بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۲۸ مطلب با موضوع «خاطرات جنگ تحمیلی» ثبت شده است

معرفی کوتاه:

این رمان روایت داستانی هفت روز پایانی جنگ است آن هم با مهارت ویژه‌ای که جناب بایرامی دارد. ظاهرا برگرفته از خاطرات خودشان است. فرار از چنگ عراقی‌ها و آواره دشت و بیابان شدن و تشنگی و تشنگی در حد مرگ. نجات معجزه آسا و رسیدن به چشمه و آب و آب و آب ...  قدر آب را باید دانست! این کتاب زیبا و خواندنی توسط انتشارات سوره مهر به چاپ دوازدهم هم رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

یکهو گرمم می‌شود. عرق می‌کنم. بی‌تاب می‌شوم. از سنگر می‌زنم بیرون. دلم گرفته است. خدایا چه خبر شده است؟ چگونه دشمن که همواره از سایه ما هم می‌ترسید، این چنین گستاخ شده است؟ (ص۴۳)

گرگ با چشم‌های هوشیار و تیزبینش، همچنان دارد نگاهم می‌کند. شاید هم منتظر افتادنم است. لابد فکر کرده است تنهایم و در حال از پا افتادن. توی دلم بهش می‌خندم.

-کور خوندی! به این زودی‌ها از پا درنمی‌آم.

نفر پشت سری‌ام هم از راه می‌رسد و با تعجب به تماشای گرگ می‌پردازد. گرگ، که می‌بیند دو نفر شده‌ایم، کمی دلخور می‌شود. برمی‌گردد. مقداری می‌رود و بعد نمی‌دانم چه فکری می‌کند که سر صخره‌ای می‌ایستد و نگاهمان می‌کند. کم کم بچه‌های دیگر هم از راه می‌رسند و گرگ حوصله‌اش سر می‌رود و آرام و بدون سروصدا به طرف تپه‌های پشتی، شلنگ برمی‌دارد.

یکی از بچه‌ها می‌گوید: « کاش زده بودیدش! » و ما اصلا به این فکر نیفتاده‌ایم. نفر پشت سری‌ام، اسلحه دارد. می‌توانست با یک رگبار کار گرگ را بسازد. بالاخره گوشت و خونی داشت. (ص۸۱)

به مرگ فکر می‌کنم. به مرگ در اثر تشنگی. آیا مرگی فجیع‌تر از این وجود دارد؟ یا می‌تواند وجود داشته باشد؟ چقدر راحت است که گلوله‌ای در سینه آدم بنشیند، حلقه طنابی دور گردنش سفت بشود، یا موج خروشان آبی، او را ببلعد ... موج ... موج خروشان آب. آب. آب. چقدر زیباست مرگ در داخل آب! کاش آدم توی آب بمیرد. لااقل تشنه نمی‌میرد. (ص۸۳)

مطالب بیشتر:

حماسه تپه برهانی / سیدحمیدرضا طالقانی

سه دقیقه در قیامت / گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

همه سیزده سالگی‌ام / گلستان جعفریان

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

در شعله های آب رمانی با موضوع دفاع مقدس است از سید مرتضی مردیها که در ۳۷۸ صفحه و توسط انتشارات علم در سال ۱۳۷۹ به چاپ رسیده است.

سید مرتضی مردیها نویسنده، فیلسوف، روزنامه نگار و مترجم ایرانی است. او استاد فلسفه و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی بود. مردیها مدیر گروه اندیشه روزنامه جامعه بود و با روزنامه های توس و نشاط نیز همکاری داشت. او در فروردین ماه سال ۱۳۸۹ از دانشگاه علامه طباطبایی اخراج شد و در مهرماه ۱۳۹۰ به فرانسه مهاجرت کرد. مردیها هم اکنون در مؤسسه مطالعات پیشرفته ردکلیف مشغول پژوهش است.
 

