بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۲۸ مطلب با موضوع «خاطرات جنگ تحمیلی» ثبت شده است

معرفی کوتاه:

نمازی هفده رکعتی که از رکعت دوازدهم آن اسارت شروع می‌شود و مدت زمان اسارت در شعری به او الهام می‌شود، پیشگویی می‌کند پنج سال. پنج سال پر از فراز و نشیب و شکنجه و جانبازی و خون و لگد و آموزش زبان انگلیسی و عربی و کمی فرانسه و آلمانی. زمانی پربرکت برای اصلاح نفس و سیر و سلوک عرفانی و عشق‌بازی با معشوق حقیقی. خوشا به سعادت اسرایی مثل جناب حبیب آقا معصوم که آن روحیه را حفظ کردند و هم‌چنان در خط مقدم انقلاب و اسلام قدم برمی‌دارند. این کتاب توسط دکتر علیرضا صداقت تدوین و ویرایش شده و نشر هدی آن را به چاپ چهارم رسانده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

تا نگاهم به کف سیمانی و نمور سلول افتاد بی‌اختیار زانوهایم شل شد و به سجده افتادم. دلم عجیب شکسته بود. کلی گریه کردم. مدتی بود به خاطر کارهای پرخطری که در اردوگاه ۱۳ انجام می‌دادم، خیلی با خدا رفیق شده بودم. راحت با او درد دل می‌کردم. خدا مونس همیشگی تنهایی‌هایم بود. (ص۴۳۳)

مستر میشل که از صلیب سرخ به اردوگاه ما آمده بود، به یکی از بچه‌ها گفته بود: « اردوگاه‌های اسرای شما به جهت شرایط سختی که بعثی‌ها ایجاد کرده‌اند، باید کانون مرگ و یأس و ناامیدی باشد؛ اما وقتی به چهره اسرای شما در حال قدم زدن نگاه می‌کنم، گویا کوه‌هایی از امید و نشاط و سربلندی را می‌بینم. از طرف دیگر شما امروز به من چند دانه انگور که سهمیه‌تان بود، تعارف کردید، آن هم از عمق جان و این هم مهمان‌نوازی بود که در هیچ کجای دنیا نظیر ندارد.»

کلام آخر:

 اگر تمام این مجاهدت‌ها، جان‌فشانی‌ها ، سختی‌ها و مرارت‌ها مورد تأیید و امضای حضرت ولیعصر عج قرار نگیرد و تا آخر امضای ولایت پای پرونده‌مان نباشد، مثل نماز‌های بی‌وضویی است که ارزشی ندارد و مقبول درگاه حق قرار نخواهد گرفت. (ص۵۲۱)

مطالب مشابه:

بزم باران / سعید عاکف

نامزد خوشگل من! / حمید داودآبادی

گردان قاطرچی‌ها / داوود امیریان

رضا کشمیری

بسم ربّ الشهداء و الصدیقین

 

قطعه‌ای از کتاب شب حنظله ها: 

« حقیقت انسانی در بستر این سه مایع حرکت می‌کند و به کمال می‌رسد: عرق بدن ، اشک چشم و خون. » 

جمله‌ای تکان دهنده و قابل بحث و گفتگو است. از مخاطبان گرامی و فرهیخته تقاضا دارم برداشت و تحلیل خود را از این جمله بفرمایند.

 

مطالب بیشتر:

 

راز نامگذاری کتاب شب حنظله‌ ها چیست؟

 

خرید کتاب با تخفیف ویژه

دانلود کتاب

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

نویسنده، استادی است تمام عیار در خلق زبان جدید و همه فهم با زیبایی‌های منحصر به فرد. او با شجاعت و مهارت دست به کارهای بزرگ و جدید می‌زند. این رمان روایتی است از ارواح ساکن در وادی‌السلام نجف، که همگی به عشق امام خمینی ره و مکتب جهانی او زنده شده‌اند و حرف می‌زنند. ارواح حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، از ماجراهای تبعید امام به فرانسه و ماجراهای کودتای حزب بعث عراق بگیر تا ماجرای فیضه و شیخ غریق.

این رمان خواندنی که توسط انتشارات شهرستان ادب چاپ شده، پر از فضاسازی‌ها و توصیفات جاندار و پرکشش است. خواندنش به ما می‌فهماند که ملت شریف و عظیم ایران و عراق یک همبستگی تاریخی با هم دارند در زیر سایه اهل بیت علیهم السلام. به یقین می‌توان گفت که استاد شرفی خبوشان سطح ادبیّات ایران را چندین پله ترّقی داده است. بی‌شک این کتاب یک شاهکار ادبی است هم از لحاظ فنی و هم محتوایی.

