بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

معرفی کوتاه:

این رمان توسط آقای نجف دریابندری ترجمه شده است و ماجرای سرباز آمریکایی که در خط مقدم ایتالیا در جنگ جهانی اول شرکت کرده را روایت می‌کند. و توسط انتشارات علمی فرهنگی برای بار ششم در ۳۳۳ صفحه به چاپ رسیده است.

جملاتی جذاب از کتاب:

گلوله هفتادوهفت بود و هوا را شکافت و سوت زد و فرود آمد و سخت منفجر شد و برق زد و بعد دود خاکستری از جاده برخاست. سربازها اشاره کردند که برویم. از نقاط اصابت گلوله به زمین که می‌گذشتیم، من سعی کردم گودال‌های کوچک گلوله‌ها را وسط چرخ‌های ماشین بدزدم. بوی تند باروت و گل پاشیده شده و سنگ‌های چخماقی که تازه به هم زده باشند، می‌آمد. (ص ۲۵)

هر دو سوی جاده درخت داشت و من از میان درخت‌های دست راست، رودخانه را دیدم. آبش زلال و تند و کم‌ژرفا بود. رودخانه کم‌آب بود و در بستر آن، پاره‌های زمین شنی و قلوه‌سنگی بیرون زده بود. آب گاهی مانند یک لعاب درخشان روی بستر قلوه‌سنگی‌اش پهن می‌شد. (ص ۴۷)

درخت‌های توت، لخت و کشتزارها، قهوه‌ای‌رنگ بود. از ردیف درخت‌های لخت، برگ‌های مرده‌ی خیس روی جاده افتاده بود و آدم‌ها روی جاده کار می‌کردند. (ص۱۶۳)

عقب‌نشینی منظم و خیس و عبوسانه بود. شب آهسته در جاده‌ی شلوغ پیش می‌رفتیم. (ص۱۸۸)

به نظرم رسید که لبخند اندوهناکی زد، ولی نتوانستم تشخیص بدهم. چنان پیر بود و چهره‌اش چروکیده بود که لبخند، آن‌قدر خط در چهره‌اش می‌انداخت که کیفیتش در آن گم می‌شد. (ص ۲۶۷)

اسب‌ها سم به زمین می‌کوبیدند و سر تکان می‌دادند تا خودشان را گرم نگاه دارند. روی بال‌هاشان برفک نشسته بود و نفس‌هاشان توی هوا به شکل کلاف‌هایی از مه یخ‌زده درمی‌آمد. (ص۳۰۴)

مطالعه بیشتر:

رمان سال‌های ابری / علی اشرف درویشیان

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

رضا کشمیری

 

 شطرنج با ماشین قیامت / حبیب احمدزاده 

معرفی کوتاه:

داستان از زبان رزمنده‌ای دیده‌بان روایت می‌شود که هر روز باید محل اصابت گلوله‌های توپ و کاتیوشا و ... دشمن را بررسی کند و گرای محل احتمالی توپ‌های دشمن را به توپخانه خودی بدهد. شخصیت‌های جذابی در این ماجرا وجود دارد از پرویز که راننده ماشین غذا است گرفته تا آقا مهندس پیرمردی که ۴۰ سال مهندس پالایشگاه نفت آبادان بوده و کمی خل وضع است. از اسدالله شوخ طبع گرفته تا گیتی پیرزنی در محله زنان فاسد در آبادان که قدیم معروف به گیتی خوشگله بوده!

اوج داستان از آنجا شروع می‌شود که بعثی‌ها رادار فرانسوی سامبلین را می‌آورند که بصورت دقیق محل شلیک گلوله را شناسایی می‌کند. دیده‌بان باید محل رادار را شناسایی کند که کار بسیار مشکلی است و ... . این رمان برجسته و جذاب دفاع مقدس توسط انتشارات سوره مهر تاکنون ۲۲بار و در ۳۱۲ صفحه به چاپ رسیده است.