جملاتی زیبا از کتاب:

صدای یأس آلود کلاشنیکفی که روز زمین می‌افتاد، سه بار تکرار شد. هاشم از پشت نخل بیرون خزید. عبّود از سر دیوار جست زد و من هم آرام از پشت بشکه برخاستم. (ص۲۳)

خوشک خوشک ، خسته وار به سمت پل می‌خزیدیم. حرارت و لحن عبّود مرا کشان کشان به عقب برد و وصلم کرد به آن داستان سرایی‌های دیگرش.  صدا همان صدا بود و سیما همان سیما. صدایی خش دار و گیرا و صورتی سبزه و استخوانی که همیشه دوکشاله عرق از شقیقه‌هایش راه به روی بناگوش می‌کشید. (ص۶۴)

هر کس شکل و شمایلی دارد و قد و قامتی و لابد گذشته‌ای و سابقه‌ای. اما الان همه با هم‌اند. درهم‌اند. فرشی با زمینه واحد، اما نقش‌های مختلف. یکی اضطراب، یکی اطمینان. یکی بی‌خیال، یکی خوش خیال. یکی رگ جانش به چای و سیگار بسته، یکی شام و نهار را هم از یاد برده. یکی اشک‌های فراق و دلتنگی غربت را هم لابه لای اشک‌های مناجات خالی می‌کند، یک نه این به چشمش اشک می‌آورد، نه آن. با این همه ، همه رزمنده‌‌اند. قیافه‌ها همه ناآراسته، نگران سرنوشت. (ص۸۶)

سایه‌ها به طرف شرق کش می‌آمد. آهنج تیربار را باز کرده بود و داشت تمیزش می‌کرد. با حوصله، تمامی سر و سوراخ‌ها و گوشه و کنارش را با کهنه آغشته به گازوئیل می‌شست. و سیگاری کنار لبش. یک پلکش هم نیم بسته، از شکنجه دود سیگار. (ص۱۱۱)

مطالب بیشتر:

کمیک استریپ‌های شهاب / علی آرمین

دشت شقایق ها / محمد رضا بایرامی

خاطرات شهدا

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

حماسه‌ای باورنکردنی و زیبا ، تمام زیبایی های خونین صحرای کربلا را در بین نوجوانان بزرگمرد گردان امام حسین علیه السلام می‌بینید. تشنگی‌ها ، تکه تکه شدن‌ها و ... ؛ مقاومت ۱۴روزه ، بدون غذا فقط با برگ انگور. این حماسه در عملیات والفجر ۲ در تابستان سال ۱۳۶۲ اتفاق افتاده که طی آن، گروهان میثم از گردان امام حسین (ع)، تپه سوم از تنگه دربندیخان عراق را فتح کرد و در محاصره نیروهای عراقی گرفتار شد و پس از ۲ روز مقاومت، سرانجام با شهادت نیروهای گروهان، تپه مجدداً به تصرف نیروهای عراقی در آمد. این کتاب یک سند تاریخی منحصر به فرد به شمار می رود؛ چراکه هیچ نوشته دیگری درباره این بریده از عملیات «والفجر ۲» وجود ندارد.

 

جملاتی از کتاب:

نماز آن شب، نماز عشق و فنای در حق بود... سیلاب اشک بود که بر گونه‌ها می‌لغزید و بر زمین می‌ریخت ... آن شب با تمام وجود، بر حقارت انسان‌ نماهایی که عمری در پی کسب لذات پوچ دنیوی سگ دو می‌زنند، شهادت دادم... (ص۴۹)

وقتی آب را در دهانش ریختم با وجودی که چشمانش بسته بود، با لحنی تند گفت: « بی انصاف، چرا این قدر آب می‌دهی؟! امام حسن علیه السلام بالای سر من ایستاده و قدحی از آب در دست دارد و می‌خواهد به من آب بدهد، آن وقت تو این قدر به من آب می‌دهی؟ » مجروحینی که این سخن را شنیدند بی اختیار گریه کردند ... (ص۷۰)

