بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

 

معرفی کوتاه:

ماجرای چند دانشجوی آرمان‌خواه که نقشه می‌کشند برای ترور شاه، آن هم با مواد منفجره حاصله از کود حیوانی. راوی نویسنده‌ای است که اتفاقی به کافه خیابان گوته در فرانکفورت وارد می‌شود و می‌نشیند پای ماجراهای عجیب و غریب صاحب کافه کیانوش خان مستوفی. شروع و پایان رمان بسیار عالی و هنرمندانه است. این رمان خواندنی توسط نشر افق به چاپ سوم رسیده است.

جملاتی از کتاب:

بیرون سینما در تاریکی آخر شب، خوش خوشک سیگاری روشن کردم و به طرف ایستگاه قطار زیرزمینی راه افتادم. لای دندان‌هایم پر بود از تکه‌های ذرت بوداده‌ای که موقع تماشای فیلم خورده بودم. بعد از هر پک سیگار یک بار زبانم را روی دندان‌هایم می‌چرخاندم و خرده‌ذرت‌ها را روانه‌ی حلقم می‌کردم. (ص۴۱)

دونه‌های اسفند ترق ترق می‌ترکیدن و دختر کولی دعا می‌خوند... آذر گفت: « دیشت یه متن عرفانی می‌خوندم توش چیز جالبی نوشته بود. نوشته بود آدم‌ها مثل دونه‌ی اسفند می‌مونن، می‌آن روی آتیشدون این دنیا و قراره که یه بار بترکن و جیغ بزنن و برن. فقط همین. » (ص۱۰۵)

صورت آذر جلوی چشم‌هایم آمد. تکان خوردن لب‌ها و پلک‌ها و رشته‌مویی که روی پیشانی‌اش افتاده بود را دوباره دیدم. باز نفس عمیق کشیدم. ... به جای دل‌آشوب صبح حالا انگار یک چیز نرم و خنک چسبیده بود پشت سینه‌ام. یک چیزی که قبلا نبود و حالا آمده بود. مثل مادری که حامله شده باشد و یک موجود جدید را درون خودش احساس کند. (ص۱۵۷)

گفت: « ببینم، اگه یه شب آخرهای شب تو یه اتوبان در حال رانندگی باشید و یه مرتبه ببینید دو تا یخچال دارن از وسط اتوبان رد می‌شن، چی فکر می‌کنید؟ »

پرسیدم: « دو تا چی از اتوبان رد می‌شن؟! »

گفت: « درست شنیدید... »

مطالب بیشتر:

همرنگ خدا / سعید عاکف

عزاداران بَیَل / غلامحسین ساعدی

 

رضا کشمیری

 

معرفی کوتاه:

نویسنده در این کتاب به قالب نامه و سفرنامه روی می‌آورد. راوی دختری است که به دنبال برادر خود به کشوری سفر می‌کند که هرج و مرج و فقر و ظلم بی‌داد می‌کند. کسی از آنجا زنده برنگشته، کسی حق دفن کردن جنازه‌ی عزیزان خود را ندارد. هر گونه مراسم دفن و کفن قدغن است. مرده‌ها را به کارخانه‌ها می‌برند تا از آن سوخت تولید کنند. قانون جنگل بر آن حاکم است و هر کسی به فکر زنده ماندن خویش است. این کتاب را خجسته کیهان ترجمه کرده و نشر افق به چاپ رسانده است.

جملاتی از کتاب:

از یک چیز مطمئنم. اگر گرسنه نبودم نمی‌توانستم ادامه بدهم. آدم باید عادت کند که به کمترین‌ها قانع باشد. هر چه کمتر بخواهی، به چیزهای کمتری راضی می‌شوی و هر چقدر نیازهایت را کم کنی، وضعیت بهتری می‌شود. این بلایی است که شهر به سرت می‌آورد. (ص۱۷)

همچنین کاربری روزنامه را فرا گرفتم که یقیناً بهترین و ارزان‌ترین ماده‌ی خام برای آستر کفش و لباس است. در روزهای بسیار سرد باید خیلی زود بیدار شوی تا با اطمینان خاطر جای مناسبی در یکی از صف‌های مقابل روزنامه‌فروشی‌ها بیابی. باید زمان انتظار را با احتیاط کامل بسنجی چون هیچ چیز بدتر از انتظاری طولانی در هوای سرد صبحگاهی نیست. (ص۴۱)

