص۵۴)

چه بوی سوختنی‌ای می‌اومد. از لبه‌ی خیس گونی‌های سنگر، بخار سفید کم رنگی بلند می‌شد. این بو برایم آشنا بود. بوی پتوی سوخته. وسط عملیات، وقت پاکسازی، توی سنگرهای عراقی که نارنجک می‌انداختیم، این بو می‌اومد. ولی حالا چرا این جا؟! (ص۱۱۰)

خون بود، خون ... اصلا زمین شده بود دریای خون ... سرخ سرخ ... سینه‌ها که با تیر دوشکا می‌شکافت، سرها که جلوی گلوله‌ی تانک می‌ترکید، از سرخی خون‌شون، بخار بلند می‌شد. (ص۱۱۷)

سعی کرد از پاسخ دادن طفره برود. سرانجام پس از التماس زیاد، قبول کرد و گفت:

-ببین حمید جون، من همون قدر که عاشق شروع نماز هستم، وقتی به سلام نماز می‌رسم، دست خودم نیست، ناخودآگاه بدنم شروع می‌کنه به لرزیدن. نمی‌دونم چرا، ولی فقط این رو می‌فهمم که انگار بدنم می‌گه وای بدبخت شدی، نماز تموم شد! (ص۱۲۲)

مطالب بیشتر:

خون دلی که لعل شد

آن سوی مرگ / جمال صادقی

رضا کشمیری