بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

آخرین نظرات

۶۳ مطلب با موضوع «رمان ایرانی» ثبت شده است

معرفی کوتاه:

داستان به روایت سه دانشجوی دختر است که همان روز انتخاب واحد با هم دوست می‌شوند، شبانه، روجا و لیلا. روایت‌های رفت و برگشتی زیادی در لابه‌لای متن دیده می‌شود که در کنار توصیفات بدیع و خلق صحنه‌های زنده و جاندار این کتاب را رنگین و خواندنی کرده است.

جزئی نگری هنرمندانه و زنانه در کنار فضاسازی‌ در بسیاری از صحنه‌ها و پلان‌های رمان، حواس شش گانه را درگیر می‌کند و آدم را می‌کشاند به درون خودش. این کتاب توسط نشر چشمه در ۱۸۹ صفحه به چاپ سی و نهم رسیده است و در سال ۹۴ برگزیده جایزه جلال آل احمد شده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه. اما کار که داشته باشم، دیگر فکر نمی‌کنم. کار می‌کنم و خسته می‌شوم و بعدش خستگی‌ام را بغل می‌کنم و آرامِ آرام می‌خوابم. (ص۱۳)

معذرت که می‌خواهد، ماهیچه‌هایم شل می‌شوند و چیزی از دلم می‌جوشد که چشم‌هایم را خیس می‌کند. نور قرمز چراغ ماشین‌های جلویی، شش ضلعی‌هایی تار می‌شوند. زل می‌زنم به سقف ماشین چیزی از چشم‌هایم نریزد. (ص۶۵)

شیشه‌پاک کن را می‌پاشم روی لکه‌ی زرد خشک‌شده‌ی ماست، روی میز شیشه ای. کمرم را راست می‌کنم و صبر می‌کنم تا قطره‌های آبی شیشه‌پاک کن خرده‌های زرد ماست را حل کنند و لابد از آن برگ و سبزه بروید و خانه را گلستان کند. (ص۱۰۲)

هوا را آنقدر با صدا و عمیق فرو می‌کشد که صدای چرخیدنش را در ریه‌هایش می‌شنوم. «نمی‌دانم، شاید» را هم طوری می‌گوید که نفس غمگینش با گفتن آن فوت می‌شود توی گوشی تلفن و در گوشم سوت می زند. (ص۱۰۸)

استخوان‌هایم خشک شده بود و درد می‌کرد. درد می‌پیچید توی دست‌هایم و راه می‌افتاد تا توی پاها و باز از نو. تریاک بودی، داشتم ترکت می‌کردم... طعم گس فکرهای به‌هم‌ریخته، می‌ریخت در دلم و حالم را به‌هم می‌زد. دلم می‌خواست تمام مغزم را بالا بیاورم و راحت شوم. (ص۱۲۱)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

شمّاس نام خادمی نصرانی است که در شهر شام به همراه ارباب خود جناب جالوت زندگی می‌کند. جالوت در مجلس یزید حاضر است زمانی که سر مبارک پسر پیامبر خدا صل الله علیه و آله را جلوی او می‌گذارند و آن ملعون بی‌احترامی می‌کند. جالوت خونش به جوش آمده و در برابر طغیان و خباثت یزید فریاد می‌زند و در نهایت سر به نیست می‌شود. این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

وقتی به دیر یوحنای قدیس رسیدیم پدر آگوست تینوس مشغول رسیدگی به امور راهبان دیر بود. بوی کندر در صحن دیر پیچیده بود. نغمه‌ی راهبان که داشتند دسته‌جمعی آوازی را تمرین می‌کردند، فضای روحانی به دیر داده بود که در آن وقت روز غیرقابل وصف بود. (ص۵۳)

اوقات بر من تلخ می‌گذشت. نه خواب داشتم نه خوراک. هر چه بیشتر می‌گشتم کم‌تر به سرورم نزدیک می‌شدم. سرنوشت سرورم هم‌چون ماه که در محاق بماند، برایم روشن نمی‌شد. (۱۳۳)

انگار سرورم حرف‌هایی از پیغمبر مسلمانان می‌زند و فرزندان او. سرورم بهتر از هر کس دیگری در آن مجلس می‌دانسته که خلیفه با چه کسانی وارد جنگ شده. در بی‌رحمی و قساوت خلیفه چند کلامی حرف می‌زند و اینکه تقاص خون مظلوم را خدا می‌گیرد و خیلی حرف‌های دیگر... (ص۱۵۳)