بوی باورت سوخته فضا را پر کرده بود. از زیر آوار سنگرها، صدای ناله‌های دلخراش مجروحین به گوش می‌رسید... اجساد بسیاری با وضع دلخراش روی هم افتاده و بعضی کاملا متلاشی شده بود. همین طور بهت زده به اطراف نگاه می‌کردم. در لابه‌لای اجساد این اولیاء خدا، دست‌ها و پاهای جدا شده و یا صورت‌های متلاشی شده و شکم‌های دریده‌ای را مشاهده کردم و نتوانستم طاقت بیاورم ... تراکم اجساد در سطح تپه آنچنان بود که راه رفتن را غیرممکن می‌ساخت مگر اینکه پا بگذاری بر بدن‌های پاک جگر گوشه‌های امت. (ص۹۹)

مطالب بیشتر:

لب‌های خشکیده

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

شروعش دلخراش و تکان دهنده است. ابتدا ابهاماتی دارد اما در نهایت روشن می‌شود. پر از تعبیرات زیبا و جدید است. این رمان توسط نشر افق به چاپ سوم هم رسیده است.

جملاتی از کتاب:

نگاه کنید. لکه‌های خون و تکه‌های پوست و گیسو بر دامنه‌ی پرده‌ی تور چسبیده است؛ در قاب پنجره‌ای که دیگر پنجره نیست. (ص۷)

سرش را بالا می‌گیرد. نگاهش پرپر می‌زند. بدون آنکه بداند از روز یا شب چه ساعتی است و در چه مکانی بیرون یا درون خود نشسته است ... (ص۳۱)

خودم را چه در کل و چه در جزء از دنیا و مافیها و تاریکی‌ها و روشنایی‌ها خلاص و غافل حس کنم و بوی زهم، آب صابون، شاش موش و زنگار شیشه‌ها و قاب خیس درها و سیاهی آب‌ها را به مشام بکشم. (ص۴۱)

گروهبان قلیچ قامت باریک و چغرش را با احتیاط و نیمه خمیده کج می‌کند و از لای در نیمه باز تو می‌آید. روی نوک پنجه پاورمی‌چیند. کلاهش را برمی‌دارد. قد می‌کشد و پاشنه به هم می‌کوبد. (ص۸۵)

اما گروهبان قلیچ سرپا بود. آنی پالنگ کرد و بعد دوید. بدون سر می‌دوید و قبل از خمیدن زانوهایش، بازوها را لرزاند و تفنگش را کج گرفت و آخرین گلوله‌هایش را روی بوته‌های برگ بیدی پیش پاهایش خالی کرد... (ص۹۹)

مطالب بیشتر:

روی ماه خداوند را ببوس! - مصطفی مستور

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / زویا پیرزاد

تنور گرم گلوله‌‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

زیبا مثل همه کارهای بایرامی ... البته ضعیف تر از لم یزرع و مردگان باغ سبزش. روایتی است از زندگی سرباز جوانی که در گوشه‌ای پرت از این سرزمین به مرور خاطرات تلخ گذشته نشسته است. این رمان توسط نشر افق به چاپ هشتم رسیده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

شاید آن‌ها هم متوجه می‌شدند که چگونه عده‌ای از سربازها زیربار کوله‌پشتی و بند حمایل و بدتر از همه آن وزنه‌ی سه کیلو و هفتصد و پنجاه گرمی که با دو خشاب پر چیزی در حدود پنج کیلو می‌شد، از پا درآمده‌اند! (ص۱۹)

نشست روی سنگ. نرمه بادی می‌آمد و بخاری را که از زیر قطار برمی‌خاست، در هوا پخش می‌کرد. سربازها رفته بودند و دیگر صدایی نبود مگر صدای خروش رود که لابد بعدها فرصت کافی پیدا می‌کرد که ببیندش، و آن قدر زیاد که ذله شود. (ص۴۳)

صدای آب بیشتر شده بود و ستون غران و کف‌آلود آن را می‌دید که به پایه‌های برجا مانده‌ی پل کوبیده می‌شد و شتک می‌زد و می‌چرخید و می‌گذشت و می‌رفت. اما به کجا چنین شتابان؟ کجا می‌رفت؟ (ص۴۷)

نشست پای تانکر. کتری دودزده کج شده بود و آب از دهانه‌ی لوله‌اش قل‌قل می‌کرد و بیرون می‌ریخت و بخار می‌کرد. صورتش را شست و کتری را جابجا کرده و چمباتمه زد کنار اجاق. (ص۵۵)