چند عبارت زیبا از کتاب:

پرویز که در هیئت وزیر، کنار صندلی این پادشاه دیوانه ایستاده بود؛ زبان باز کرد. گیج و هاج و واج مانده بودم.

« پرویز خنگ، با این رفیق خل و چلش، به من می‌گن مشتری نقد!» (ص ۳۷) 

در حال فرو رفتن به کف اتاقک وانت بودم که فواره‌ای از مایعی گرم بر پوست صورتم حس کرده و بعد فشار ناگهانی جسم سنگینی که سریعا، حتی با چشمان بسته و فشرده شده‌ام، از جهت سرنگونی‌اش فهمیدم پرویز است. ... چشم‌هایش کاملا روی هم بود و سرش بر گردن لق می‌زد. ناگهان متوجه دندان‌هایش شدم و کف سفیدی، که مانند اثر بستنی خامه‌ای، لبش را پوشانده بود. (ص ۴۷)

مچ دست چپم همراه با ساعت اسدالله بالا آمد: چهار و یک دقیقه. یازده دقیقه به شروع عملیات. حتما با قطع باران، روی دستگاه قیامت را برداشته بودند و تا یازده دقیقه‌ی دیگر، سنسورهای حساس آن مشغول به کار می‌شدند. (ص ۲۴۰)

-اصل عملیات اینه که اسدالله و محمد شهید بشن. بعد می‌رن اون دنیا. قراره طی یک عملیات برنامه‌ریزی شده، پل صراط رو منفجر کنن و از خدا انتقام بگیرن!

 

مهندس پس رفت و بِروبِر نگاهم کرد. (ص ۲۶۰)

 
مطالب بیشتر:
رضا کشمیری

 

معرفی کوتاه:

رمان سلام بر میت کتابی پر از یاد مرگ و مرگ اندیشی است، پر از خرده روایت‌های جذاب و زیبا از ماجرای طلبه‌ای جوان در برخورد با دیوانه‌ای به نام ناصر و معتادی به نام ملوعلی‌یخی و ... با لهجه کرمانی و شیرین. این کتاب به تازگی توسط نشر معارف به چاپ رسیده است.

 

جملاتی از کتاب:

چرا گره کفن را باز می‌کنند و صورت مرده را رو به قبله روی خاک می‌گذارند؟ اینطور اولین جایی که کرم‌ها تجزیه می‌کنند، صورت است. گوشت و پوستش هم نرم و نازک‌تر از جاهایی دیگر است. کاش گره کفن من را باز نکنند. همه روستا بوی مرگ می‌دهد، بوی مرده‌های کهنه و پوسیده و تجزیه شده. سیل بی‌پدر و مادری که بدن‌ها را کوفته و استخوان‌ها را شکسته و نفس‌ها را بریده. پایین روستا که راه می‌روی، حسّ می‌کنی زیر پایت جسدی خشک شده در لابه‌لای گل و لای سفت شده از هفده سال پیش است. حالا استخوانی پوک از او مانده یا شاید فسیلی به رنگ خون و گِل.

***

از کنار سکوی مرده‌شور ردّ شدیم. بوی کافور و سدر سوار بر بخار آب به بینی و دهانم رفت. عبایم را گرفتم جلوی صورتم. نمی‌خواستم بخار مرده‌مالیده وارد شش‌هایم بشود. همه چیز بوی مرده می‌دهد. قبرهای دیگر لگدمال می‌شدند. أعصابم به هم ریخت. حواسم بود پا روی قبری نگذارم. انگار دست و پای مردگان لگدکوب می‌شوند. هوا دَم داشت. بوی تن‌های عرق‌کرده، بوی کافور، بوی سِدر، بوی گند فضولات خروس بی‌محل.

***

اگر هر بار که می‌مردم، دوباره زنده می‌شدم، چه می‌شد؟ نامیرایی چقدر مزه می‌دهد! ناگهان به ذهنم آمد که نه! اگر هر بار می‌مردم، دوباره زنده می‌شدم، درد مرگ هم هی تکرار می‌شد، آن موقع چی؟ باز هم می خواستی نامیرا باشی؟!