مطالب بیشتر:

قصه‌های مجید / هوشنگ مرادی کرمانی

خاطرات تبلیغی یک طلبه

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

گلیچی طلبه‌ای است که به روستایی در شمال می‌رود برای تبلیغ. دورگردی می‌کند. طبیب دوّار است. هر سال جایی را انتخاب می‌کند.  به قول گلیچی: « ما بین مردم می‌گردیم تا هر کی خواست، دردشو به ما بگه. هر کاری از دستمون بربیاد، انجام می‌دیم. » همسرش شیرین مریض است و نیاز به سکوت و آرامش دارد اما مشکلاتی بوجود می‌آید که اوضاع را پیچیده می‌کند. این کتاب توسط نشر معارف به چاپ رسیده است.

 

جملاتی از کتاب:

جوان یک بار دیگر دور و برش را پایید که چشمش به عمامه افتاد. سمتش رفت. بَرش داشت و نگاهش کرد. نگاهی به ایلچی انداخت. ایلچی گفت: « زود باااااش... »

جوان گفت: « شما ملداش ما نیستی؟ » و عمامه را باز کرد.

ایلچی فریاد زد: « زود باااااااش ... » (ص۲۸)

میثم با سینی گردِ مسی و برّاق برگشت. گذاشتش بین ایلچی و پدر. داخل سینی چند تا استکان کمرباریک پر از چایی بود که از آن‌ها بخار بلند می‌شد. چند نعلبکی و یک قندان هم بود. (ص۱۳۳)

من که باید بیشتر از بهداشت و دامپزشک دوره‌گرد باشم. من باید « طبیب دَوّار بطبّه » باشم. همه این‌ها به من و امثال من نیار دارند؛ آیت، شهرام، ستاره، قهرمان، یعقوب ... خودم هم به این‌ها نیاز دارم. ما همه به هم نیاز داریم. (ص۱۴۰)

ایلچی با یعقوب چشم در چشم شد. از چشم‌های قرمزش اشک می‌آمد.

-چشمت چی شده؟

-داشتم تیّمم می‌کردم خاک رفت توی چشمم.

-چی جوری تیمّم کردی؟

-داشتم خاک رو به دست و صورتم می‌مالیدم یه لحظه چشمم رو باز کردم خاک رفت توش.

-یعنی خاک ریختی روی صورتت و مالیدی؟

-مگه توی تیمم به جای آب خاک نمی‌ریزن؟

ایلچی چشمانش را گشاد کرد: یعنی خاک رو به جای آب ریختی روی صورتت؟!    

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستان دکتری به ظاهر فلیسوف و شاعر و مهربان اما قاتل که همه زن‌ها و منشی‌های خود را کشته و اکنون در فکر قتل عام همه مردم شهر است. عجیب و پر کشش ماجراها دنبال می‌شود.

جملاتی از کتاب:

به من ضعف و رقتی دست داد که احساس کردم در خواب و رویا به سوی مرگ می‌روم و می‌خواستم فریاد بزنم، اما زبانم بریده بود و از دهانم خون گرم سفید بر زمین می‌چکید ... می‌خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ می‌ترسم و می‌گریزم که مرا پست می‌کند، خاک می‌کند و به دهان کرم‌ها و حشرات می‌اندازد... (ص۴۵)

در هوای گرگ و میش در کنار جیپ ایستاده بودند و پا به پا می‌کردند.

-چرا تا کنون نفهمیده بودم که مرگ خواهد آمد؟! سال‌ها به خوبی کار کردم و حرف زدم و راه رفتم، زندگی معتدل و پاکی داشتم، مال کسی را نخوردم و به همه کمک رساندم. اما احمق بودم ...

نسیم سرد در تنشان لرز انداخت و آنها قوز کردند و دست‌هایشان را به هم مالیدند.