رفتار زاهدمنش‌اش چنان گیجم کرد که نمی‌دانستم چه بگویم. بیش از حد خسته بودم و به آخر خط رسیده بودم. به جای جر و بحث، او را با همه‌ی توانم کنار زدم و هل دادم. کاری مضحک و دیوانه‌وار بود، اما دست خودم نبود. عینک مرد از چهره‌اش افتاد و با شدت به زمین خورد. یک آن وسوسه شدم زیر پا لهش کنم. (ص۱۲۳)

مطالب بیشتر:

روایت دلخواه پسری شبیه سمیر / محمدرضا شرفی خبوشان

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / زویا پیرزاد

مردگان باغ سبز / محمدرضا بایرامی

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

طلبه‌ی سیّدی برای تبلیغ دهه‌ی اول محرّم قصد روستایی دورافتاده می‌کند با همسرش، با ماشین شخصی‌اش. در بین راه گیر طایفه‌ای از اشرار می‌افتد، اسیر می‌شود. بی‌خبری از آنچه بر همسرش گذشته یا می‌خواهد بگذرد، هر دم روحش را آزار می‌دهد. بقیه‌ی ماجرا را خودتان بخوانید و از قلم روان و پرکشش نویسنده لذت ببرید. این رمان خواندنی توسط نشر صاد به چاپ رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

نور چراغ قوّه مثل توپی بی هوا شوت شده، از کف می‌جهد روی سقف. از سقف می‌پرد روی کلّه گوسفندها و توی پنجره روی یک پارچه کهنه توقف می‌کند. (ص۱۸)

ظهر است و سیّد از زور سرما خزیده توی ماشینش. پیشانی روی فرمان گذاشته و هزار بار آرزو کرده که کاش سوییچ روی ماشین جا مانده بود. نگاه می‌چرخاند به عقب ماشین. روپوش لعیا افتاده زیر صندلی. برش می‌دارد. می‌بویدش. بعد صورتش را توی روپوش پنهان می‌کند. ناآشنا ترسی می‌دود توی دلش. دل مانند امارتی که بمب کاشته‌اند زیرش، هرّی می‌ریزد. لعیا زنده باشد بهتر است یا مرده؟ اگر دست مردی دراز شده باشد سمتش؟ اگر چشم هیزی براندازش کرده باشد؟ دلش می‌خواهد جلو تصورات ناخواسته‌اش را بگیرد؛ اما ذهن بی‌امان صحنه می‌سازد. صحنه‌هایی که نفس حمید را مچاله می‌کند. (ص۶۴)

سر را بالا نمی‌آورد که چشم در چشم شوند و مرد اشک‌ها را ببیند. دانه‌های شور غنائمی هستند که دل ندارد با کسی تقسیمشان کند. دل، چون مرغی سرکنده توی سینه‌اش آرام و قرار ندارد. هی می‌زند پشت دست و می‌گوید: « عجب! »

ای بی‌لیاقت دیدی نشناختی؟ حمیدک چرا همان اوّل صدا نزدی؟ چقدر فکر فرار بودی. تو را چه به این لیاقت‌ها؟ حتماً به خاطر طفلی نرگس آمده؛ یا حتّی کلبو. (ص۱۱۵)

مطالب بیشتر:

روایت دلخواه پسری شبیه سمیر / محمدرضا شرفی خبوشان

کمیک استریپ‌های شهاب / علی آرمین

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی حول محور مدیر یک مدرسه در سال ۱۳۵۷ که اوج درگیری مردم با ساواک و در نهایت پیروزی انقلاب است. عناصر فاسد و آلوده و ضد فرهنگی که در محیط فرهنگی مدرسه هر غلطی می‌کنند و ادامه ماجراها. این رمان توسط نشر نیستان به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