مطالب بیشتر:

خرید از پاتوق کتاب فردا

به یاد مرگ با سلام بر میت

رمان سلام بر میت خواندنی شد!

کتاب کفنی سلام بر میت

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:


کتاب «ساحل خونین اروند» روایتی داستانی از خاطرات سه پسرخاله‌ی غواص، شهید محسن باقریان و شهیدان مهدی و محمدرضا صالحی است که توسط رضا کشمیری به رشته تحریر در آمده است.
اگر به دنبال حسّ کردن گوشه‌ای از رشادت و مظلومیّت رزمنده‌های غواص در عملیّات کربلای چهار هستید، کتاب «ساحل خونین اروند» را بخوانید. این کتاب روایتی است جذاب از زندگی پسرخاله‌های غواص، شهید محسن باقریان ۱۹ساله، پیک گردان ۴۱۰ غواص بود که همراه فرمانده‌اش حاج احمد امینی در عملیّات والفجر هشت به شهادت رسید و محمدرضا و مهدی صالحی دو برادر ۱۸ و ۱۹ ساله‌ای که مظلومانه با لباس غواصی در عملیات کربلای چهار به شهادت رسیدند. محمدرضا بعد از پسرخاله‌اش محسن، پیک گردان ۴۱۰ لقب گرفت و مهدی فرمانده دسته ویژه شد. در همان شب عملیّات کربلای چهار، ترکشی، گلوی مهدی را می‌شکافد و او را آسمانی می‌کند. پیکر مطهرش به خانه برمی‌گردد اما محمدرضا مفقود می‌شود. ۹ سال بعد همان‌طور که به مادرش قول داده بود به همراه دایی‌اش معلم شهید سیدجلال سجادی برمی‌گردد و استخوان‌هایش کنار برادر به خاک سپرده می‌شود.

این کتاب روایت زندگی سه شهید غواص از گردان ۴۱۰، گردانی که حاج قاسم سلیمانی آن را ستاره‌ی درخشان لشکر۴۱ ثارالله نامید و توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسیده است.

 

بخشی از کتاب:

خاله هنوز در داغ پسرش محسن گرفته و ناراحت بود. سفره ناهار جمع شد. محمدرضا سینی به دست آمد توی آشپزخانه. سینی سنگین را گذاشت روی زمین. آمد کنار خواهرش سعیده و گفت: « ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است، ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است. » هنوز حرف محمدرضا تمام نشده بود که خاله زد زیر گریه. بلند بلند گریه می‌کرد. محمدرضا دست خاله را گرفت و گفت: «چی شد خال‌بی‌بی؟ حالتون خوبه؟»
خاله با گریه گفت: « محسن هم آخرین بار که می‌خواست بره جبهه، به من همین حرف‌ها رو زد.»
قسمتی تکان دهنده از وصیت نامه شهید محمدرضا صالحی:
و اما و اما...
ای رهبر من، ای کسی که نامت مانند گلبول‌های قرمز در داخل رگ‌هایم شعله می‌زند، ای مردی که مرا از تاریکی‌ها به حقیقت روشنی کشانید، ای عزیز امت محمد ص ، و ای تبلور کامل شیعه، هر چند که در طول این چند سال حتی یکبار توفیق دیدن رویت را از نزدیک نداشتم ولی دلم خیلی می‌خواست زیارتت کنم واگر می‌شد بر پشت دستانت بوسه‌ای از ته قلب بزنم تا بلکه بتوانم عشق یک بسیجی نسبت به رهبرش را ابراز کنم. خدا شما را برای ملت ایران حفظ کند. در پایان این وصیّت‌ها نمی‌توانم یادی از مولایم حسین ع نکنم، نمی‌دانم چند وقتی است که عشق به کربلا وجودم را گرفته و نام حسین قلبم را می‌فشارد و اشک از دیدگانم می‌ریزاند و امیدوارم که حسین ع مرا به حضور بپذیرد.