-این سزای حماقت من است. سزای همه آن سال‌ها و روزهایی است که مصرانه به زندگی چسبیدم و خودم را نکشتم، خودم را پیشاپیش آسوده نکردم! ... (ص۸۹)

مطالب بیشتر:

خون دلی که لعل شد

آن سوی مرگ / جمال صادقی

گلوله‌های داغ در قلب دشمن

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

رمانی با روایت جناب حلیمه مادر رضاعی پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله. کاهنان یهودی که در پی دزدیدن پسر چهارساله‌ای هستند که طبق پیش‌بینیها پادشاه خواهد شد و بساط عیش و ثروت آنها در خطر می‌افتد. این کتاب جذاب، روایت زندگی یک روز پیامبر اسلام صلّ الله علیه و آله است که توسط انتشارات عصر داستان و کتابستان معرفت در ۱۸۴صفحه به چاپ رسیده است. جملات کوتاه و کشش داستانی و قلم روان و تاریخی، از نکات قوت کتاب است.

جملاتی از کتاب:

کاهنان همچنان به زبان خود مشغول گپ و گفت‌اند. مگس‌ها غوغا کرده‌اند داخل خیمه. حارث نمی‌داند چطور به آنها بگوید که حلیمه از غریبه‌ها می‌ترسد. (ص۴۷)

حلیمه همین که چشمش به این مردان رنگی و غلام حبشی‌شان با آن زخم روی گونه‌اش افتاده بود، گفته بود این‌ها شوم‌اند.اما فکر نمی‌کرد بخواهند او را از دیارش آواره کنند یا امانت مردم را از چنگش در بیاورند.  جای بهتر، فراوانی ، آبادانی! بخت یارت بوده! کدام بخت‌یاری؟ کدام شوربختی؟ تازه داشت در سایة این طفل یتیم طعم زندگی را حس می‌کرد. (ص۸۳)

تا چشم کار می‌کند ریگزار است و آفتاب که صحرا را برای صبحی تازه بیدار می‌کند. سپیده که سر زد چشم حلیمه به رشته کوه‌های پیش رو افتاد، اما هرچه می‌رود نمی‌رسد. کوه‌ها به گلة شترانی قهوه‌ای، کبود و سفید می‌مانند؛ گله‌هایی گریزپا. (ص۱۴۷)

مطالب بیشتر:

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

عزاداران بَیَل / غلامحسین ساعدی

دختری در جنگ / سارا نوویچ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

ماجرای جلال امین صاحب یک تعمیرگاه که ناخودآگاه وارد یک بازی کثیف قاچاق هروئین از خارج کشور می‌شود. برادرش حسین را می‌کشند و او با طراحی یک نقشه و به کمک کاکوی شیرازی که پلیس از آب درمی‌آید، باند قاچاق را منهدم می‌کنند. استفاده از لهجه شیرازی ، گفتگوهای زنده و پر و پیمان ، کشش و تعلیق کتاب را بسیار خواندنی کرده است.

جملاتی از کتاب:

برف نرم رقصانی که ناز داشت و تاب غارت زمین نمی‌آورد و به تأنی سینه به خاک می داد و ننشسته آب می‌شد. چون که زمین نفس کشیده بود و برف را نمی‌پذیرفت و از برفاب مه رقیقی به جا می‌ماند که به هوا می‌پیچید و قاطی چرک و دود شهر می‌شد. (ص۱۶)

فولکس وارد محوطه شد. جلال آن را می‌دید که ایستاد؛ حالا سروصدایش بریده بود. آن وقت اول یک دست بزرگ و یک شانه از در بیرون آمد، بعد یک سر بزرگ پرمو و بعد شانه‌ی دیگر. و دست چپ مرد حاشیه بالای در را چسبید و حالا یک هیکل گنده سرپا ایستاده بود. ماشین کوچک که از زیر بار سنگین درآمده بود، به طور محسوسی قد راست کرد. (ص۳۱)

این مسجد را همیشه دوست می‌داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود، مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها، آن حوض کوچک پر آب که در جنبش ماهی‌های آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها ، آن کفترهای دست آموز. آن صحن تسلی بخش. (ص۹۴) 

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

 این کتاب قصه‌هایی است از زندگی مردم روستای بیل در اوج قحطی و بیماری و مرگ و میر. در یکی از قصه‌ها گاو مشدی حسن می‌میرد و مشدی حسن از شدت علاقه و دلبستگی به گاوش تبدیل به گاو می‌شود، فیلم مشهور گاو از همین قصه گرفته شده است. بعضی از قصه‌ها و شخصیّت ها نیمه کاره رها می‌شوند و آخر ماجرا معلوم نمی‌شود. این کتاب بارها و بارها توسط انتشارات‌های قطره، نگاه ، مرکز و  ... به چاپ رسیده است.