جملاتی زیبا از کتاب:

یاد ننه‌ام افتادم. آن شب که گلوله از پشتم رد شد، ننه من زنده بود. گلوله از پشتم رد شد، از آن‌طرف درآمد. آن لحظه را خوب یادم مانده؛ هیچ آدمی نیست که لحظه مرگ را یادش برود. هر کس گفته یادم نیست، دروغ گفته. این‌طور بود سوراخ شدن پشتم. وقتی افتادم، خون از همان سوراخ به جان خاک رفت. خاک تشنه بود انگار. (ص۲۳)

از جای ترکش‌ها خون می‌آمد و دست و پام را سرد می‌کرد. دهنم خشک شده بود. خون روی چشم چپم دَلَمه شده بود. یک جای سرم داشت زُق‌زُق می‌کرد. یاد مامان فخری افتادم؛ یاد آبجی، یاد داداش. قیافه بابام آمد توی نظرم. (ص۳۳)

واقعا موقع نقل این روایت امکان ندارد از شرح خوابیدن آرام جناب سیّد تبعیدی بر نیمکت اداره امن‌العام صفوان صرف‌نظر کرد؛ از آن دراز کشیدن و با طمأنینه عبا بر سر کشیدن و فراغت، وقتی بقیه، دلشان متلاطم است و هول دارند و فکرشان مشغول و مرعوب است. (ص۶۰)

آقام مرد شدنم را با دو سه چیز اندازه می‌گرفت؛ یک اینکه بتوانم بدون اینکه آخ‌واوخ کنم و از جایم بلند شوم و مُفم را بالا بکشم و بروم صورتم را بشورم، یک گونی پیاز را پوست بگیرم و چرخ کنم و بریزم توی دستمال، بچّلانم که آبش برود؛ ... (ص۶۲)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این کتاب روایت صادقانه و استادانه و جذاب از هشت سال معرکه‌ سوریه است از زبان مردی به نام جمال فیض اللهی. مردی که راه پر پیچ و خم زندگی‌اش از ایلام شروع شده و از بندرعباس گذشته تا رسیده به ترکیه و کار قاچاق کالا. سرنوشت او را به سوریه می‌رساند و در حرم حضرت رقیّه سلام الله علیها لنگر می‌اندازد و می‌ماند و ماجراهای خون‌خواری داعش را می‌بیند،  با مدافعان حرم مخصوصا تیپ مخلص و شجاع فاطمیّون افغانستان رفیق می‌شود و کارش می‌شود خدمت به زوّار و حرم و مدافعین حرم تا همین حالا که این سطور را می‌خوانید، عاشقی او ادامه دارد... این کتاب ارزشمند توسط نشر معارف به چاپ دوم رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

این همه آدمِ قاچاقچی ول مانده‌اند توی ترکیه، به این دلیل که ما دو نفر داریم در شام قرآن یاد می‌گیریم! این طورهاست دیگر. یعنی واقعاً پیدا می‌شود کسی این‌قدر دیوانه؟ خودمان هم مانده بودیم توش. یادم است یک بار، شب تا صبح درباره‌ی این وضع و حال حرف زدیم و خندیدیم. من می‌گفتم: « ارسلان! کسی نفهمد ما آمدیم اینجا قرآن می‌خوانیم! آبروی‌مان می‌رود! »  می‌گفت: « ولی این چیزِ خوبی است. » می‌گفتم: « آره، ادامه‌اش می‌دهیم؛ ولی نگذار کسی چیزی بفهمد. » (ص۴۴)

شناختمش، پسر عمویم بود ... بنده خدا همین جور مبهوت مانده بود که این بابا این‌جا چه می‌کند! هیچ فکرش را نمی‌کرده که مرا این‌جا ببیند. گفت: « اینجا چه می‌کنی؟ این عمو جمالی که همه منتظرش هستند توی؟! » گفتم: « خودشم. » برش داشتم بردمش داخل اتاقم. این اتاق همیشه پر از عروسک بود؛ پر از عروسک‌هایی که می‌خریدم و توی حرم می‌انداختم تا متبرک شوند؛ و همین‌طور پر بود از سجاده‌هایی که خودم دوختم. علی‌احمد مات و مبهوت دور و اطرافش را نگاه می‌کرد و نمی‌توانست باور کند که این‌ها کار و بار جمال است. گفت: « این موکب و این‌ها دست توست؟» گفتم: « بله؛ ولی اگر بشنوم رفتی به کسی گفتی، خودم شهیدت می‌کنم! » آره؛ همین جوری گفتم بهش. و با هم زدیم زیر خنده. (ص۱۱۴)