مطالب بیشتر:

مردگان باغ سبز / محمدرضا بایرامی

عقاب‌های تپه ۶۰ / محمدرضا بایرامی

درباره گلوله‌های داغ

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

لم‌ یزرع به سراغ ماجرای کشتار شیعیان منطقه دجیل در عراق رفته است. شیعیانی که به خاطر سوءقصد و ترور ناکام صدام در روستایشان و نه توسط خودشان حتی، حزب بعث تمامی خانه و کاشانه و زمین‌های کشاورزی‌شان را نابود می‌کند. این رمان برگزیده جایزه کتاب سال و جایزه ادبی جلال آل احمد و جایزه شهید حبیب غنی پور شده است و توسط نشر نیستان به چاپ رسیده است.

بخش‌هایی از کتاب:

 دور شیر حلقه زده و همدیگر را هل می‌دهند. هر کس فقط به فکر خودش است و توجهی به دیگران ندارد. برای سعدون تصاویر گویی کند می‌شوند و زمان گویی کش می‌آید. آفتابی که صورت سربازان را گداخته و گردوخاکی که در هوا معلق است و روی و موی‌شان را هم پوشانده ... انگار روز قیامت است و همه از قبرها بیرون آمده‌اند. (ص۱۶۰)

باران می‌بارد؛ درشت، پر آب، دم اسبی ، اریب و با شدت تمام و مدام و مدام! آسمان گویی می خواهد هر چه را که بالا رفته بود، به زمین برگرداند! (ص۳۲۵)

مه به زمین چسبیده است. پیچ‌وتاب خوران همه جا را پر می‌کند و جلو می‌آید. خانه‌ها، نخل‌ها، زمین‌های سوخته و آدم‌ها، غرق می‌شوند و محو. تیرگی همه‌شان را بلعیده است. معلوم نیست هستند یا نه؛ وجود دارند یا خیالی هستند در خیالی؟ سایه‌واره‌هایی مانده است ازشان؛ فقط! (ص۳۴۳)

مطالب بیشتر:

مردگان باغ سبز / محمدرضا بایرامی

عقاب‌های تپه ۶۰ / محمدرضا بایرامی

درباره گلوله‌های داغ

دختر شهید العیساوی

رضا کشمیری

 

معرفی کوتاه:

داستانی بلند از ماجرای یک سرگرد که می‌خواهد از اسیرها اعتراف بگیرد. عمده داستان با گفتگو جلو می‌رود که مهارت بالای نویسنده را می‌رساند. این کتاب توسط انتشارات نیروی زمینی ارتش در سال ۱۳۷۲ به چاپ رسیده است.

بخشی از کتاب:

در خیلی زود باز شد و ستوان با سینی آمد تو. توی سینی لیوانی پر از یخ بود و یک بطر ماءالشعیر. گذاشتش جلوی سرگرد، روی میز. در ماءالشعیر را باز کرد ریخت تو لیوان. یخها توی لیوان بالا و پایین رفتند و کف سفیدی روی لیوان آمد. (ص۳۲)

سرگرد توی شیشه روی میزش خیره شده بود به موهاش: « خیلی چیزها.»

موهاش بد جوری سفید شده بود.

-« تو موهاتو رنگ نمی‌زنی؟ » ...

سرگرد توی شیشه موهای بغل سرش را با دست مرتب کرد و گفت: « نگفتی! » (ص۴۰)

مرد نگاه می‌کرد به لیوان. یخ آب شده بود. همه این چیزها را در خواب دیده بود. می‌دانست وقتی یخها آب شوند، حکم مرگش را بش می‌دهند. (ص۵۳)

من ده دقیقه وقت دارم فکر کنم و کلی فکر دارن . تو چی؟ تو می خوای این همه سالو به چی فکر کنی؟ (ص۵۴)