قطعاتی زیبا از کتاب:

بز سیاه اسلام از پنجره آمد بیرون و رفت کنار گاری و یونجه‌های له شده را که به چرخ‌های گاری چسبیده بود، لیس زد. همه منتظر بودند، سرها را از پنجره‌ها بیرون می‌کردند و گوش می‌دادند. (ص۲۵)

بقیه طناب‌ها را کشیدند. جنازه که بالا می‌آمد، سبکتر می‌شد. پاهای لخت و ورم کرده‌اش، تار عنکبوت‌های روی دیوار را جمع می‌کرد و چند تا شیار جا می‌گذاشت. (ص۵۷)

عباس پنجره را باز کرد و رفت تو . کاسه لعابی و کیسه را برداشت و آمد لب استخر. آستین‌هایش را زد بالا و شروع کرد به شستن خاتون آبادی. اول پاپاخ و بعد بز سیاه اسلام و آخر سر سگ‌های دیگر بیل و پسر مشدی صفر آمدند و دوش به دوش هم ایستادند به تماشای عباس و خاتون آبادی که بی‌خودی می‌لرزید و خودش را لیس می‌زد. (ص۱۶۱)

پسر مشدی صفر یک قدم دیگر جلو آمد و ایستاد. کلنگ را دو دستی برد بالا و مثل برق آورد پایین و کوبید به کمر خاتون آبادی. اول صدایی بلند شد، انگار که درختی را انداختند. بعد زوزه‌ی درمانده‌ای که ناگهان منفجر شد و تبدیل شد به نعره وحشتناک و عجیبی که همه بیلی‌ها شنیدند. (ص۱۷۱)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

این کتاب زندگی داستانی شیخ اعظم خاتم الفقها و المجتهدین شیخ مرتضی انصاری است، که توسط انتشارات جمکران به چاپ چهلم رسیده است. اثرگذاری شیخ مرتضی انصاری بر جریان فقه شیعه مشهور است و تلاش مثال زدنی و ستودنی او در تربیت شاگردانی که ساختار علمی دین را قوت بخشیدند و شاگردان آن ها بعدها دنیا را تکان دادند بر همه مشخص است. شاگردانی که این عالم تربیت کرد، پرچمدار مبارزات سیاسی تاریخ سازی در خاورمیانه شدند؛ به عنوان نمونه میرزا محمدحسن شیرازی عهده دار زعامت دینی شیعیان شد و توانست در برابر قرارداد استعماری عصر ناصرالدین شاه فتوای مهم تحریم تنباکو را صادر کند و مردم را به مقاومت فرابخواند. پیروزی میرزای شیرازی توانست راه را بر جنبش های بعدی فراهم کند و دیگر شاگردان شیخ انصاری در ربع نخست قرن چهاردهم هجری توانستند نخستین انقلاب ۱۰۰ ساله اخیر را در منطقه خاورمیانه رهبری کنند. مکتب علمی و فقهی او شاگردانی چون امام خمینی (ره) داشت که اولین حکومت دینی در دوران غیبت کبری را بنا کردند.

بخش‌هایی زیبا از کتاب:

-این جوان این همه را از کجا آموخته؟ در چه زمانی؟ از چه کسی؟

-جوانی که رئیس حوزه علمیه کربلا، فرزند صاحب ریاض ، در وصف او بگوید: «او نبوغ ذاتی دارد» ، به ارادت یا حسد از زبان این و آن نمی‌افتد. (ص۴۱)

سیدعلی برگشت و شانه‌های شیخ را گرفت و به چشم‌هایش خیره شد.

-شیخ! وقت زیادی نداریم! باید شتاب کنیم و شتاب بیش از آنکه به توان تو در دویدن مربوط باشد، به سبک‌بار بودن تو وابسته است. وزنه‌های آویزان بر جان را باید کند و دور انداخت. (ص۱۵۰)

شیخ لرزید و دانست که سیدعلی از چه چیزی سخن می‌گوید.