گفتم: « خیلی بهتره که سعی کنید بدون ترکه نظم رو ایجاد کنید. » سر تکان داد و گفت: « آقای مهران! این حرف‌ها اینجا خریدار نداره. بچه‌های جنوب شهر، چموش سرکشند. این‌ها خیلی‌هاشون، هر صبح، با پس گردنی روونه مدرسه می‌شن. اصلا با کتک بزرگ شدند... رگ و پی تن و بدن این بچه‌ها، از توی همون خونه با کتک قوام گرفته. » (ص۱۱)

جلوتر ایستادم. حس کردم، راه نفسم بند آمده است. لحظه‌ای تکیه دادم به درخت چنار کنار جوی آب. دست به یقه پیرهنم بردم. قلاده خریّت را از گردنم باز کردم و انداختم توی جوی آب. فکر کردم: یحتمل حکومت آینده که حکومت حضرات دامت افاضاته خواهد بود، چنین یوغی را بر گردن نخواهند پذیرفت. پس، ای خیال! آسوده خاطر باش و راحت نفس بکش! (ص۳۲۴)

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستان حول محور یک معلم مدرسه در روستاست که تک و تنها تعداد زیادی دانش آموز را می‌چرخاند و خمره‌ای که از سرما ترک می‌خورد و ماجراهای زیبای روستا و بچه‌ها و اهالی رقم می‌خورد، در آن سرمای شدید و کمبود امکانات و فقر مردم. این کتاب توسط نشر معین به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

آب خمره، راه کشیده بود و رفته بود توی باغچه. خمره مثل آدم کوتاه و چاقی که حالش به هم خورده باشد، وارفته بود. تکیه داده بود به درخت. طناب، بیخ حلقش را سفت چسبیده بود. انگار خفه‌اش کرده بود یا گرفته بودش که نیفتد. تَرَک از گلوی خمره آمده بود پایین، از شکم گذشته بود، پیچیده بود طرف پهلو و رفته بود زیرش. هنوز آرام آرام ازش آب می‌آمد و از بغل تخته سنگی که زیر خمره بود، می‌چکید. راه می‌کشید و از حیاط مدرسه می‌گذشت و می‌رفت توی باغچه. (ص۱۱)

بچه‌ها ظرف‌هاشان را گذاشتند سر تاقچه کلاس. ولی، اسدی بطری‌اش را چسبانده بود به بغلش. زنگ تفریح درش را باز کرد. سر بطری را گذاشت دم دهانش. آب توی بطری قُل قُل کرد و یواش یواش رفت تو دهانش. بچه‌ها با حسادت و حیرت نگاهش می‌کردند. دورش جمع شده بودند... (ص۱۰۴)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

اسقف کم می‌خوابید و بسیار کم غذا می‌خورد... اما از همه عجیب‌تر این بود که در خانه‌ی اسقف قفل نداشت... چون معتقد بود: « در خانه‌ی کشیش هم مثل خانه‌ی پزشک باید همیشه باز باشد... می‌گفت: « اگر خدا نخواهد خانه‌ای را حفظ کند، مراقبت بندگان بی‌فایده است. »

ژان والژان یک محکوم فراری بود که بعد از آزادی کسی به او پناه نداد جز همین کشیش. رفتار خوب اسقف، ژان والژان را متحول کرد و این شروع ماجرای جذاب و پر از تعلیق اوست. این کتاب با ترجمه مرحوم استاد محسن سلیمانی توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

بعد گذاشت افرادش جلو بروند و چون خیالش راحت بود که ژان والژان در چنگش است، مثل عنکبوتی که با لذت به مگس گیر افتاده در تارهایش خیره می‌‌شود، و می‌گذارد وز وز کند یا هم‌چون گربه‌ای که می‌گذارد موش ورجه ورجه کند، دوست داشت زمان دستگیری را تا آنجا که می‌تواند عقب بیندازد تا از آن لحظه‌ی لذت بخش و لعنتی کیف کند. (ج۱ ص۳۶۴)

و بعد حالت سرگیجه به او دست داد. احتمالاً مأمور کفن و دفن و گورکن داشتند تابوت را در قبر سرازیر می‌کردند. و بعد وقتی در حالت افقی قرار گرفت و بی‌حرکت ماند، احساس کرد به حال عادی برگشته انگار به کف گودال قبر رسیده بود. سردش شد. (ج۱ ص۴۱۲)