 

باشگاه خبرنگاران جوان:

روایت سه پسرخاله شهید را در «ساحل خونین اروند» بخوانید

 

خرید کتاب ساحل خونین اروند با ارسال رایگان و تخفیف ویژه

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این اثر گوشه‌ای از حوادث ابتدایی جنگ هشت ساله را در بندر چابهار روایت می‌کند؛ روایتی گاه طنزآمیز، گاه جدّی و شگفت‌انگیز! روایتی کوتاه، از نقش بسیار مهمّ و راهبردی سردار شهید حمید قلنبر در کنترل و مدیریت طوایف مختلف اشرار و راهزن‌ها. او به واقع و مردانه، عاشق خدا، عاشق حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام و عاشق خدمت به مردم محروم جنوب کشور بود. او خالصانه و بدون ریا نماز می‌خواند، دعا می‌کرد و دل‌ بسیجی‌ها و غیربسیجی‌ها همراهش بود.

این کتاب روایتی داستانی است از خاطرات حجت الاسلام و المسلمین دکتر حسین جلالی، که توسط انتشارات ملک اعظم به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

قیافه‌ای گرفتم و جفت پا پریدم پایین و نشستم کنار محمد. محمّد دست برد داخل یقه‌اش و کمرش را خاراند. گفت: ما حال و حوصلة آموزش نظامی نداریم، خودت باید یادمون بدی.

متفکّرانه و خیلی بی‌خیال داشتم با اسلحه ور می‌رفتم. این را می‌دانستم که باید سر اسلحه را بالا بگیرم و تست کنم. آن قدر ذوق زده بودم که همان داخل اتاق سر اسلحه را بالا گرفتم و با یک ژستی جلوی بچّه‌ها دست بردم روی ماشه، بی انصاف به قدری نرم بود که خودش بدون اجازه چکید!

ناگهان صدای مهیب شلیک در گوشم پیچید و اسلحه با لگدی مرا به عقب پرت کرد و خودش هم به کناری افتاد. مهتابی مستطیلی شکل بالای سرم کنده شد و با گچ و خاک به فرق سرم خورد. تازه فهمیدم که فشنگ داخل اسلحه را بیرون نیاورده بودم. پیش خودم گفتم: خاک بر سرم بشه با این آموزش!

مطالب بیشتر:

آن سوی مرگ / جمال صادقی

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

همرنگ خدا / سعید عاکف

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

نویسنده به زیبایی و از صمیم قلب، رفاقت‌های عاشقانه و الهی‌اش با شهید مصطفی کاظم زاده را روایت می‌کند، عشقی فرا زمینی و بالابرنده به سمت ملکوت اعلی. ای کاش این عشق را ما هم مزمزه کنیم، واژه عشق در دوران ما کثیف شده، تاریک شده و در دست و پای امیال زمینی له شده است. غبطه می‌خورم به آقای داودآبادی که رفیقی چون آقامصطفی داشته است و حتماً هنوز هم هوایش را دارد و خالصانه و با عشق حرفش را می‌شنود و شاید اشک‌های روی گونه‌های تپلی‌اش را با دست پاک می‌کند.

آقامصطفی جوان هفده ساله است که ره صد ساله‌ی عرفا را یک شبه طی کرده است، به یقین رسیده که خدا او را در همه حال می‌بیند و همین یقین او را از چنگال عشق ناپاک دختری بی‌حیا و زیبا رهایی می‌بخشد و آن دختر است که در چنگال عشق الهی آقامصطفی گرفتار می‌شود و چادر به سر می‌کند و به سمت خدا می‌رود.

این کتاب توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ بیستم رسیده است.