-در مدرس تو کسانی خواهند نشست که هر کدام بار بزرگی را در آینده به دوش خواهند کشید. ... پیش تر در رویا به تو گفته بودم از چشمه‌ای که مولایمان در قلبت به جوش آورده، دو رود برای همیشه جاری خواهد شد. آن طور که هر طالب علمی که بخواهد در زمره مجتهدان شریعت حقّه باشد، باید از آن دو رود سیراب شود. دو کتاب که عیار فقه اهل بیت علیهم السلام خواهد بود.

-و تا آن زمان چگونه خواهیم بود؟

- ما با هم خواهیم بود؛ حتی در همان آرامستان ابدی در باب القبله حرم مولایمان. (ص۱۵۱)

همه سیزده سالگی‌ام / گلستان جعفریان

دنیا حسرت به دلِ توجه شیخ بود و شیخ گویی جسدی است که راه می‌رود و هیچ رنگی در دنیا با رنگ دیگر برای او فرقی ندارد. ذهن او دنیای منظمی از کلمات بود که لابه لای قفسه‌های استدلال چیده شده بودند. (ص۱۷۰)

مادر، پیر ،  زمین‌گیر و کم‌بینا شده بود؛ و کمی هم کم حوصله. شیخ هر روز طبق برنامه در ساعتی معیّن به دیدن مادر می‌رفت و با او سخن می‌گفت؛ از خاطرات گذشته و احوالات روز. گاهی سر به سرش می‌گذاشت و باهم می‌خندیدند. پیرزن هر وقت اراده حرم می‌کرد، خود شیخ او را به دوش می‌کشید و می‌برد... حتی آن زمان که خاتم الفقهایش می‌خواندند. (ص۱۷۱)

باری، دهه اول صفر، شیخ بر منبر بود و درباره اشک بر سیدالشهدا سخن می‌گفت.

-مردم! بدانید که دو چیز انسان را در مسیر انسانیت سریع به منزل می‌رساند؛ یکی قرآن خواندن در نیمه شب و دیگری گریه بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام. گریه بر مولایمان حسین، معجزه می‌کند. به خدا معجزه می‌کند مردم! (ص۱۹۶)

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

داستانی که دو تا از شخصیّت‌های آن نوجوانان بسیار پرشور و خرابکار هستند. ماجراها بسیار پرکشش و جذاب جلو می‌رود و طنز فاخر و پر و پیمانی دارد. مثل همه کارهای جناب امیریان نثر روان و جذاب و فوق العاده‌ای دارد. این رمان نوجوان که در فضای کوهستانی جبهه‌های غرب کشور می‌گذرد، تاکنون ۱۴ بار توسط انتشارات کتابستان معرفت به چاپ رسیده است.

جملاتی از کتاب:

ناگهان سیدعلی چنان خنده‌ای کرد که یوسف ار جا پرید. اول فکر کرد سیدعلی دچار حمله‌ی عصبی و هیستیریک شده که آن‌طور می‌لرزد و قه‌قه می خندد و اشک می‌ریزد! سیدعلی چنان می‌لرزید و پیچ و تاب می‌خورد که کم مانده بود از حال برود.عزتی هم دستش را گرفته بود جلوی دهانش و سرخ شده بود؛ انگار از قصد می‌خواست خودش را خفه کند. مراد در گوشه‌ اتاق به سجده افتاده بود و با مشت به زمین می‌کوبید و جیغ می‌زد! (ص۷۳)

باران ریزی می‌بارید. ابرهای کپه‌شده روی قله‌ها به رنگ کبود درآمده بودند. هر چند لحظه آذرخشی در گوشه‌ی آسمان می‌درخشید و بعد صدای پر زورش همه‌جا را می‌لرزاند. (ص۱۸۷)

یوسف جان، بحث خشم شب و انفجار و شلیک و بگیر و ببند نیست. اون‌ها یه مشت قاطر هستن که نزده می‌رقصند، وای به روزی که بخوای براشون تیر و توپ در کنی. (ص۱۹۹)

یوسف خنده‌ای کرد که ترجمه‌ای از نوعی گریه بود. سفیدی چشم‌هایش سرخ شده بود و بدنش داغ‌داغ. به عمرش آن‌قدر سعی نکرده بود خودش را کنترل کند و حمله نکند! (ص۲۹۲)