انسان گاه از خودش دور می‌شود. آن قدر دور که دلش برای خودش تنگ می‌شود. در به در دنبال خودش می‌گردد. زاویه‌های پنهان روحش را می‌کاود و باز خودش را نمی‌یابد. به هر کس که می‌رسد، سراغ خودش را می‌گیرد. کسی نمی‌شناسدش، هیچ کس نمی‌شناسدش. (ص۷۵)

مطالب بیشتر:

بیست و هشت اشتباه نویسندگان - جودی دلتون

روی ماه خداوند را ببوس! - مصطفی مستور

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / زویا پیرزاد

تنور گرم گلوله‌‌های داغ

 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

یکی از آن بیست و سه نفر خاطرات دو سال دیگر از اسارتش را با زبانی داستانی و قوی و پر از زیبایی جزئی نگرانه روایت می‌کند. این کتاب ادامه کتاب آن بیست‌و‌سه‌نفر است که به رشته تحریر درآمده است. انتشارات سوره مهر در مدت شش ماه، شش بار این کتاب تأثیرگذار را به چاپ رسانده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

بوی نان برشته پیچیده بود توی آسایشگاه. دلمان ضعف می‌رفت. نانی در کار نبود. ملّا یک عالمه خمیر خشک شده نرم ریخته بود توی قصعه و گذاشته بود روی علاءالدین و با قاشق نرم‌نرمک به همشان می‌زد. (ص۲۷)

شب توی آسایشگاه با منظره عجیبی روبه‌رو شدیم. لباس‌های پخته شده که گرمای آب گشاد و بدفرمشان کرده بود، پر بودند از شپش‌های گنده به اندازه دانه گندم و بادکرده و آب‌پز‌شده! حالمان گرفته شد. (ص۷۰)

آخر شب بود. همه خواب بودند. یک نفر از شدت تشنگی بیدار شد. ته تشت هنوز کمی آب مانده بود که داشت زیر پنکه باد می‌خورد. اسیر تشنه آمد نشست کنار تشت. لیوان کوچکی هم دستش بود. خودم را به خواب زدم. می‌خواستم ببینم به آب جیره‌بندی لب می‌زند یا نه. لحظه‌ای به موج‌های دایره‌ای روی آب خیره شد، بعد نگاهش را از آب گرفت، سرش را بالا گرفت، آهی کشید و با لب تشنه رفت سر جایش خوابید! (ص۲۱۷)

آفتاب در غروبگاه بود که امیر را آوردند، برهنه‌پا. در راه رفتنش رنجی دیده می‌شد از دور، اما نه که شکسته باشدش. یک طرفش جواد، یک طرفش گروهبان علی و در دستانش دسته کلنگی و تازیانه‌ای از کابل، و امیر روی ریگ‌های تیز و برنده راه می‌آمد، با پاهایی خونچکان و دم فرو بسته و نشکسته بود و عذابی در چهره‌اش پیدا و رنجی سنگین بر شانزده سالگی‌اش. (۲۱۳)

مطالب بیشتر:

بی‌کتابی / محمدرضا شرفی خبوشان

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

رضا کشمیری

معرفی کوتاه کتاب:

خاطرات آزاده و رزمنده ۱۳ ساله مهدی طحانیان است با قلمی جذاب و تأثیر گذار. انگار خدا می‌خواست که او زنده بماند و در ۱۳ سالگی به اسارت نیروهای وحشی بعثی دربیاید و ۹ سال مقاومت کند. معجزه امام زمان علیه السلام در کنج اتاق بازجویی وقتی سرگرد محمودی خبیث به قصد فلج کردن او ، با گرز معروفش به کمر او می‌زند اما با نظر امام زمان عج گرزش تکه تکه و ریش ریش می‌شود ! او زنده می‌ماند تا برای ما روایت کند استقامت و مردانگی و ولایت پذیری یک سرباز کوچک امام را.

عبارت‌های جذاب از کتاب:

جفت پاهایش تیر خورده بود. نمی‌توانست راه برود. اما کار عجیبی کرد. یک‌دفعه کف دست‌هایش را گذاشت زمین و پاهایش را برد بالا و شروع به راه رفتن کرد! پاهایش در هوا بود و لخته‌های خون مثل تکه‌های جگر گوساله از زیر فانوسقه‌اش می‌افتاد زمین! فرمانده سریع به سمت ما دو نفر دوید مرا هل داد یک طرف و سر سربازان عراقی داد کشید و به عربی دستور داد؛ دستور آتش!