مطالب بیشتر:

خون خورده / مهدی یزدانی خرم

پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این کتاب در وصف مردی است که ۲۱۶۰ روز مرخصی طلب داشت؛ بیش از ۶۰ مهمان ناخوانده در بدن داشت به اسم ترکش، از نوع ریز و درشتش... حاج حبیب لکزایی با ۷۷درصد جانباری که خدمات بسیار زیادی به استان سیستان و بلوچستان کرد. در حادثه تاسوکی پسر و شوهرخواهرش شهید شدند و برادرش به اسارت رفت. فرمانده سپاه زابل بود اما جهادش بیشتر فرهنگی بود تا نظامی. انتشارات ملک اعظم این کتاب را به چاپ ششم رسانده است.

جملاتی عمیق از کتاب:

در آن شرایط تنها چیزی که نمی‌شد انتظارش را داشت، آمدن کسی آن طرف‌ها بود. هر دو حیرت‌زده برگشتیم سمت صدا. یک آن احساس کردم زمان از حرکت ایستاد! سرم گیج رفت. به سختی خودم را کنترل کردم که تعادلم به هم نخورد.

-خدایا!

حال و روز حاج حبیب هم کم از من نداشت. مقام معظم رهبری که قدری جلوتر آمدند، اول حالت شوک حاج حبیب شکست... بازدید رهبری از سد کُهَک حدود یک ساعت طول کشید. (ص۱۲۲)

سلاخ‌ها دست و دهان و چشم قربانی‌ها را با چسب‌های عریض بسته بودند. قدرت چسبندگی‌شان این‌قدر بالا بود که به سختی می‌شد آنها را باز کرد. حاج حبیب می‌گفت: این نوع چسب زدن و خود این چسب‌ها، مخصوص آمریکایی‌هاست؛ همین نشون می‌ده که این مزدورا تحت آموزش عوامل سیا و موساد بودن.(ص۱۳۶)

یک چشمم به جنازه‌ها بود، یک چشمم به حاجی. نمی‌دانم چرا رفت لبه‌های گودال وشروع کرد آن اطراف قدم‌زدن؛ ... قدم‌ها را محکم و باصلابت بر می‌داشت. بعدها، بعد از شهادتش، در یکی از یادواره‌هایی که به نام او برگزار شده بود، شنیدم در آن لحظه‌ها، آن اطراف قدم می‌زده است تا احیاناً اگر تروریست‌ها مواد منفجره‌ای-چیزی را تله کرده‌اند، او فدا شود و به بقیه آسیبی نرسد. (ص۱۳۷)

تا پهلویش را غلغلک می‌دادیم، زود بلند می‌شد و ما هم دستش را می‌گرفتیم و می بردیم. امروز که شهید شده و من ناخواسته با پرونده مجروحیتش مواجه شدم، فهمیدم بیش از شصت ترکش توی بدنش جا خوش کرده بودند؛ و فهمیدم بدترین و بزرگترین این ترکش‌ها، بهلویش را دریده بوده است! وقتی ما غلغلکش می‌دادیم، نمی‌دانم چه دردی می‌کشید که زود تسلیم می‌شد و آناً سر پا می‌ایستاد! (ص۱۸۸)

مطالعه بیشتر:

تاریک ماه / منصور علیمرادی

همرنگ خدا / سعید عاکف

رضا کشمیری

 

روشنای خاطره‌ها - سوره مهر

مسابقه کتابخوانی - ما ملت امام حسینیم

 

می‌توانید کتاب های گلوله های داغ و شب حنظله‌ها را با ۲۰درصد تخفیف و ارسال رایگان از غرفه مجازی سوره مهر خریداری فرمایید.

رضا کشمیری

معرفی کتاب:

این کتاب خاطرات داستانی روحانی شهید محمدمهدی آفرند، فرمانده دسته ویژه غواص ؛ گردان ۴۱۲ لشکر ۴۱ ثارالله است که الحمدلله با وجود کرونا و تأخیرات پیش آمده توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسید.