جملاتی از کتاب:

سعی کردم با چند شوخی مسئله را تمام کنم و حرف را به موضوعات دیگر بکشانم، که گفت:  « حمیدجون، دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هر چی میگم خوب گوش کن. »

کم‌کم باورم شد که می‌خواهد بار سفر ببندد، ولی باز قبول و تحملش برایم مشکل بود. پرسیدم :« مگه چیزی یا خبری شده؟»

حالتی عجیب به خودش گرفت و گفت: « آره، من امروز بعدازظهر شهید میشم؛ چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست. هر چی خدا بخواد همونه. » (ص۲۰۸)

برخلاف همیشه که او زودتر فکر مرا می‌خواند، من پیش دستی کردم و گفت: « راستی مصطفی، اگه من شهید بشم، تو چه کار می‌کنی؟ »

جا خورد. نمی‌خواست جواب بدهد. سعی کرد طفره برود. دست آخر گفت: « من ... چیزه ... اگه تو شهید بشی، من دیوونه میشم. »

زدم زیر خنده و گفتم: «یعنی هر روز سر کوچه‌تون می‌شینی و این جوری می‌کنی؟» در حالی که انگشتم را بر لبم می‌کشیدم، مثل دیوانه‌ها صدا درآوردم. زدیم زیر خنده. ادامه داد: « نه به خدا حمید. اگه تو چیزیت بشه، من تا ابد دیوونه می‌شم. اصلا ببینم اگه من شهید بشم، خود تو چه کار می‌کنم؟ »

گیر کردم... یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. سریع گفتم: « اگه تو شهید بشی، من تا ابد برات می‌سورم. » (ص۲۲۰)

متن پشت جلد:

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی حول محور محمد از یاران رییسعلی دلواری است که ده و دوازده تا انگلیسی را سقط کرده است. چند نفر پولش را می‌خورند و او یک سال تمام به این در و آن در می‌زند تا پولش را زنده کند اما خورده‌اند و یک پیاله آب رویش.

این کتاب پر از اصطلاحات زیبای جنوبی است و گفتگوهای زنده و زیبایی دارد. نویسنده در القای دلیری و شجاعت قهرمان داستان سنگ تمام گذاشته و به خوبی نشان داده که یک مرد باغیرت جنوبی زیر بار ظلم نمی‌رود. اما محمد مجبور به خونریزی می‌شود... این کتاب به ۱۸ زبان ترجمه شده و انتشارات نگاه آن را بارها به چاپ رسانده است.

جملاتی از کتاب:

بیخ ریشه موهای سرش می‌سوخت و مغز استخوانش می‌جوشید. کلاهش را که از برگ خرما بافته شده بود و لبه نداشت، از سرش برداشت و گذاشت رو زمین. سرش را خاراند و ماسه‌های نرم که لای موهاش بود زیر ناخن‌هایش نشست. هوا داغ و سوخته بود. دلش می‌خواست شمال بوزد و باد خنکی به دلش بخورد.... پیراهن رو تنش سنگینی می‌کرد. آن را کند. پوست برشته تنش از زیر موهای زبر پر پشتش نمایان شد. (ص۱۱)

محمد منتظر شنیدن این صدا نبود. یک نفر حرف زده بود. و صدا می‌لرزید و زیاد بلند نبود و صدا خلط گرفته و سرد بود.

« زار محمد خدا را خوش نمیاد یه تفنگ دسّ گرفتی و هی خلق خدا رو بیجون می‌کنی. تفنگت بنداز دور و بر شیطون لعنت بفرست. » (ص۱۶۰)

هنوز تفنگش تو دست راستش بود و زیر آب شنا می‌کرد. لباس‌هایش مثل بادکنک پر از باد  شده بود و دور و ورش ول بود. « باید زود از اینجا برم. نکنه بادای که تو رختامه بره بالا رو آب و حباباش ببینن و جام بدونن و تیرم بزنن. این تفنگ فلیس هم دیگه بکارم نمی‌خوره، تفنگ خودم بهتره.» (ص۲۹۳)

مطالب بیشتر:

خون خورده / مهدی یزدانی خرم

پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی

شب حنظله ها / رضا کشمیری

همه سیزده سالگی‌ام / گلستان جعفریان

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

کوری یک حکایت اخلاقی مدرن است. نویسنده در همان اول کتاب، پیامی را ابلاغ می‌کند که مخاطب را به فکر وا می‌دارد: « وقتی می‌توانی ببینی، نگاه کن. وقتی می‌توانی نگاه کنی، رعایت کن. »

داستان از یک چهار راه شروع می‌شود و راننده‌ای که ناگهان کور می‌شود و همه جا را سفید می‌بیند. کوری انگار واگیردار است. تعدادی را در تیمارستان شهر قرنطینه می‌کنند اما کم کم همه‌ی مردم کور می‌شوند. اما همسر چشم‌پزشک برای همراهی با شوهرش خود را به کوری می‌زند و این آغاز ماجراهاست. این هیولای سفید به هیچ کس رحم نمی‌کند. همه در کثافت دست و پا می‌زنند. گرسنگی و تشنگی همه را به تکاپو انداخته است. کوری یک داستان آخرالزمانی است  که به شرح فجایع و مصیبت‌هایی می‌پردازد که بشریت به آن دچار خواهد شد. این رمان با ترجمه مهدی غبرائی توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است.

بخش‌هایی از کتاب:

این زن من است، زن من، کجایی، بگو ببینم کجایی، زن گفت اینجا، اینجا هستم و بغضش ترکید و با گام‌های نامطمئن و چشم‌های باز در راهرو پیش رفت و دست‌هایش با دریای شیری که در آن شناور بود کلنجار رفت. مرد با اعتماد به نفس بیشتری به سویش رفت و نجواکنان، انگار به دعا می‌گفت کجایی، کجایی؟ دستی دست دیگر را یافت. لحظه‌ی بعد در آغوش یکدیگر بودند، تنی واحد و بوسه باران... (ص۷۷)

سگ اشک لیس بیقرار همه جا را بو می‌کشد، می‌ایستد تا تل زباله‌ای را بکاود. شاید زیر زباله‌ها غذای لذیذ بی‌نظیری پنهان بود که نمی‌توانست بیابد، اگر تنها بود از اینجا جنب نمی‌خورد. اما زنی که گریسته بود به راهش رفته است و سگ وظیفه دارد دنبالش برود، کسی چه می‌داند کی لیسیدن اشک‌ها لازم می‌شود. (ص۳۴۲)

مطالب دیگر:

بینوایان / ویکتورهوگو

کشور آخرین‌ها / پل استر

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

نمازی هفده رکعتی که از رکعت دوازدهم آن اسارت شروع می‌شود و مدت زمان اسارت در شعری به او الهام می‌شود، پیشگویی می‌کند پنج سال. پنج سال پر از فراز و نشیب و شکنجه و جانبازی و خون و لگد و آموزش زبان انگلیسی و عربی و کمی فرانسه و آلمانی. زمانی پربرکت برای اصلاح نفس و سیر و سلوک عرفانی و عشق‌بازی با معشوق حقیقی. خوشا به سعادت اسرایی مثل جناب حبیب آقا معصوم که آن روحیه را حفظ کردند و هم‌چنان در خط مقدم انقلاب و اسلام قدم برمی‌دارند. این کتاب توسط دکتر علیرضا صداقت تدوین و ویرایش شده و نشر هدی آن را به چاپ چهارم رسانده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

تا نگاهم به کف سیمانی و نمور سلول افتاد بی‌اختیار زانوهایم شل شد و به سجده افتادم. دلم عجیب شکسته بود. کلی گریه کردم. مدتی بود به خاطر کارهای پرخطری که در اردوگاه ۱۳ انجام می‌دادم، خیلی با خدا رفیق شده بودم. راحت با او درد دل می‌کردم. خدا مونس همیشگی تنهایی‌هایم بود. (ص۴۳۳)