مهمان‌های گاوروش مثل آدم‌هایی که در شکم نهنگ باشند دور و بر خود را نگاه کردند. اطراف‌شان اسکلتی غول‌پیکر بود، بالا سرشان یک تیرک چوبی بلند و قهوه‌ای رنگ بود که مثل استخوان ستون فقرات فیل می‌ماند. تکه‌های گچی که از پشت فیل کنده شده و داخل شکمش افتاده بود، شکاف‌های کف غار را پر کرده بود. (ج۲ ص ۳۴۸)

این باتلاق‌ها نه از آب بود و نه خاک. اگر آب آن بیشتر بود آدم‌ها را می‌بلعید و مرگ آدمی سریع اتفاق می‌افتاد ولی اگر خاک آن بیشتر بود، مرگ تدریجی را به همراه داشت. آیا کسی می‌تواند چنین مرگی را در زیر زمین و در چاهک فاضلاب تجسم کند؟ جای ساکت و تاریکی هم‌چون قبر و مرگ در لجن‌زاری سر پوشیده. (ج۲ ص۶۲۲)

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این کتاب از شاهکارهای ادبیّات فرانسه است. شریف‌ترین احساسات را در طوفان جنگ و بدبختی روایت می‌کند. با ترجمه حسن شهید نورایی توسط نشر وال به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

سرش کمی به جلو خم شده بود، گویی گردنش به شانه نچسبیده بود و از سینه شروع می‌شد. قامتش راست بود ولی خمیده به نظر می‌آمد. چهره‌اش زیبا بود و مردانه. دو خراش عمیق سراسر گونه‌های او را گرفته بود.... موهای طلایی رنگ و نرم داشت که به عقب شانه شده بود، و در زیر روشنایی چراغ، مانند ابریشم درخشانی برق می‌زد. (ص۳۶)

ساکت شد. نفسش به انتها رسیده بود. چنان آرواره‌های خود را می‌فشرد که دیدم گونه‌هایش بیرون آمد، یک رگ ضخیم و پرپیچ و خم مانند کرمی روی شقیقه‌اش ضربان گرفت. ناگهان تمام پوست صورتش با یک لرزه پنهانی به حرکت درآمد، مانند نسیمی که به دریاچه‌ای بوزد. مثل شیری که بجوشد و خامه‌ی آن با نخستین حباب‌های جوش تکان بخورد. (ص۸۹)

مثل سگی که یک گوشش درد کند سری تکان داد. زمزمه‌ای از میان دندان‌های فشرده‌اش بیرون آمد، مانند عاشق زاری که از خیانت معشوقه‌ی خود ناله‌های شدید کند، آه کشید. (ص۹۵)

 

مطالب بیشتر:

آنک آن یتیم نظر کرده / محمدرضا سرشار

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

نویسنده، استادی است تمام عیار در خلق زبان جدید و همه فهم با زیبایی‌های منحصر به فرد. او با شجاعت و مهارت دست به کارهای بزرگ و جدید می‌زند. این رمان روایتی است از ارواح ساکن در وادی‌السلام نجف، که همگی به عشق امام خمینی ره و مکتب جهانی او زنده شده‌اند و حرف می‌زنند. ارواح حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، از ماجراهای تبعید امام به فرانسه و ماجراهای کودتای حزب بعث عراق بگیر تا ماجرای فیضه و شیخ غریق.

این رمان خواندنی که توسط انتشارات شهرستان ادب چاپ شده، پر از فضاسازی‌ها و توصیفات جاندار و پرکشش است. خواندنش به ما می‌فهماند که ملت شریف و عظیم ایران و عراق یک همبستگی تاریخی با هم دارند در زیر سایه اهل بیت علیهم السلام. به یقین می‌توان گفت که استاد شرفی خبوشان سطح ادبیّات ایران را چندین پله ترّقی داده است. بی‌شک این کتاب یک شاهکار ادبی است هم از لحاظ فنی و هم محتوایی.