یک‌دفعه چند سرباز عراقی در چشم به‌هم‌زدنی خشاب‌هایشان را در تن این تکاور شجاع خالی کردند! چند ثانیه بدن او میان زمین و هوا مثل یک ستون ماند. بعد از آن مانند یک پهلوان به خاک افتاد. (ص۲۵)

مترجم به طرفم آمد و اولین سوالی که پرسید این بود: « تو چند سال داری؟» قبل از اینکه جواب بدهم بسم الله الرحمن الرحیم گفتم، با بسم الله گفتنم ولوله‌ای افتاد توی سربازها، انگار شوک بهشان وارد شده بود. بی توجه به هیاهو، بلند پاسخ دادم: « سیزده سال » و هیاهو و ولوله بالا گرفت.

مترجم پرسید:‌« تو را به زور از مهدکودک به جبهه‌های جنگ آورده‌اند؟»

جواب دادم: « من داوطلب به جبهه آمدم.  زیر هیجده سال اجازه آمدن به جبهه ندارد. من سه سال دوره دیدم تا مسئولین راضی شدند به جبهه بیایم.» (ص۴۲)

یک شب دیدم کرمعلی مثل هر شب ایستاده و نماز می‌خواند. ... با صدای بلند می‌گفت، سیصد تا الهی العفو را باید می‌گفت. متوجه شدم کسی که کنار کرمعلی خوابیده بود چند دقیقه‌ای می‌شد که از صدای او بیدار شده و کلافه است. یک‌دفعه از جا بلند شد و پتو را انداخت سر کرمعلی و او را پیچید داخل پتو و زور می‌زد او را بخواباند، حالا کسی که این کار را می‌کرد خودش نماز شب‌خوان بود اما دیگر کلافه شده بود! اول از کارش ناراحت شدم اما دیدم می‌گوید: « آخه لامصب بگیر بخواب! این‌قدر شب‌ها بیدار می‌شوی می‌گوید الهی علف ... الهی علف، مستجاب الدعوه هم که هستی، همه غذای ما شده علف، علفی نیست که عراقی‌ها به خورد ما ندهند. چقدر بهت بگویم بابا بگو الهی العفو!»

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 زندگی داستانی سردار شهید حاج‌علی محمدی‌پور فرمانده گردان ۴۱۲ لشکر ۴۱ثارالله کرمان که در سال ۷۶ به همت کنگره شهدای لشکر ۴۱ ثارالله به چاپ رسیده است. کتابی زیبا و جذاب با قلمی روان و دلچسب ، مورد توصیه اکید استاد عزیزم جناب آقای مرتضی سرهنگی

جملاتی زیبا از کتاب:

حاج علی سلاحش را برداشت و از چادر بیرون آمد. هوا سرد بود. سوز سردی از طرف غرب می‌آمد و خود را به چادر می‌کوبید. سرما از کف زمین بالا می‌آمد. از پتوی کهنه‌ی بچه‌ها می‌گذشت و بر استخوان‌ها می‌نشست.

افراد گروهان‌های مختلف به سرعت از چادرها بیرون می‌آمدند. صدای برخورد خشک خشاب‌ها و اسلحه‌ها از چادرها شنیده می‌شد. عده‌ای داشتند تجهیزات می‌بستند. یکی سراغ کلاه آهنی‌اش را از دیگران می‌گرفت. یکی داشت فانوسی را روشن می‌کرد و محمدی نسب بیسمش را امتحان می‌کرد...

توده‌ی درهمی که زیر نور ماه به زحمت دیده می‌شد، کم کم از هم باز شد. انگار جوی باریکی از چشمه‌ای جدا می‌شد و راه می‌افتاد و راه باز می‌کرد. گردان در امتداد خط راه آهن خرمشهر- اهواز رو به شمال می‌رفت. پشت سرشان در آن دورها اروندرود خروشان جریان داشت.

 

رضا کشمیری