مستر میشل که از صلیب سرخ به اردوگاه ما آمده بود، به یکی از بچه‌ها گفته بود: « اردوگاه‌های اسرای شما به جهت شرایط سختی که بعثی‌ها ایجاد کرده‌اند، باید کانون مرگ و یأس و ناامیدی باشد؛ اما وقتی به چهره اسرای شما در حال قدم زدن نگاه می‌کنم، گویا کوه‌هایی از امید و نشاط و سربلندی را می‌بینم. از طرف دیگر شما امروز به من چند دانه انگور که سهمیه‌تان بود، تعارف کردید، آن هم از عمق جان و این هم مهمان‌نوازی بود که در هیچ کجای دنیا نظیر ندارد.»

کلام آخر:

 اگر تمام این مجاهدت‌ها، جان‌فشانی‌ها ، سختی‌ها و مرارت‌ها مورد تأیید و امضای حضرت ولیعصر عج قرار نگیرد و تا آخر امضای ولایت پای پرونده‌مان نباشد، مثل نماز‌های بی‌وضویی است که ارزشی ندارد و مقبول درگاه حق قرار نخواهد گرفت. (ص۵۲۱)

مطالب مشابه:

بزم باران / سعید عاکف

نامزد خوشگل من! / حمید داودآبادی

گردان قاطرچی‌ها / داوود امیریان

رضا کشمیری

 

معرفی کوتاه:

ماجرای چند دانشجوی آرمان‌خواه که نقشه می‌کشند برای ترور شاه، آن هم با مواد منفجره حاصله از کود حیوانی. راوی نویسنده‌ای است که اتفاقی به کافه خیابان گوته در فرانکفورت وارد می‌شود و می‌نشیند پای ماجراهای عجیب و غریب صاحب کافه کیانوش خان مستوفی. شروع و پایان رمان بسیار عالی و هنرمندانه است. این رمان خواندنی توسط نشر افق به چاپ سوم رسیده است.

جملاتی از کتاب:

بیرون سینما در تاریکی آخر شب، خوش خوشک سیگاری روشن کردم و به طرف ایستگاه قطار زیرزمینی راه افتادم. لای دندان‌هایم پر بود از تکه‌های ذرت بوداده‌ای که موقع تماشای فیلم خورده بودم. بعد از هر پک سیگار یک بار زبانم را روی دندان‌هایم می‌چرخاندم و خرده‌ذرت‌ها را روانه‌ی حلقم می‌کردم. (ص۴۱)

دونه‌های اسفند ترق ترق می‌ترکیدن و دختر کولی دعا می‌خوند... آذر گفت: « دیشت یه متن عرفانی می‌خوندم توش چیز جالبی نوشته بود. نوشته بود آدم‌ها مثل دونه‌ی اسفند می‌مونن، می‌آن روی آتیشدون این دنیا و قراره که یه بار بترکن و جیغ بزنن و برن. فقط همین. » (ص۱۰۵)

صورت آذر جلوی چشم‌هایم آمد. تکان خوردن لب‌ها و پلک‌ها و رشته‌مویی که روی پیشانی‌اش افتاده بود را دوباره دیدم. باز نفس عمیق کشیدم. ... به جای دل‌آشوب صبح حالا انگار یک چیز نرم و خنک چسبیده بود پشت سینه‌ام. یک چیزی که قبلا نبود و حالا آمده بود. مثل مادری که حامله شده باشد و یک موجود جدید را درون خودش احساس کند. (ص۱۵۷)

گفت: « ببینم، اگه یه شب آخرهای شب تو یه اتوبان در حال رانندگی باشید و یه مرتبه ببینید دو تا یخچال دارن از وسط اتوبان رد می‌شن، چی فکر می‌کنید؟ »

پرسیدم: « دو تا چی از اتوبان رد می‌شن؟! »

گفت: « درست شنیدید... »

مطالب بیشتر:

همرنگ خدا / سعید عاکف

عزاداران بَیَل / غلامحسین ساعدی

 

رضا کشمیری