جملاتی زیبا از کتاب:

یاد ننه‌ام افتادم. آن شب که گلوله از پشتم رد شد، ننه من زنده بود. گلوله از پشتم رد شد، از آن‌طرف درآمد. آن لحظه را خوب یادم مانده؛ هیچ آدمی نیست که لحظه مرگ را یادش برود. هر کس گفته یادم نیست، دروغ گفته. این‌طور بود سوراخ شدن پشتم. وقتی افتادم، خون از همان سوراخ به جان خاک رفت. خاک تشنه بود انگار. (ص۲۳)

از جای ترکش‌ها خون می‌آمد و دست و پام را سرد می‌کرد. دهنم خشک شده بود. خون روی چشم چپم دَلَمه شده بود. یک جای سرم داشت زُق‌زُق می‌کرد. یاد مامان فخری افتادم؛ یاد آبجی، یاد داداش. قیافه بابام آمد توی نظرم. (ص۳۳)

واقعا موقع نقل این روایت امکان ندارد از شرح خوابیدن آرام جناب سیّد تبعیدی بر نیمکت اداره امن‌العام صفوان صرف‌نظر کرد؛ از آن دراز کشیدن و با طمأنینه عبا بر سر کشیدن و فراغت، وقتی بقیه، دلشان متلاطم است و هول دارند و فکرشان مشغول و مرعوب است. (ص۶۰)

آقام مرد شدنم را با دو سه چیز اندازه می‌گرفت؛ یک اینکه بتوانم بدون اینکه آخ‌واوخ کنم و از جایم بلند شوم و مُفم را بالا بکشم و بروم صورتم را بشورم، یک گونی پیاز را پوست بگیرم و چرخ کنم و بریزم توی دستمال، بچّلانم که آبش برود؛ ... (ص۶۲)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این رمان به ظاهر ساده است، اما یک اضطراب در تمام طول کتاب وجود دارد، حتی وقتی که احساس می‌شود همه چیز دارد راحت می‌گذرد. انگار نویسنده می‌خواهد یادآوری کند که چیزی رازآمیز وجود دارد که باید کشف شود. شخصیت اصلی یک مرد تازه مادر‌مُرده‌ی بی‌احساس است که خیلی اتفاقی قاتل می‌شود و طی دادگاهی پر طمطراق و پر فراز و نشیب محکوم به اعدام می‌شود. این رمان فرانسوی با ترجمه لیلی  گلستان توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

رفتم به داخل، اتاق خیلی روشن بود، با گچ سفید شده بود، سقف شیشه‌ای داشت. اثاث اتاق چند صندلی و چهارپایه به شکل ضربدر بود. دوتای آنها در وسط بود که تابوت رویشان بود که سرپوش داشت. (ص۶۴)

لب‌هایش، پایین دماغ خال‌خالی از دانه‌های سیاه، می‌لرزید. توی صورت رنگ‌پریده‌اش از لای موهای سفید نازک، گوش‌های بَل‌بَل و بدجوری توی هم رفته‌اش که به سرخی خون بود، چشم مرا زد. (ص۷۲)

وقتی داشتیم شنا می‌کردیم کف روی موج‌ها را می‌نوشیدیم، آنها را در دهان‌مان جمع می‌کردیم و به پشت می‌خوابیدیم و آن را به طرف آسمان پف می‌کردیم. این جوری تور کف‌آلودی به وجود می‌آمد که در هوا گم می‌شد یا مثل بارانی ولرم به صورتمان برمی‌گشت. (ص۹۱)

همیشه، حتی روی نیمکتِ متهم هم جالب است که حرفی درباره‌ی خودت بشنوی. می‌توانم بگویم طی نطق‌های دادستان و وکیل بسیار درباره‌ی من حرف زده شد و بیشتر درباره‌ی من بود تا درباره‌ی جنایتم. (ص۱۴۹)

دلم می‌خواست سعی کنم با صمیمیت و علاقه برایش توضیح دهم که هرگز در زندگی‌ام واقعاً‌ نتوانسته‌ام پشیمان چیزی باشم. همیشه تسلیم چیزی بودم که واقع می‌شد، چه امروز و چه فردا. (ص۱۵۱)

مطالب بیشتر:

شب حنظله ها / رضا کشمیری

همه سیزده سالگی‌ام / گلستان جعفریان

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

ماجرای جوانی به نام داوود که همه فکر می‌کنند مبارز انقلابی است اما در آخر هم معلوم نمی‌شود که بوده؟ به شهری دورافتاده می‌رود و با ناصر آندرستند! هم کلام و هم خانه می‌شود. زمستان سال ۵۶ است و همه‌ی گروه‌های مبارزاتی مثل توده‌ای ها و بچه مسجدی‌ها و ... علیه شاه کار می‌کنند. نقطه اوج داستان ، آخر کتاب است که باید بخوانید و لذت ببرید.