گلوله‌ها مثل زنبورهای خشمگین و دیوانه ویزویزکنان از هر طرف هجوم می‌آوردند. به تخته سنگ‌ها می‌خوردند و تراشه‌های سنگ و ماسه را به سروصورت رزمندگان می‌پاشیدند. منورها در حال خاموش شدن به طرف زمین، سقوط می‌کردند و سایه‌ها را کش داده، روی زمین و تخته سنگ‌ها می‌کشیدند. (ص۳۰۷)

مطالب بیشتر:

خاطرات سفیر / نیلوفر شادمهری

 

لب‌های خشکیده

 

درباره گلوله‌های داغ

رضا کشمیری

معرفی کوتاه:

کتاب فوق العاده روان و جذاب مخصوصا برای نوجوانان با لهجه شیرین کرمانی، حدود ۷۰۰ صفحه با درون مایه طنز فاخر نه طنزهای بی در و پیکر سریال‌های امروزی. خواندن این کتاب نسبت به تماشای سریالش به مراتب شیرین‌تر ، جذاب‌تر و ماندگارتر در ذهن است. نشر معین تاکنون ۳۳بار این کتاب پرخاطره را به چاپ رسانده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

بی‌بی مثل همیشه، پوزخندی زد و سر تکان داد و گفت: « خدا هوشیارت کنه، مادر. خدا بهت عقل بده از همه چیز بهتره. » و ناراحت شد که چرا ناف بچه مردم را توی خرابه انداخته‌ام. گفت: « کار خوبی نکردی. » پشیمان شدم. (ص۲۷۸)

داشتم تخته سیاه را نگاه می‌کردم و به حرف‌های آقای حیدری گوش می‌دادم، نرم نرمک پلک‌هایم بنا کرد به پَرپَر زدن، دایره‌ای که آقا روی تخته کشیده بود و داشت خط‌های چپ‌اندر قیچی میانش می‌کشید، جلوی چشمم چرخید و چرخید. صدای آقا هی دور شد و هی دور شد. کلمه‌هایی که از دهانش درمی‌آمد، نرم شد و رفت تو هم و آهنگ گرفت و کش آمد تا شد عینهو لالایی. (ص۲۸۱)

چشم‌هاش یک بند انگشت رفته بود تو. دورشان را حلقه درشت و سیاهی گرفته بود. انگار از تو غار تاریکی نگاه می‌کرد.به‌ام زل می‌زد، وحشتم گرفت. پوست صورتش چروکیده و پاک مچاله شده بود. زرد و سیاه قاتی هم، و چسبیده بود به استخوان گونه‌ها و پیشانیش. (ص۳۱۶)

آفتاب مخ آدمیزاد را داغان می‌کرد. روی گردن و زیر بغل‌هامان لیچ عرق بود. شر و شر عرق می‌ریختیم. عرق روی پیشانی و شقیقه‌مان راه افتاده بود. یابو نفس نفس می‌زد. (ص۳۵۱)

بی‌بی ، همان جور که حرص می‌خورد و می‌خواست کله‌ام را بکند، گفت: « غلط کردی بی اجازه من، مردم رو کشوندی اینجا. مردم هزارجور گرفتاری دارن. شعر می خوان چه کار؟ عکست رو ببینن که چی بشه، خودتو می‌بینن برای هفت پشتشون بسه، برو تو آینه رنگ و حالتو نگاه کن. شدی عین روباه قِشو کرده (روباهی که پشم و پیله‌اش را صاف کنند و تن لاغر و استخوانی‌اش بزند بیرون). خجالت بکش. (ص۴۷۶)

زیر درخت زردآلو خواب خواب بودم. جماعتی از مگس‌های فراوان آبادی، روی چشم و چار و دک و دهنم دور هم جمع شده بودند. از صورت نشسته و دور دهن چرب و چیلی من خوششان آمده بود. جشنی گرفته بودند که نگو. بر لب و دماغ و گونه‌هام پا می‌کوفتند، بال بال می‌زدند، وزوز می‌کردند، آواز می‌خواندند و عالمی داشتند. (ص۶۱۵)

 

مطالب بیشتر:

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

همرنگ خدا / سعید عاکف

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

خاطرات سفیر / نیلوفر شادمهری

رضا کشمیری