 

 

بخشی از کتاب :

چند دقیقه‌ای برای بچه‌ها سخنرانی کرد و در پایان روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواند. همه اشک می‌ریختند، خودش از همه بیشتر.  شروع کرد به سینه زدن و نوحه خواندن: « چه زیباست شهادت ، چه زیباست شهادت، شهادت شیرین است. »
آخر سخنانش گفت: « بچه‌ها امشب، شب حنظله‌ها ست، امشب خیلی از حنظله‌ها(تازه داماد‌ها) شهید می‌شن! »
یکی از بچه‌ها پرسید: « منظورت چیه؟! کدوم یکی از بچه‌ها شهید می‌شن؟ »
با دست اشاره کرد سمت یکی ، یکی و گفت: « تو شهید می‌شی! ... تو و تو شهید می‌شید! ... »
یکی از بچه‌ها سرش را نزدیک گوش محمّدمهدی برد و پرسید: « خودت چی؟! خودت هم حنظله هستی. »
لبخندی شیرین زد: « خودم هم امشب شهید می‌شم. »

 

گزارش خبرگزاری فارس : انتشار خاطرات شهیدی که حاج قاسم گفت که او را حتما معرفی کنید.

گزارش خبرگزاری میزان : «شب حنظله ها» منتشر شد/خاطراتی از فرمانده غواص لشکر ۴۱ ثارالله «محمد مهدی آفرند»

رضا کشمیری

معرفی کتاب:

این کتاب خاطرات کشکول مانند رزمنده باصفای دیروز و امروز است که از شهدا و رفقایش با قلب نوشته و حتما خودش لذت برده و ما را هم سر سفره باصفایش نشانده است. این کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ چهارم رسیده است.

بخش‌هایی زیبا از کتاب:

اصلا با خودم فکر نمی‌کردم روزی برسد که از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم! آنقدر بریده بریده و تکه‌تکه نفس می‌کشید که من خسته شدم. من که فقط نظاره‌گر بودم و ذره‌ای از حال و روزش را درک نمی‌کردم.

همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می‌داد پایین، و تکه‌تکه برمی‌گرداند بالا. وقتی فهمیدم از سال ۶۵ تا امروز همین‌طور سخت و سوزنده تنفس می‌کند، رنگم پرید. (ص۵۴)

چه بوی سوختنی‌ای می‌اومد. از لبه‌ی خیس گونی‌های سنگر، بخار سفید کم رنگی بلند می‌شد. این بو برایم آشنا بود. بوی پتوی سوخته. وسط عملیات، وقت پاکسازی، توی سنگرهای عراقی که نارنجک می‌انداختیم، این بو می‌اومد. ولی حالا چرا این جا؟! (ص۱۱۰)

خون بود، خون ... اصلا زمین شده بود دریای خون ... سرخ سرخ ... سینه‌ها که با تیر دوشکا می‌شکافت، سرها که جلوی گلوله‌ی تانک می‌ترکید، از سرخی خون‌شون، بخار بلند می‌شد. (ص۱۱۷)

سعی کرد از پاسخ دادن طفره برود. سرانجام پس از التماس زیاد، قبول کرد و گفت:

-ببین حمید جون، من همون قدر که عاشق شروع نماز هستم، وقتی به سلام نماز می‌رسم، دست خودم نیست، ناخودآگاه بدنم شروع می‌کنه به لرزیدن. نمی‌دونم چرا، ولی فقط این رو می‌فهمم که انگار بدنم می‌گه وای بدبخت شدی، نماز تموم شد! (ص۱۲۲)

مطالب بیشتر:

خون دلی که لعل شد

آن سوی مرگ / جمال صادقی

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این کتاب ۱۶۸ صفحه‌ای، زندگینامه و خاطرات شهید عارف علی حیدری است که به چاپ دوم رسیده است. در شصت قسمت مجزا خاطرات زیبا و اثرگذار این شهید عزیز آورده شده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

علی شدیدا نسبت به اطرافیانش احساس مسئولیت می‌کرد. نسبت به وضعیت جامعه، وضعیت دوستانش، نوجوانان مسجد و خیلی دغدغه‌های دیگر. برای این دغدغه ها فعالیت می‌کرد، با اینحال به خودش می‌گفت: علی بی‌خیال... علی بی‌خیال تمام چیزهایی شده بود که از خدا دور می‌کرد... کلا بی‌خیال دنیای مادی شده بود. (ص۴۸)

علی در آن شب زمستانی لباسش را در آورده بود و درون قبر خوابیده و غرق در مناجات با خدا بود. کل بچه‌ها منقلب شده بودند و به پهنای صورت گریه می‌کردند. همه تلاش داشتند علی را که واقعا از جلد ظاهری خودش خارج شده بود، از قبر خارج کنند. (ص۵۲)