نقطه قوت این کتاب عبارات زیبا و تازه با فضاسازی‌ها و صحنه پردازی‌های ماهرانه است. علاوه بر آن نحوه‌ی حرف زدن شخصیت‌هایی مثل ناصر و آدم‌های روستایی و گلممد افغانی بسیار خوب ترسیم شده است. این رمان خواندنی توسط نشر نون به چاپ رسیده است.

عباراتی زیبا از کتاب:

سگ به چشم‌های داوود خیره شد، کلوس کلوس حزن‌انگیزی سر داد، زبان خیسش را دور لب‌ها چرخاند و قدری بعد قرار گرفت، زوزه‌ای محزون سر داد، روی دست‌هایش شکست و روی دو پا نشست. (ص۱۴)

صبح از درز دریچه‌ی چوبی خزیده بود داخل اتاق، تیغه مورب نور از درگاهی بین دو اتاق رد می‌شد و طاقچه‌ی روبه‌رو را روشن می‌کرد. یک نفر داشت رگباری در می‌زد. گاو از ته حیاط ماغ کشید. داوود پرده را کنار کشید و صدا زد: «شما؟»

«نوکر بابات، غلام سیا. پا شو درو واز کن.»

ناصر آندرستند کفش‌های گلی‌اش را چند بار به برآمدگی سینه‌ی حیاط خاراند تا گلشان گرفته شود. (ص۲۷)

اوقات هوا تلخ بود. شیشه‌ی آسمان، انگار که گل‌مالی‌اش کرده باشند، کدر بود و پر از بهت و بیم... صدای غَلَنگ غلنگ آب در وهم شب می‌ریخت. بچه گربه‌ای که توی امعا و احشاء به‌جامانده از بره می‌لولید سرش را بالا آورد.... قطرات درشت باران از دوده‌ی شب می‌بارید روی خاک پوک. (ص۶۷)

مردم عین ماهی‌های مظهر قنات محله‌ی سنگسر، در حلق بزرگ بازار در حال رفت و آمد بودند. (ص۷۳)

دستم را گرفتی. دست‌هایت را دوست داشتم ای کسی که مثل گور تنها پسر جوانی بودی برای مادرش، ای کسی که مثل باد آواره‌ی توام، ای گردوی جوان، ای ترانه‌ی تلخ. (ص۱۰۷)

صدای جوانانه‌ی موسی سحر داشت؛ ساحرانه می‌خواند، غریب و جادویی و دلنواز. ذهن مردان کار و کشت را به دوردست‌های جوانی می‌برد؛ به عاشقی‌ها و اشتیاق‌ها ... به روزگاری که دختران جوان به خوشه‌چینی می‌آمدند و مردان عزب دل در گروی زنی داشتند.... نوای نی انگار از میان استخوان‌های مردان پیر می‌آمد. (ص۱۳۴)

خان در قسمت بالای کپر لم داده بود به رختخوابی بزرگ. ماهیچه‌های گوشتالوی سینه‌ی پاهایش کمرِ متکای کنار منقل را تا کرده بود. مش رحمت همین‌طور که داشت خاطره‌ای از قدیم تعریف می‌کرد به مفاصل پاهای خان روغن می‌مالید و با وسواس ماهیچه‌ها را ماساژ می‌داد. (۱۸۵)

سبیل‌های نازک جعفر لبِ بالایی‌اش را پوشش نمی‌داد. دهانش در حین تحریر کج‌وکوله می‌شد. اندام لاغر مرد در حین خواندن به پیچ و تاب می‌افتاد، گونه‌های چُغُرش گود می‌افتاد و از ته دل می‌خواند. (ص۱۸۷)

رضا کشمیری