علی می‌گفت: اگه ما نمی‌تونیم به فقرا کمک کنیم، ولی می‌تونیم یه طوری زندگی کنیم که لااقل یه کم اونها رو درک کنیم. اگه ما نمی‌تونیم به اونها پول بدیم که غذای خوبی بخورند، لااقل می‌تونیم پرخوری نکنیم و با غذای خیلی ساده سپری کنیم. (ص۶۳)

علی حیدری عاشق امام حسین علیه السلام و روضه‌هایش بود.... مشغول سینه زنی و شور گرفتن بودیم که حال علی دگرگون شد و بهم ریخت و روی زمین افتاد! ... علی با صدای بلند در حالی که تو این عالم نبود صدا می‌زد:  حسین جان خوش آمدی، آقاجان خوش آمدی، ارباب خوش آمدی و ... به قول شهید علی حیدری: تنها راه سعادت؛ حسین جان، حسین جان، حسین جان.(ص۷۳)

بخشی از وصیّت نامه پرشور و عارفانه این شهید عزیز:

الله من گناهانم را به وسیله حسینت پاک کردم و از دریای پرتلاطم مادیات به وسیله کشتی حسینت گذشتم. الله من، دوستت دارم. چه کنم؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری، آتش احساس کوچکی می‌کند در برابر آتش سوزش و عطش و تب هجران درون من.

من خیلی کمتر عطر خریده‌ام زیرا هر وقت بوی عطر می‌خواستم از ته دل می‌گفتم حسین جان، آن وقت فضا پر عطر می‌شد.(ص۱۴۶)

مطالب بیشتر:

سه دقیقه در قیامت / گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

خاطرات تبلیغی یک طلبه

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستانی که دو تا از شخصیّت‌های آن نوجوانان بسیار پرشور و خرابکار هستند. ماجراها بسیار پرکشش و جذاب جلو می‌رود و طنز فاخر و پر و پیمانی دارد. مثل همه کارهای جناب امیریان نثر روان و جذاب و فوق العاده‌ای دارد. این رمان نوجوان که در فضای کوهستانی جبهه‌های غرب کشور می‌گذرد، تاکنون ۱۴ بار توسط انتشارات کتابستان معرفت به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

ناگهان سیدعلی چنان خنده‌ای کرد که یوسف ار جا پرید. اول فکر کرد سیدعلی دچار حمله‌ی عصبی و هیستیریک شده که آن‌طور می‌لرزد و قه‌قه می خندد و اشک می‌ریزد! سیدعلی چنان می‌لرزید و پیچ و تاب می‌خورد که کم مانده بود از حال برود.عزتی هم دستش را گرفته بود جلوی دهانش و سرخ شده بود؛ انگار از قصد می‌خواست خودش را خفه کند. مراد در گوشه‌ اتاق به سجده افتاده بود و با مشت به زمین می‌کوبید و جیغ می‌زد! (ص۷۳)

باران ریزی می‌بارید. ابرهای کپه‌شده روی قله‌ها به رنگ کبود درآمده بودند. هر چند لحظه آذرخشی در گوشه‌ی آسمان می‌درخشید و بعد صدای پر زورش همه‌جا را می‌لرزاند. (ص۱۸۷)

یوسف جان، بحث خشم شب و انفجار و شلیک و بگیر و ببند نیست. اون‌ها یه مشت قاطر هستن که نزده می‌رقصند، وای به روزی که بخوای براشون تیر و توپ در کنی. (ص۱۹۹)

یوسف خنده‌ای کرد که ترجمه‌ای از نوعی گریه بود. سفیدی چشم‌هایش سرخ شده بود و بدنش داغ‌داغ. به عمرش آن‌قدر سعی نکرده بود خودش را کنترل کند و حمله نکند! (ص۲۹۲)

گلوله‌ها مثل زنبورهای خشمگین و دیوانه ویزویزکنان از هر طرف هجوم می‌آوردند. به تخته سنگ‌ها می‌خوردند و تراشه‌های سنگ و ماسه را به سروصورت رزمندگان می‌پاشیدند. منورها در حال خاموش شدن به طرف زمین، سقوط می‌کردند و سایه‌ها را کش داده، روی زمین و تخته سنگ‌ها می‌کشیدند. (ص۳۰۷)

مطالب بیشتر:

خاطرات سفیر / نیلوفر شادمهری

 

لب‌های خشکیده

 

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری